برای یه دوست...برای رویا.

برای roya

 

ساعت دقیق ۱۲ و ۴دقیقه نیمه شبه....تصمیم داشتم چک کامنت کنم و بعد یه روز شلوغ و لذتبخش...اروم سرم رو بزارم رو بالشت.

اما....کامنتت کلمات به کار فته ی توش ....و غم غصه اش....به من و دلم اجازه رفتن نداد....

برای تو مینویسم دوستم...رویای عزیز...

من نمیشناسمت...و حتی دفعه اولیه که برام کامنت گذاشتی و از خودت نوشتی...حتی کامنتت هم خصوصیه وهیچ ادرسی هم نداره.

با این حال تموم حسهای به کار رفته در کامنتت رو میشناسم نازنینم...

کامنتت رو میخونم...و دونه دونه خاطرات ۸سال گذشته جون میگیره جلوی چشام...

میترای ۱۹ ساله تنها...۳نصفه شب و زیر شر شر بارون...و تنهایی و خیابونای یه شهر غریب به اسم هلند...من کجا اومدم....من از اغوش گرم مامان و بابام اونهمه دوست و اشنا که دوستم داشتن کجا اومدم؟؟؟؟

در گیر بودم...با خودم...دنیام...تنهاییام....

افسرده بودم...باور نداشتم...زندگی به راستی جهنم بود...و زیبایی معنا نداشت....

کارم غصه بود و گریه....

میون اونهمه بهبوهه....خدا یه ماهی طلایی گذاشت توی تنگ بلوریه دلم...

خدا میدونست چیکار میکنه و من نه!!!

گله داشتم...پشیمون بودم...

خیلی اتفاقا افتاد....

اما اون ماهی سفت وسخت موند....

وقتی دنیا اومد...مشکلات کم نشدن...پر رنگ تر شدن....یه مامان جوون بی تجربه...که حالا یه عروسک هم داره...مامانی که حتی یه حریره بادوم هم بلد نیس واسه بچه اش درست کنه!!!!

فکر کن...؟؟؟!!!

اما اینجور نمیشد...حالا دیگه حرف من نبود...حالا دیگه من مسئول یک فرشته اسمونی بودم...مسئول پرورشش مسئول هر لحظه از زندگیش...

با کلی مشکلات روانشناس فارسی زبون پیدا کردم...با کلی دنگ و فنگ بچه ۱ساله رو سپردم به دوستم...و ۴ساعت و نیم کوبیدم با مترو رفتم یه شهر دیگه تا اون روانشناس رو ببینم...

من تلاشم رو شروع کرده بودم...و با تلاش من خدا هم اسمون رو برام ابی کرد...چشام به روی زیباییها باز شد...دیدم این شهر غریب یخزده هم میتونه یه خونه گرم باشه و مطمئن...میتونه ایمن باشه و پله های ترقی پسرکم...

اونموقع بود...که پذیرفتم...تنها بودن با داشتن خدایی به این بزرگی معنا نداره!!!!!

مگه این عمر چقدره؟؟؟؟که بخوام حتی یه ثانیه اش رو هم از دست بدم؟؟؟؟

تو لحظه زندگی کردن دونه دونه محبتها و نعمتهای خدارو دیدن کلی کمکم کرد.!

حس کردم باید اینجا رو دوس داشته باشم...جایی که نعمت پیشرفت و بزرگ شدن و بالیدن رو بهم داد...

شاید اگه تنها نبودم...هنوز هم همون شاخه ظریف و شکننده بودم و تبدیل به درخت با تجربه امروز نمیشدم...!!!

خودم رو باور کردم...و باور کردم...هر جای این دنیا هم که باشم...رضایتم سلامتی عزیزام هست و موفقیت همه....و همین برام بس!!!

دوست من....

بچه ها گناهی ندارن که شاهد غصه های ما باشن...تنهاییشون رو هم بسپر به خدا....!!!

تا امروز رو داری...نگران فردا نباش...توی همین لحظه زندگی کن و لحظه های خوشایند واسه جوجه کوچولوت بساز....

رویای عزیز...باور کن همین دیروز بود...کلی دلم بیخوده بیخود گرفته بود...توی ماشین نشستم...صدای معین رو بلند کردم...و بلند بلند گریه کردم...

دلم خالی شد!!!!دلم از اونهمه حجم غصه خالی شد!!!!کنار یه پارک واستادم...چقدر اینجا سبزه و چقدر این سبزی خوشاینده...

حالم خوب شد...تهایی رو از دلم بیرون کشیدم...و با خنده اومدم خونه پیش بچه هام....

خانواده من حالا اینجاست...

امروزشون رو من میسازم...فرداشون رو میسپارم به خدا!!!!

برای تو مینویسم دوست نا دیده من!!!شاید حتی دیگه به اینجا هم سر نزنی...

اما بدون....هر روز هر ساعت یه امتحان بزرگه تو زندگی...اون کسی که لیاقتش بیشتره...امتحانش سخت تره...خدا روشکر که امتحان من تنها بودن تو این نگین سبز اروپاست...

من خدا رو شاکرم...به خاطر همه چیز....

حتی دیروز میون اونهمه گریه به خدا گفتم..خدایا یه یه ربعی گوشات رو بگیر...!!!

گوشات رو بگیر تا دلم خودش رو خالی کنه....!!!!خدایا قبل اینکه گوشات رو بگیری بزار بهت بگم شکرت....بزار بهت بگم ممنونتم...حالا میتونی گوشات رو بگیری...

رویای خوبم...برای تو مینویسم...برای تو که نوشتی زیر همین سقف اسمونی...کنار دل من...همین هلند دوست داشتنی...بارونی!

خنده رو خوشی رو از لحظه های زندگی زود گذر نگیر...لذت کودک زیبات رو ببر..و زندگی رو زندگی کن!!!

به خدا دیروز گذشته....حیف نیست امروز هم بگذره!!!!

نعمت زنده بودن...یه هدیه ناب خداوندیه...که به تو داده شده...لیاقتش رو داشتی!!!

عزیز دلم...زندگی قشنگه...حتی تو همین غربت تنها....توی زمستون دلگیر و تابستون دلپذیرش....توی بارونهای خوشبوش....توی مردم رنگارنگش....

زندگی قشنگه....کنار اینهمه زیبایی و سرسبزی و این هوای دلکش...کنار صدای پرنده ها...و امنیت و ارامش...

زندگی قشنگه کنار یه بچه سالم و شاد و زیبا...کنار لبخند مهربون خدا....

زندگی توی این هلند قشنگه!!!!!!!!!!!!اگه فقط تو بخوای!

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلی مامان غزل

قربونت برم میتی جون. من همیشه با خوندن پستهای تو گریه میکنم و بعدش بی نهایت آروم میشم. اون روزهای سخت تو رو یادمه و خودت هم خوب میدونی که ما همیشه همراهت و گوش شنوای دردهای دلت بودیم و هستیم. خوشحالم که خوشبختی عزیزم.

دخی 20 ساله

چقدر با احساس مینویسی میترا جون.. خدا خودت و جوجه خوشگلات رو حفظ کنه.

یاسی

بلاخرررررررررررررررره مشکل من با کامنت دونی پرشین بلاگ حل شد [بغل] هنوز تازه اومدم گیستو بکشم بگم من ننویسم تو ام نباید یادی از دوستای قدیم بکنی ؟ دیدم نه خیر انگار خودتم نیستی ! این پست شونصدسال پیشه که ! کوشی؟ [نگران]

مهرناز

سالهاست میخونمت و خواننده خاموش وبلاگتم. دوست دارم رمزت روداشته باشم . اگه لطف کنی برام ایمیل کنی ممنونت میشم .

پرنده

سلام میترا جون امیدوارم شما و فرشته کوچولوهات خوب باشید دلمون تنگ شده آپ کن

مامان زهرا

سلام میترا جون وبلاگت فوق العادست چه بچه نازنینی داری خدا حفظش کنه خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنید و اگه خواستید همدیگرو لینک کنیم

یاسی

ایرانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [تعجب] نامرررررررررررررررد نامرررررررررررررررررد نامررررررررررررررررررررررررررد [گریه][گریه][گریه]

بیتا مامان کیان و کیارش

ای جانم این کوچولوها کی 2 تا شدننننننننننننننننن من چه بی خبر موندم عزیزم خوبی خانومی؟ چه خبرا؟؟ اگر دوست داشتی رمز خصوصیت رو برام بزار [ماچ]