30 ماهگی دردونه خونه ما.

 

اونقدر تو رو دوست دارم                                          که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداره
اونقدر برات می میرم                                             قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره
بی تو دلم می‌گیره وقتی تنها میشم                          کارم انتظاره
اونقدر تو رو دوست دارم                                          که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداره
وقتی نگاهم می‌کنی                                             قشنگی‌هات رو دوست دارم
حالت معصوم چشات                                              رنگ نگات رو دوست دارم
وقتی صدات رو می‌شنوم                                        دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت                                                غم بزرگ قلبمه....

اول از همه سال ۲۰۱۰میلادی رو به تموم شما دوستای گل و عزیز تبریک میگم و دنیا دنیا سلامتی رو برای همه ارزو میکنم....ایشاالله امسال هم از اون سالهای خوب و خوش یمن باشه.....

               

                                                         (ایلیای ۶ماهه)

امروز مثل همه روزایی که میری مهد...اومدم دنبالت....و مثل همیشه برای دیدنت شوق عجیبی داشتم...

 

از پشت شیشه درکلاستون دنبال قامت کوچیکت میگشتم...نشسته بودی روی نیمکت کوچولو و یه کاغذ هم دستت بود...من و که دیدی دویدی طرفم... هم و بوسیدیم...و کاغذ رو از دستت گرفتم....

کوچولوی ناز من...امروز اولین شاهکار نقاشیت رو توی مهد کشیده بودی....اونقدر ذوق زده شده بودم...که حد نداشت...

بادیدن رنگهای شاد (سبز و ابی و زردت).....چنان شور زندگی در من جاری شد...که بادیدن لبخند ژکوند...لوور فرانسه هم نشده بود....

ممنون پسرم به خاطر این گرمای شیرین.

                                    

۱۱نوامبر۲۰۰۹.

دقیقا ۲سال و ۴ماه و ۳هفته و ۶ روز داری....

توی حرف زدن پیشرفت زیادی داری......و در کل خیلی چیزها رو به زبون خودت میتونی بگی....هنوز عاشق ماشینی و توپ و هواپیما هم اضافه شده.....

به مهدکودکت حسابی عادت کردی....و اونجا رو دوس داری.....

                                        

۲۵ نوامبر.

امروز بردیمت تا اولین دوره واکسن انفولانزای خوکی رو بزنی.....اول که استینت رو بالا زدیم...خانومه رو نگاه میکردی...و مونده بودی که میخواد چیکار کنه.....؟؟!!اونم سریع سوزن امپول رو فرو کرد توی بازوی دست راستت....و وقتی در اورد تازه تو فهمیدی که باید بغض کنی....!!!اما حتی یه قطره اشک هم نریختی پسر با صبر و شجاع من.

فعلا هم که نه تب داشتی نه اثری از درد هست.خدا رو شکر.

هفته پیش...۵شنبه اخرین روز رفتنت به مهد الم بود....برات جشن خدا حافظی گرفته بودن....و تو با همه دوستات دست دادی و خداحافظی کردی...."یوفرو میکه" هم خیلی بوست کرد.....و گفت دلش برای تو تنگ میشه. یادگاری هم بهت یه بسته مداد رنگی کوچولو و یه کارت پستال از طرف همه بچه های کلاس داد.

                            

حالا از فردا جمعه ۲۷نوامبر....به مهد جدیدت میری....امیدوارم اینجا رو هم دوست داشته باشی نازنینم...

شنبه ای که گذشت...مثل پارسال که عکساش توی وبلاگ هست....در کلوپ ورزشیمون....برای بچه ها جشن گرفته بودن...و سینتر کلاس اومده بود.....امسال خیلی بیشتر از پارسال بهت خوش گذشت و کلی بازی کردی و خوشحال بودی....

سینتر کلاس هم بهت کادو داد یه بسته تحریری با ارم همین ماشین قرمزه......(جا مدادی /دفتر و کلاسور /۳تا مداد/پا کن/ مداد تراش)...فعلا که بهشون علاقه ای نشون ندادی.....منم برات گذاشتم توی کمدت تا بری مدرسه بدم بهت.

                 

    (کادوی سینتر کلاس در کلوپ ورزشیمون/اون سگه هم که۲مدله...هم باز میشه به صورت بالشت هم اینجوری کادوی سینترکلاس هورنباخ..یکی ازمغازهای بزرگ اینجا/اون قطار چوبی هم کادوی سینتر کلاس خونمون به ایلیا)

۱.۱۲.۲۰۰۹

امروز باهم رفتیم مهد....چون قرار بود سینتر کلاس بیاد مهدتون...و براش جشن گرفته بودن.....برنامه جالبی بود...اما تو از اول تا اخرش رو زانوی من نشسته بودی...و اصلا تو برنامه بچه ها مشارکت نمیکردی و این من و خیلی ناراحت کرد....من دوس ندارم تو خجالتی باشی پسرم......

فقط برای گرفتن کادوت از  سینتر کلاس دست مربیت رو گرفتی و باهاش رفتی و من کلی ذوق کردم کادوت هم یه ماشین با ابزار کشاورزی و یه گاو کوچولو بود.

اتاقت رو که برات درست کردیم...خیلی دوست داری....این باعث شد تمام خستگی از تنمون در بره...به قول بابا رضا....لا اقل تو این خونه ایلیا اتاقش رو دوس داره.....روی یکی از دیوارهای اتاقت...یه برد درست کردم...و نقاشیها و کار دستیهات رو روش چسبوندم....فکر میکنم اینجوری باعث تشویق بیشترت میشه....چون هر بار میری توی اتاقت بهم نشونشون میدی و با نگاه مغرورت میگی (ایلیا)(یعنی ایلیا درستشون کرده) و من کلی بوست میکنم.

                 

این روزا بدجور هوا سرد شده و هفته پیش هم انگار دل اسمون زیادی پر بود فقط میبارید......

تا میخواستیم بریم بیرون میگفتی:کاپشن ....کاپشن...کلا (کلاه)....چتر چتر.....و اصلا بدون اینا بیرون نیمیری....

خدا رو شکر که مجبور نیستم به زور سرت یا تنت کنم....

یه کار بدی که یاد گرفتی اینه که گاهی ناخونات رو میجوی و این من و شدید عصبی میکنه....دکترت گفته زیاد توجه نکنم و بهت تذکر ندم....اما گاهی اصلا نمیتونم بهت چیزی نگم.....میگه ممکنه از بچه های مهد یاد گرفته باشی....فقط خدا کنه...زود از سرت بیفته....

کوچولوی نازم...به شدت خوردنیها رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میدی....(نه اینکه شکمو باشی یا زیاد بخوری نه.)اما عاشق هله هوله ای.....بیسکوییت ادامس...یا چیپس....از غذاها هم اش رو دوس داری...برنج و خورشت رو هم .ماهی هم باهاش بد نیستی...

هفته پیش که واکسن انفولانزای خوکی رو زدیم بهت...خدا رو شکر...نه تب کردی و نه هیچ چیز دیگه ای که اثر واکسن باشه...خیلی بابت این نگران بودم...چون همه میگفتن عوارض داره....حتی بابا رضا هم که زده بود...یه شب تا صبح لرزید و تو تب سوخت...جوری که تا حالا اینجور ندیده بودمش.....

خدا رو شکر که تو قویتر از این حرفایی و میدونی مامان میتی طاقتش رو نداره....اونم تو این غریبی و بی کسی...."ممنون همه چیزم"

                         

۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

همینجور که سال۲۰۰۹ میلادی داره نفس های اخرش رو میکشه....واین و میشه از سوز سرماش فهمید....

ماهم داریم خودمون رو اماده روزهای قشنگ سال اینده میکنیم.....

پسرک قشنگم....حرف زدن و کلماتت هر روز کاملتر و بهتر میشه.....حالا دیگه خیلی سعی داری همه منظورت رو با کلمات بفهمونی....که گاهی حرفهای خنده داری از اب در میاد....مثلا وقتی چراغ خاموشه میگی:مامانی چاغا خوابه....

خیلی شیرین و دوست داشتنی شدی.....میای مامانی رو محکم میبوسی و میگی مزه داد(خوشمزه بود) ...حرفی که همیشه من بهت میزنم

امسال بعد ۲سال و نیم.....برای اولین بار...درخت کریسمس رو باهم درست کردیم...."تو و من".....توپهای رنگی و براق رو با دست های کوچولوت رو درخت میشوندی...و بعد دست میزدی و میگفتی افرین مامانی....و منم برات دست میزدم و میگفتم افرین ایلیا....

ممنون همکار مهربونم.

شبها به امید خوندن کتاب حسنی میری رو تختت و منم با هزار ادا برات میخونم و تو ذوق میکنی....و عاشق این ۲ کتابی...(حسنی نگو یه دست گل)و....(حسنی ما یه بره داشت)

این ۲تا کتاب کتابای مورد علاقه بچگی من بود....کتابایی که باهاشون ۱۰۰۰ خاطره دارم....یادمه از روشون با بچه های فامیل تئاتر درست کرده بودم و کلی بهشون دستور میدادم...وقتی ایران بودم امسال...خیلی گشتم  تا  پیداشو  ن کردم و برات خریدم...خوشحالم که دوستشون داری عزیزم..

                                          

                       (قاب عکس درست شده توسط خود ایلیا در مهد ...این عکس روی در اتاق ایلیاست)

۱۴/دسامبر/۲۰۰۹

دقیقا ۲روز مونده به ۳۰ ماهگیت پسرم.....یعنی ۲ روزه دیگه میشی ۲سال و نیمه....و من میشم یه مامان که حالا ۲سال و نیم از عمر رویاییش میگذره.....

این روزها با دیدن کارها و عملکردهات بدجوری به فکر میرم.....تا دیروز....حس میکردم دنیا برات چیزی جز بازی و لمس این دنیای براق و ناشناخته..و به هیجان اومدنت از تازگیها معنی بیشتری نداره.....و این باعث شده بود زیاد به خودت و خودم....سخت نگیرم....اما امروز میبینم....نه......

امرزو تو میشنوی میبینی.........و تکرار میکنی.

و اینکار رو برام مشکل کرده.....نمیخوام بدیها رو اموزش بدم...یا اموزش ببینی....منم مثل هر مادر دیگه ای میخوام تو همزاد هر چه خوبیه تو دنیا باشی...

اماافسوس...

تودقیقا از چند روز پیش....به شدت هلندی حرف میزنی...و این در عین خنده...برام درد اوره...

ایلیا:مامانی  kom eens(بیا اینجا یه بار).....مامانی kijk eens(نگاه کن یه بار)

ایلیا وقتی میخواد بهمون چیزی بده alsteblief(بفرمایید)یا (خواهش میکنم)...و در جواب ماایلیا   میگه..dank je wel(ممنون)

ایلیا:eet maakt op(غذا تموم شد)

یا خیلی کلمات دیگه....

که تو با تکرارشون لذت میبری و من....

پسرم....میدونم که یاد گیری این زبان برای تو حرف اول رو میزنه....میدونم که نباید سخت گیر باشم....میدونم تو برای ارتباط با همه به این زبان نیاز داری....و من همه را میفهمم...اما با این دل تعصبی فارسی دوست چه کنم؟؟؟؟

پس کمی با من راه بیا....و وقتی بهت میگم...ایلیا بگو ببین...یا نگاه کن.....دوباره زل نزن  تو چشمهای من و با تعصب خاص خودت تکرار نکن...nee...kijk eens

و من چه شکست خورده میشم....و بابا رضا بلند میخنده و تو دلش میگه....."دیدی تا ایلیا دنیا نیو مده بود میگفتی...من ۳سال اول فقط بهش فارسی یاد میدم تا مثل بلبل زبون مادری رو حرف بزنه...حتی خوندن و نوشتن فارسی رو هم بهش یاد میدهم.....حالا واستا پسر هلندیت رو تحویل بگیر"

یا اصلا مشکل دیگه ای که هست....

ما هر وقت میریم رستوران.....با دیدن بچه های کوچیک هلندی....که خیلی قشنگ و مرتب رو صندلی غذاشون نشستن...و غذاشون رو میخورن...کلی کیف میکنم...و هی با خودم فکر میکنم ...اخه کجای کار من اشتباه بوده که تو اینجوری شدی؟؟؟؟

اخه تو اول بازور رو صندلی میشینی...و به غذات لب نمیزنی...دائم روصندلیت بلند میشی و هی تکون میخوری..و من اصلا نمیفهمم چی میخورم بس که حواسم به توئه...تا نیفتی یا لیوان نوشیدنی یا غذات رو نریزی...ویا هی کوچولو کوچولو دهنت بزارم....بعدشم...با بابا رضا میری تو محیط بازی رستوران و من راه می افتم...دنبالتون....تا در حین بازی...غذات رو کامل بهت بدم...و تو با علاقه تا اخرش میخوری....و من با حسرت به پدر مادرهایی که اروم غذاشون رو میخورن و بچه های مرتبشون که با دست های کوچیک خودشون غذا میخورن....نگاه میکنم....

از این قضیه هم که بگذرم....باز میرسم...به تلویزیون دیدن تو ....که بدجور وابسته شدی....مخصوصا با اضافه شدن شبکهbaby tv

هر چقدر سعی میکنم....برای تلویزیون دیدنت برنامه داشته باشی....باز سر سختانه و با گریه.....ازم میخوای روشنش...کنم....حالا چه ۱۲ ظهر چه ۳ظهر....چه ۵عصر چه ۸یا ۹ شب.....

فقط میدونم....اینروزها تربیت تو برام خیلی سخت شده....خیلی.

فقط میدونم...تو خصلتا کودک خوب و حرف شنویی هستی...و لجبازی تو ذاتت نیست....و مشکل ازرفتار من و بابا رضاست در مقابل تو 

میدونم....باید بیشتر تلاش کنم...

و ممنون که باز هم داری بهم درسهای تازه ای میدی....

ممنون که با تموم بی تجربگیهام...و جوونیهام.....صبوری میکنی....

ممنون که با اینهمه تنهاییمون میسازی...و وقتی با بابا سخت مشغول بازی هستی....و من در حین حال که زل زدم به تلویزیون اما...تو فکرم اشوبه...میفهمی..و یکدفعه..وسط بازی.میدوی طرفم.و دستهای کوچولوت و دور گردنم حلقه میکنی..و بینیت...(میخوای ادای من و در اری وقتی بغلت میکنم) فرو میکنی توی موهام...و بعد محکم و چندین بار میبوسیم...و میگی....اخیش.....مزه داد (خوشمزه بود...)

و من همه چی یادم میره و بلند میگم....وای خدا ...مگه من دیگه چی میخوام؟؟؟!!!

و بابا رضا در حالی که معلومه حسابی حسودیش شده....میگه چیه بوسای من بهت مزه نمیده که بوسم نمیکنی؟؟؟!!!

و ما میخندیم....

ایلیا....تو این غربت....شدی همه تفریح و سر گرمی و دل مشغولیم.....ممنون پسرکم.

و شکر خدایا بابت این نعمت بهشتیت.

                

۱۶-دسامبر-۲۰۰۹

۳۰ ماهگیه قشنگ و زیبات مبارک پسرم....ایشاالله ۱۳۰ سالگیت.

امروز رفتیم و سری دوم واکسن انفولانزای خوکی رو زدیم....دفعه قبل خیره خیره به خانوم دکتر نگاه میکردی...که میخواد چیکار کنه....؟؟!!!

اما ایندفعه تجربه اش رو داشتی...و بازوت روهی میکشیدی..اوندفعه بازوی راست...ایندفعه چپ...یه ذره کوچولو هم گریه کردی...ببخش که ۳۰ماهگیت  دردناک شروع شد...

کادوهای ۳۰ماهگیت:بابایی برات ۲تا ماشین خرید...منم یه بسته ۱۸ تایی مداد شمعی+۲تاپلیور .

جشنت رو هم گذاشتیم یا شب یلدا یا شب کریسمس.

عزیز مامان....تو زندگی برای رسیدن به خواسته ها بیشتر اوقات ۲راه وجود داره....یک راه اسون اما نادرست....یک راه سخت...اما درست...

اگر انسان بزدل و کوچیکی باشی...راه اسون رو انتخاب میکنی...با وجود همه غیر اخلاقیهاش...میخوای زود بهش برسی...حتی اگر بخوای پا روی همه اصول بزاری....بهش میرسی...اما مطمئن باش اون حلاوت وشیرینی که باید داشته باشه و هیچوقت احساس نخواهی کرد.

اما...

اگر انسان شجاع و بزرگی باشی...با سنجیدن تموم زوایا راه دوم رو انتخاب خواهی کرد....راهی که یک عالم موانع داره...که باعث میشه فکرت رو به کار بندازی و با اندیشه جلو بری و کلی تجربه پیدا کنی تا به خواسته ات برسی....اما مطمئن باش اونقدر شیرینی رسیدن بهش زیاده که هیچوقت مزه پیروزیت رو فراموش نکنی و قدرش رو بدونی....

حالا تو بگو تو کدوم رو انتخاب میکنی....؟؟!!!

                                  

۳۰/دسامبر/۲۰۰۹

ویکند گذشته ...ویکند شلوغی بود برات پسرم....جمعه دعوت بودیم و شنبه و یکشنبه به مهمونداری گذشت....و تو عالی بودی....

قرار بود تاسوعا /عاشورا ببریمت مسجد که نشد....قرار بود تاسوعا نذری هر ساله ات رو درست کنم که باز هم نشد....

منم دیروز دست به کار شدم...و امسال شله زرد درست کردم...امسال سال سومی بود که برای شکرانه سلامتی و وجود نازنینت نذری دادم....۲سال پیش اش درست کرده بودم و امسال شله زرد....خدا قبول کنه...و تو همیشه سالم و شاد باشی....

عزیز (مامانم)تورو بیمه حضرت ابوالفضل کرده و منم تورو سپردم دست صاحب اسمت....

خدا کنه همیشه یار و یاورت باشن نازنین کودک دوست داشتنی من.

 

۱ژانویه ۲۰۱۰:

امسال برای من بهترین سال نوی ۵سال گذشته بوده....بابا رضا با کلی کادو که از شرکت گرفته بود اومد خونه....قرار بود بریم خونه یکی ازدوستامون....اول شام خوردیم...و بعد حاضر شدیم...رفتیم خرید...تولد ۴سالگی پسر دوستامون هم بود...کادوی اون رو خریدیم...و یه کیک برای ۳۰ ماهگیت هم گرفتیم...بهت خوش گذشت.

۹:۳۰ شب که اومدیم خونه ۳نفری یه جشن کوچولو داشتیم به مناسبت ۳۰ ماهگیت.

کیک بریدی و عکس گرفتیم و خندیدیم و کلی ارزوهای خوب خوب کردیم...

جمع ۳نفره مهربونمون رو دوست دارم و میدونم تو هم دوست داری....

پسرم...تو چه پارسال چه ارزویی کردی؟؟؟که امسال اینقدر خوشبختیم.....!!!!

                         ارزوی من اما.................احوال همیشه خوش تو......

 

 

 

 

 

 

/ 35 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان ایلیا

الهی قربون این پسر خوشگل بم عزیزم مهد جدید مبارک راستی اسم پسر منم ایلیا ست دوست داشتی بیا تا بیشتر با هم اشنا شیم

مهتاب

میتی جون خوش می گذره ؟ایلیا گلی خوبه ؟؟؟

تي تي

سلام ميتي جون..ماشالله به اين گل پسر كه هردفعه خوشگلتر و خوردني تر ميشه..تو با ايليا ديگه غربت نداري كه عزيزم....منم برگشتم..البته با هستي خانومم..براش وبلاگ درست نكردم ولي از اين به بعد تو وبلاگم مينويسم..اانشالله عكسشو همونجا ميذارم..دلم برات تنگ شده بود عزيزم

لاله

کجایی خانم؟

غریب دوست

آیا به دنبال راه حلی ساده و عملی برای افزایش آمار وبلاگ یا وبسایت خود هستید؟ آیا به دنبال راه حلی ساده و عملی برای افزایش فروش محصولات خود دارید ؟ آیا از گران بودن قیمت تبلیغات یا فرستادن ایمیل تبلیغاتی خسته شده اید؟ در این مجموعه آموزشی به طرز کاملا عملی به شما یاد میدهیم : 1- چگونه پیج رنکمان را در گوگل بسیار سریع به 10 برسانیم . 2- چگونه بدون ارسال هیچ مطلبی در وبلاگ یا سایتمان روزانه بالغ بر 10000 بازدید کننده داشته باشیم. 3- چگونه بینندگان سایتمان را مجبور بدیدن تبلیغات خودمان و خرید محصولاتمان بکنیم و انگیزه آنها را بتحریک در بیاوریم. 4- چگونه بدون داشتن هیچ لیست ایمیلی شخصی افراد !!! سرور اصلی یاهو را مجبور به ارسال ایمیل تبلیغاتی INBOX ی كنیم 5- چگونه ده ها میلیون ایمیل را مطعلق به ایرانیان را جمع آوری کنیم و آنها را مجبور به دادن ایمیلشان بما بکنیم. بجای اینکه هزاران و میلیونها تومان برای تبلیغ سایت یا محصول خود به سایتهای پر بازدید بپردازی فقط مبلغ بسیار ناچیزی برای خرید این بسته آموزشی صرف کرده و جلوی ضرر و زیان را بگیرید. >>>> http://cdmc.mihanblog.com/post/534 <<&lt

تنهادرغربت

سلام میتی جون کجایی دلمون برات تنگ شده دختر پسرخوشگلت خوبه؟[ماچ]

مامان نازگل

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟ نوروز مبارک

مهسا مامان ملودی

میتی جان سال نو را پیشاپیش به شما و خانواده محترمتون تبریک میگم و امیدوارم که امسال سالی سرشار از شادی و موفقیت و سالی سبز باشه برای همه شما عزیزان

آینه ای پیش رو

salama zizam kheyli miam inja vali hanuz up nakardy koli be yadetam va negaran omid ke hame chiz ok bashe gol pesaret ro beboos