2فرشته با بالهای ابی و صورتی.

یعنی اون تو چه خبره که تو توش اینقدر وول میخوری ؟؟؟اینقدر حرکت میکنی و اینقدر بازیگوشی؟؟؟

 

گاهی به خاطر اینهمه حرکتت نگرانم میکنی عزیز دلم....

حس میکنم اینبار دوره حاملگیم کوتاه بود و زود گذشت...امیدوارم خدای بزرگی  که تورو به من هدیه کرد همینجور سالم واسون تورو تو بغلم بزاره....

کوچولوی قشنگم...باورم نمیشه...اصلا تو فکرم نمیگنجه که ۲ماهه بعد قراره  توی خونمون پر بشه از بوی بالهای صورتی کوچولوی تو.

باورم نمیشه که قراره مامان یه دخترک ملوس و معصوم بشم....مامان ۲تا فرشته قشنگ.

یعنی من میتونم؟؟؟؟یعنی تا حالا مامان خوبی برای ایلیا بودم که حالا لیاقت تورو داشته باشم ؟؟؟؟نمیدونم...

میترسم عزیزم...وقتی صورت خوشگل ومعصوم داداش ایلیات رو میبینم...به چیزی تو دلم میریزه....یه کسی تو قلبم داد میزنه که اصلا میشه تورو به انداره داداشیت دوست داشته باشم؟؟؟؟

از این فکر غصه ام میگیره....وخجالت میکشم...

بارها از مامانم پرسیدم....مامان ادم بچه دومش رو به اندازه بچه اولش دوس داره؟؟؟؟مامان اما بهم میخنده....میگه میترسم وقتی این بیاد ایلیای من و فراموش کنی...

من اما باز به صورت ایلیا خیره میشم....تموم خاطرات این ۵سال جلو چشام زنده میشه....۵سال پیش که تازه ۳سال بود اومده بودم اینجا....یه ماهی کوچولو اومد و تو دریای دلم شنا کرد....اومد و همدم تنهاییام شد...مونس غمهام....اروم بود جوری که گاهی از بودنش دچار تردید میشدم....۹ماه شد هم صحبت یه مامان ۲۲/۲۳ساله....

وقتی هم دنیا اومد...با اون دستهای توپولوش...شد همه چیزم...همه ارزوم....شد یه نور امید تو دل شبهای تاریکم....تنهام نزاشت تو غصه و غم....

هر روز که میگذشت بیشتر با هم اخت شدیم...جوری که وقتی میرفت مهد دلم براش پر میکشید...و وقتی برمیگشت...اونقدر تو بغلم فشارش میدادم و اونقدر بوش میکردم...که این دلتنگی بره....

حالا این عشق ۵ساله ریشه هاش تموم قلبم گرفته....و دلم رو پر کرده از ترس نبودن جا برای ریشه های تو.

من و ببخش عزیزم که اینقدر فکر و خیالای بی خود میکنم...

ویکند گذشته...بالاخره بابا رضا اتاقت رو خالی کرد...کتابخونه و میز کامپیوتر و کامپیوتر رو طبقه بالا برد...همه کارها رو هم خودش کرد...و دائم میگفت تو نمیخواد کاری کنی...بیشتر از من نگران تو بود عزیز دلم.

حالا اتاقت خالی و تمیزه منتظر اومدن وسایلت...اینهفته تصمیم داره پرده و تخت و لباسات رو بزارم وبعد هم ببینم چی کم داری تا برات بخرم...

عزیز دل مامان ممنون که به دلم قدم گذاشتی....میدونم تو هم مثل داداشت مهربون و خوش قلبی.

نمیدونی چقدر بی تاب دیدنتم عزیز دلم.

       

 

پسرک مهربونم...این روزها صبح ها ۷تا ۷:۳۰صبح خودش بیدار میشه و با اون صدای قشنگش صدام میزنه:مامانی.. مامانی...

اگه رو تخت باشم..میاد و باز تو بغلم دراز میکشه و اگه پایین باشم میاد پایین...شیر و صبحانه اش رو میخوره و یکم تلویزیون میبینه...

بعد هم ساعت ۸:۲۵ با مامانیش میره به سوی مدرسه....کفشهاش رو خودش پاش میکنه و در میاره...لباساشم همینطور...دستشوییشم از یه ماه پیش دیگه کاملا خودش میره و میاد...فقط وقت تمیز کردن صدام میکنه...پسرکم روزهای ۴شنبه و جمعه تا ساعت ۱۲:۱۵ مدرسه میره و بقیه روزها هم تا ساعت ۳ ظهر...روزایی که زود میاد ظهر یه چرت ۲ساعته میزنه .....و روزای دیگه هم تا ساعت ۸شب کلا بیداره....

به شدت به بازیهای کامپیوتری سن خودش علاقه داره...غذای گرمش رو هنوز به تنهایی نمیخوره....وگاهی هم بهانه گیر میشه...با اینکه کوچمون پره از بچه های همسن و سالش ...اما اصلا علاقه ای نداره بره بیرونو باهاشون بازی کنه...

امروز هم قراره بعد مدرسه اولین کلاس موسیقیش رو داشته باشه...واین جلسه هم یه جلسه تست هست تا ببینیم پسرک پیانو رو چطور میبینه؟؟اما از دفعه بعد قراره با همه ابزار الات موسیقی اشنا بشه..

ایلیا توی سن ۴سال و ۳ماهگی ۱۷ کیلو وزنشه و ۱متر و ۵سانت قد.

خلاصه...هروقت که به قد و قامت کوچولوی ایلیا نگاه میکنم...وجودم پر میشه از غرور.

کی اینقدر بزرگ و عاقل شد که من نفهمیدم؟؟؟؟

خدایا....ازت سلامتیشون رو میخوام همین.

ممنون و شاکرم.

 

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

ایشالا که خونواده ی قشنگ چهار نفریتون همیشه شاد و سلامت باشه و ریشه ی پیوندهاتون به همدیگه محکم و قوی

فاطی خاکی

به سلامتی به دنیا بیاد کمتر از ایلیای عزیز بلکه بیشتر هم دوستش خواهی داشت... حس مادرانه هیچ وقت کم و زیاد نداره....انقدرم به آقای همسر منفی نگاه نکن..اون هم نگران توئه و هم دختر نازت...شک نکن...

maryam

مامان میتی، سلام... خوبی؟ خوشحالم که اینجا رو هم پیدا کردم [خنده] امیدوارم نی نی جدید سالم و قبراق به دنیا بیاد و جمع 4 نفره ی خوشبختی رو داشته باشید.. یادمه موقعی که ایلیا یه ماهی بود توی دلت و ازش مینوشتی.. چقدر زود این سالها میگذرن..

مامان عسل

میترا جون از خوندن نوشته هات کلی کیف کردم . مبارک باشه خانوم [قلب][قلب]داشتن دختر واقعا یه نعمت . مطمئن باش هر بچه ای جای خودش رو داره و تو اصلا نباید نگران باشی .

سمیه مامان ایلیا

سلام میترا جان خوبی ؟ الهی فقط دو ماه مونده تا به دنیا اومدن دخترت به سلامتی ؟ نازی . اسمش و چی میخوای بزاری ؟

تنهادرغربت

خیلی خوشحالم خدا می خواد یه دختر بهت بده ایشالا سلامت باشه هوای ایلیای من وخیلی داشته باش فداش بشم[ماچ]

darya

وای میتی جونمممممممممممممم چرا من اینقدر ازت بی خبر بودمممممممممممم الان شدیدااااا تو شکم اخه خبر نداشتم بارداریت و:((((..الهی یک دخمل ناز و دوست داشتنی تبریککککککککککک خانمی اینشالله به سلامتی دنیا بیاد..خدای من چقدر زود گدشت انگار همین دیروز بود که واسه دنیا اومدن ایلیا مینوشتی تمام خاطرات اون زمان اومد پیش چشم..یادته نازگل دلپیچه های شدید داشت و تو هممینوشتی نکنه بچه منم دنیا بیاد و شبا گریه کنه و... یادش به خیر[بغل]

لیلا مامان الهه والناز

میترا جون سلام چه مطالب زیبایی نوشته بودی. از خواندنش لذت بردم. این رو بدون که دخترها یار و همدم مادرهاشون هستند. و خوشحالم که نی نی توراهیتون یک دختر ناز و ملوسه. [ماچ][ماچ] من هم مثل شما وقتی سر بچه دوم باردار بودم همه اش غصه ام این بود که اگر بچه دوم رو دوست نداشته باشم چی کار کنم؟ ولی وقتی به دنیا آمد متوجه شدم که دقیقا مثل بچه اول و یا شاید هم بیشتر از اون برام عزیزه. (البته اختلاف سنی بچه های من 10 سال بود و چون الهه دیگه بزرگ شده بود شیرین کاریهای الناز خیلی به چشم می آمد.) انشاا... که این دو ماه هم به خوبی و خوشی تمام بشه و نی نی خوشگلتون به جمع خانواده اضافه بشه و با شیرین کاریهاش باعث شیرینی بیشتر زندگیتون بشه. [قلب][ماچ] ماشاا... ایلیا جون هم که دیگه حسابی برای خودش مردی شده و خیالتون از بابتش راحته. به امید موفقیت های هرچه بیشتر ایلیا جون. [ماچ][ماچ]

دلارام.... آقتابگردون

یه دنیا برای همه این خوشحالیهات شادم و برات بهترینهارو آرزو میکنم.... مراقب خودت باش بیشتر از همیشه ....