اسفند ارامش بخش!

امروز درب را به روی گذشته می بندم

 

وانرا به روی اینده می گشایم

نفسی عمیق می کشم

به جلو گام بر میدارم

و فصلی جدیددر

زندگیم

اغاز میکنم!!!

هوا تاریک و روشنه....!انگشتام میخزه زیر بالشتم...نیست!!!

اها یادم میاد به خاطر اینکه شنیدم اشعه های موبایل سرطان زاست....گذاشتمش پایین تخت!

برش میدارم..و نگاه میندازم به ساعت.....با جمله های بالا روی صفحه ام روبرو میشم....!! این نوشته رو با عکس خوشگله درب و کلیدش...رو گذاشتم رو صفحه موبایل خوشگل اخرین مدلی که هیچکدومش برام مهم نیس...و مهمیش اینه که همسری به طور سورپرایز ...و جلو جلو ...برای تولدم خریدتش.....هدیه ای که خیلی وقت بود دوست داشتم داشته باشمش....و حالا دارم!

انرزی میگیرم...از اینهمه....و پا میشم تا روزم رو شروع کنم...!

النا کنارم دراز کشیده...از خودم لجم میگیره که در برابر این ته تقاری...و اشکاش و جیغاش به خاطر خوابیدن رو تخت ما! عاجزم!

ولی کارش نمیشه کرد....من خودم هم محتاج بوی ارامش دهندشم...!وای بوی زیر گردنش هنوز مستم میکنه....!

ایلیا خان رو بیدار میکنم...و صبحانه اش رو میدم...و سه تایی باهم راهیه مدرسه میشیم...روزایی که وقت داریم...و میتونیم...پیاده بریم...و ماشین نبریم...روزهای خوشحال کننده ایه....بوی این روزها....بوی اسفند دوست داشتنیه من!...اسفندی که عاشقشم...زود اومد و زودم داره تموم میشه نوستالزی ترین ماه زندگیم...ماه شور و شوق....ماه تولدم!

بوی خوش تازگی .....و باد جان دهنده ای که صورتم رو نوازش میده...

خنده های بچه هام....سر سبزی درخت ها و اواز پرنده ها....روح ادم رو جلا میده...!

ایلیا رو میزارم مدرسه و با النا خانوم...راهی کلوپ ورزشیم میشم....اراده این روزهام عالیه....!۱ساعت ورزش...و بعد هم  یه ۱۰ دقیقه ( zone bank).....

مطمئنم که دلم میخواد اینباربرای سفر به ایران....یه جور تازه ای برم....میخوام خوشتیپ باشم...و یه خورده هم برنزه!

دوست دارم بیشتر به خودم بها بدم....بیشتر به خودم برسم....به سلامتیم به خوش تیپیم...

راستش ادم به شدت مسئولیت پذیریم من!!!از وقتی که داداشم به اصرار من موند اینور...دائم نگرانش بودم...خصوصا اینکه ازم دور بود...نشون نمیدادم...اما با اینکه تو فکر رزیم بودم...اما بازم جلوی هله هوله خوری رو نمیتونستم بگیرم...عصبی بودم...و هی با صدای بلند حرف میزدم...خودم رو میشناسم...

واما کاری نمیتونستم بکنم..!

بعد سفر به سوئد.. ..و دیدن خونه کوچولو و تمیز و مرتب داداشی...دیدن تفریحاتش و اینکه راحته...!

انگاری یه سنگ سنگین رو از رو دلم برداشتن...این ۲هفته بعد برگشتنم...بازم کاهش داشتم!

اینروزا بیشتر در مقابل ایلیا که حسابی لجباز شده و پررو....صبوری میکنم...!بیشتر باهاش بازی میکنم...

اینروزا دائم تصور میکنم...که میتونم این ۱۵ کیلوی لعنتی رو از بین ببرم و تو عروسی دختر داییم که تابستون ایرانه و همه فامیل بعد سالها قراره از همه جا بیان و دور هم باشیم....بدرخشم!

من میتونم!!!

خدایا دوستت دارم...خدایا ممنونتم...به خاطر این روزهای قشنگ بی دغدغه....به خاطر سلامتی پسر و دخترم...به خاطر همسر و اینهمه تغییرش...؟....ممنونم به خاطرخانواده ام و سلامتیشون....!

خدایا ...ممنونم....به خاطر همه چیز....ممنون که اینجام...!و تو این نقطه از زندگیم....!

خدایا چند روز بعد ۲۸ سال از سالهای زندگیم رو پشت سر میزارم...!

ممنون که وقتی به عقب بر میگردم...همه جا رده پای حضور نورانیت رو میبینم...!

خدایا....دلم رو از کینه خالی کن....خدایا بهم صبر بده.....ایمان بده.....و زبانی شکرگزار!

خدایا....قلبم رو خونه امن خودت کن!!!!

و توانایی ببخش به دستهایی که فقط به طرف لطف و کرم تو درازه!

خدایا ممنون که هر چی خواستم بی منت و با عزت بهم دادی!

خدایا باز هم اول از همه سلامتی...و بعد هم الطاف بزرگ و بی کرانت رو در این سال جدید....برای خودم و خانواده ام و دوستانم....ازت میخوام.

ای قادر لایزال من!

من پشتم رو تکیه دادم به حضور اطمینان بخش تو....و قدم بر میدارم.

دوستت دارم.و شکر گزارتم.

/ 5 نظر / 20 بازدید
زهرا

[گل]تولدت مبارک عزیزم.............ایشاله همیشه شاد و خرم باشی.....بچه های ماهت رو می بوسم[گل][ماچ]

دلارام

تولدت مبارک میترا عزیز... به امید روزهای زیباتر برای تو... معلومه که مبتونی وزنتو کم کنی... یه بار دیگه هم این کارو کردی..... من به توانایی تو ایمان دارم... ببوس اون دو تا بچه نازتو......

niki

miti jan sharmande man faramush kardam commente ghablo khosusi barat bezaram ke tush razet bud,shoma taiydesh nakon lotfan,sorry

گلی مامان غزل

نمیدونم تولدت دقیقا چه روزی بوده یا هست! [ناراحت] اما به هرحال مبارک باشه. [ماچ] امیدوارم صد سال دیگه هم همینجوری باانرژی و خوشحال و خوشبخت ببینمت. به امید لاغری... [چشمک][نیشخند]

رویا

میترا جونم راستش منم اینقدر از این و اون شنیدم که سوالهای سختی داره که باور کن از استرس اصلا دلم نمی یاد بخونم و یاد بگیرم.دختر خواهر شوهرم که تو هلند به دنیا اومده و اینجا بزرگ شده 5 بار آزمون داد تا قبول شد .اونم که دیدم واقعا دیگه هول ورم د اشته . اما حرف های تو آرومم کرد ممنونم دوست خوبم از امروز به طور جدی شروع می کنم به یادگیری و ان شاا... خیلی زود گواهینامه رانندگی مو خواهم گرفت .برام دعا کن عزیزم . بازم تولدت پیشاپیش مبارک خانوم گل [ماچ]