چیزی شبیه معجزه!!!

پایان روزهای رنگا رنگ و بی بدیل....پاییزهمیشه عاشق....

 

و

رسیدن....روزهای برفی...زمستان سفید پوش ....

بهانه خوبیه.....برای یه شروع خاطره انگیز.....

پس...صبح زیبای سرده....شاید برفیتون به خیر و خوشی ...و یلداتون مبارک.

هفته گذشته تا امروز..یه هفته برفی وسرد بود در هلند.....در هلندی که اغلب زمستونهاش با باد سوزنده....و سرمای بدش...و بارون همیشگیش.....برف زیادی در بر نداشت...اما امسال....واقعا سال متفاوتی بود.....

هر چند...کریسمس...بدون برف....واقعا بی صفا است..

راستش رو بخواین...شاید درست نباشه که این و بگم....اما من شور و شوق رو اینجا بیشتر در سال نو میلادی و کریسمس....حس میکنم...تا عید نوروز خودمون...

چراغهای رنگارنگ خیابونها....و درختها ی خوشگل تزئئن شده. تو خونه ها......و حراج های واقعی فروشگاها...و خریدن کادوها....و دویدن و شلوغی مردم.....همش برام هیجان اوره.....و دوست داشتنی....

اما عید نوروز خودمون....نهایتا اگر همون روز سال نو رو مرخصی بگیریم...و دور هم باشیم...و مراسم رو از تلویزیون ایرانی نگاه کنیم.....برنامه خاصه دیگه ای نیست....و اینم یکی از بدیهای زندگی در غربته...

خلاصه این روزها...ما هم خودمون رو قاطیه این شلوغ بازی شیرین کردیم...

جمعه...و شنبه و یکشنبه گذشته...رضا تو شرکتشون...برنامه shodag داشتن...و حسابی سرش شلوغ بود....جمعه که ساعت ۱۲ شب خونه اومد...و شنبه هر چی ازم خواست که باهاش برم...قبول نکردم...و ایلیا رو باهاش فرستادم...و خودم هم رفتم مرکزخرید....از حراجها...که هیچی نگم ...خیلی بهتره....محشر بود و عالی...اینجا بر عکس ایران...نزدیک سال نو...قیمت ها میشکنه...و ایران نزدیک سال نو...کمر مردم بیچاره.....

اما...یکشنبه...حسابی خوشگل کردیم...و با همسری همراه شدیم.

و عجب که این کارها هر چند پیش پا افتاده...در مردها تاثیر بس شگرف داره....!!!!میگی نه؟؟!!امتحان کن.

رفتیم...و حسابی خوش گذشت...و کلی به اقامون افتخار کردیم...که تو مملکت غریب...و بعد این مدت کوتاه...و با این زبون عجق وجق....اینهمه پیشرفتجات کرده....اما به خودش که هیچی نگفتیم. ترسیدیم یه وقت پر رو بشه.

برنامه جالبی بود...و فرصت بیشتر اشنایی با همکارهای هلندی رضا و خانواده هاشون رو بهم داد....ساعت های ۵ عصر میخواستیم برگردیم...و برای مراسم اخر شب و رستورانشون همراهی نکنیم....اما...با اصرار اونا منصرف شدیم و موندیم.

ساعت  ۷ غیر پرسنل شرکت و خانواده هاشون...بقیه رفته بودن....و اقای رئئس خوش تیپ یه سخنرانی کوتاه کرد...و از پرسنلش به خاطر زحمتای این ۳ روز تشکر کرد...و بعد با هم رفتیم رستوران چینی...

رستوران محیط گرم و خوبی داشت....غذا سلف سرویس بود..هر نوع ماهی و میگو و صدف و سوشی و قورباغه!!!و مرغ..قارچ و سبزیجات و پاستا...و برنج...تا سوپ و میوه و سالاد و دسر های شیرین خوشمزه...و بستنی های رنگا رنگ....

خیلی عالی بود...

و خوبتر اینکه اقا ایلیا حسابی بهش گذشت....چه تو شرکت...که  با تراکتورهای بزرگ و ماشین های کشاورزی غول پیکر بازی کرد...و چه رستوران...که فقط بستنی خورد و از محیط بازیش استفاده کرد..

و از اون عالیتر....اتفاقی بود که من خیلی وقته منتظرش بودم...و دیشب نشونه هاش رخ داد.!!!

دیشب همونجور که دور میز نشسته بودیم...داشتم...با خانوم یکی از همکارهای رضا صحبت میکردم...و ازم میپرسید چی کار میکنی و برنامه ات برای اینده چیه؟؟؟

منم گفتم که تصمیم دارم...درسم رو ادامه بدم...اما مشکلاتی دارم و براش توضیح دادم.

این خانوم مدیر یک مدرسه بزرگه....و شوهرش که همکار همسر بنده است...مدیر فروش شرکتشونه...

این خانوم مهربون هلندی بهم گفت...اگه دوست داشته باشم...میتونم...در مورد کار تو مدرسه و رشته های مرتبطش...یه اطلاعاتی جمع کنم و اگر خوشم اومد......از همین حالا شروع کنم...و برای استاج (کار عملی)و کار روش حساب کنم....و خوشحال میشه که کمکم کنه....تازه اینجوری میتونم...صبح ها با رضا برم و عصر هم با خودش برگردم...چون مدرسه نزدیک محل کار رضا است....و اینجوری هم شانس کار دارم هم تحصیل....و بعد ها هم اگر خواستم...رشته دیگه ای رو بخونم...و خوبیش به اینه که کارم رو هم دارم.

یعنی اصلا باورم نمیشه....فرصت به این خوبی ....خیلی ناباورانه..اومد جلوم.

و فقط باید یکم تلاش کنم...تا بگیرمش......

یادمه خیلی وقت نمیگذره از نوشتن پستم به اسم" خوشبختی دور نیست"و در اون باز از ارزوهام و هدفهای امسالم اسم بردم...تا روشون تمرکز کنم ..از بین اونها.ادامه تحصیل/و کار در اولویت قرار داشت.

حالا امروز....یه شانس طلایی جلومه....و یه ایده که میتونه من و به خواسته ام برسونه حتی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم....

بعد حرفهای اون خانوم...رضا بهم گفت...میتی...این یه شانس عالیه که نباید از دستش بدی...و باور کن همچین اتفاقایی کم پیش میاد که لقمه بزرگ درسته بدون زحمت بیاد سراغت .....!!!

ولی من مطمئن بودم....حتما میاد....!!!!حتی اگه بزرگ باشه و اماده....

چون من خدای بزرگی دارم...که این ارزوها و خواسته هام براش خیلی کوچیکه....!!!

چون اون بالا نشسته و مطمئنم چشمش به منه....!!!!

چون داره حرفهام رو میشنوه...حتی اونایی رو که تو دلم میگم!!!!

چون میدونه...من از اون بنده ها نیستم که نا امید بشم.....چون میدونه ولش نمیکنم.....

چون چند سالی میشه که امتحانم کرده...و امرزو میخواد نتیجه اش رو بهم بده.

ممنون خدایا...ممنون که همه جوره باهامی....

بیا و اینبار هم حق رفاقتت رو نشون بده....وسعم رو تلاشم رو اونقدر بالا ببر که دستم به اون ستاره روشن چشمک زن برسه و بتونم بگیرمش....یه بار دیگه منتظر معجزه ات هستم.

دارم میبینم....دارم میبینم چشمک میزنی و با لبخندت بهم میگی....برو جلو...باهاتم!!!!

پ ن ۱:پست بعدی به یمن ۲سال و نیمگی ...یعنی ۳۰ماهگی شیطونک خونه ما...متعلق به جناب ایلیااست.

با کلی عکس و خبر از چند ماه گذشته....

پ ن ۲:shodag (نمایشگاهی ازهمه ماشین الات و ابزار الات کشاورزی در معرض فروش شرکت)

پ ن ۳:باهامون باشید مثل همیشه...و کلام مهربونتون رو که حکم کاتالیزور موفقیتهای من و داره....رو از من دریغ نکنید....دوستتون دارم.

                         

 

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوده مامان ایلیا

[ماچ]

مهتاب

آفرین میتی جون [دست]نوشته هات این انرژی مثبت رو به من هم منتقل کرد برات آرزوی موفقیت می کنم مطمئنم باز هم برات از موفقیتهات می نویسی ایلیای نازت رو ببوس [قلب]

راحله

مطمئنم که خیلی زود به همه چیزهایی که بهشون فکر کردی میرسی[قلب]

مارتیا پسر دوست داشتنی ام

سلام خوبی میترا جان ؟ خوشحالم که شرایط و موقعیت ها خوب پیش می ره بیصبرانه منتظر 30ماهگی ور.جک خانه اتان و عکس هایش هستیم .

مامان محمدمهدی

سلام میتی جون با زحمتهای ما؟ خوبین؟ ایلیاجان[ماچ] خوبه؟ واقعا خوشبختی دور نیست . فقط باید خود آدم بخواد. ان شالله هر جوری که دوست داری و به صلاحت هست کارات درست بشه. خوشحال شدم که همچین موقعیتی برات پیش اومده. موفق باشی عزیزم.

ماریا

شاد باشین میترا جون... خیلی خیلی خوشحالم که خوبی... سال نو تون هم مبارک... چه فرصت ناب و استثنایی...خدا رو هزار بار شکر... ببوس ایلیا رو... شاد وموفق باشی انشااله[قلب]

آرام

خدا رو شکر میترا جون . خوشحال شدم که همچین موقعیت خوبی برات جور شده . ایشالله پشت سر هم موفقیت های بیشتر و بهتر ....[بغل]

سوری مامان عسل

سلام خانومی. میتی جون خیلی خیلی برایت خوشحالم به خاطر تموم خوشیهایی که الان داری و موفقیت هایی که بدست می آوری. همیشه در کنار هم با عشق و محبت خوش باشین. منتظر پست ایلیا جونم و عکسهای خوشگلش هستیم ها[ماچ][بغل]

parisa

omidvaram sale jadid sali hamrah ba movafaghiat baraye to va khanevadeh azizat bashad,khoshhalam ke dari mazeh shirin khoshbakhti ra micheshi,afarin be to va poshtekarat,khoda hamisheh hamrahat bashad,miboosamet,ilia joon ra ham beboos

ارام

واي چقد دلم برات تنگ شده بود[بغل]