من و یک عمر چمدان غریبی.

دیروز یه روز پاییزی از اکتبر.....یه روز خاص بود.

 

دیروز یه روز ابری خاکستری رنگ.....یک روز خاص بود.....

دیروز پر از احساسهای متفاوت بود...

پر از کلمات جور واجور.....که هیچکدومشون لیاقت کافی برای رسوندن پیام احساسی من رو نداشتند...

دیروز یه روز مهم بود...

"برای من".

دیروز این سینه سنگین بود و گلوم بغض غریبی داشت....و چشام هر لحظه پر میشد از اشک...و به اصرار عقل اونرو فرو میخورد و اجازه سر خوردن روی گونه های اتشینم رو نمی داد

دیروز از زندگیم یه مزه ترش و شیرین داشت.

دیروز قلبم دلهره عجیبی داشت...و وجودم با همه این ها سراسر اشتیاق بود.

...اره ....چرا دروغ؟؟؟؟      خوشحال بود در برابر غرور....وهویتی که شکست.....

صدای اکوردئون....و خوندن اون خواننده .....و شعری که مناسبت عالی داشت.....بدجوری احساساتم رو به طغیان کشید....شعری که....اسمش " کشور رویاهای من " بود.

همه میخندیدن.....و من در خودم هیاهوی عجیبی داشتم....

کاش میشد...ملیتم رو داشته باشم...

اما کدوم ملیت؟؟؟خاکم....؟؟یا...زادگاهم؟؟؟؟؟....و حالا این تکه کاغذ.......؟؟؟؟

کاش هیچوقت طعم گس...مهاجرت رو نمیچشیدم......نه من....که حتی پدر و مادرم.....

کاش این فکر مردن توی  خاک غریب...یه لحظه ولم میکرد......

چی میشد...منم کشوری داشتم...مثل اینجا....که بهش افتخار کنم...و دنبال هویت معتبر...اواره کره زمین نمیشدم....!!!

چی میشد....جایی زندگی میکردم....که میتونستم....خیلی راحت....احساسهای رنگارنگم رو با مردم....به زبون قشنگ مادریم  میگفتم....و ترس اینکه اینجا این رفتار من عجیبه و خاص کلتور خودم....رو نداشتم....

چرا؟؟؟؟!!!!چرا این مردم...توی "کشور رویایشون..."  کشور خودشونن....و من فرسنگها راه دورتر....از کشور خودم.....در "کشور رویاییم هستم".....چرا؟؟؟

""دیروز سوگند یاد کردم...که تا همیشه برای این کشور و قانون اون وفادار باشم.""

دیروز بعد ۲۵ سال زندگی......از خاکی جدا.....زادگاهی جدا......صاحب هویتی کاغذی معتبر شدم....

از کشوری که فقط ۵ سال در اون زندگی کردم......

                

 پ ن۱:دیروز ....من به جشنی دعوت شدم....که در اون برگه نشنالیتایت هلندی رو با امضای ملکه... بعد سوگند من...وبه وسیله....شهردارشهرم....به من داده شد.

پ ن ۲:دیروز همه مهمونا خوشحال بودن...وهمه با چند دوست و همراه اومده بودن....عکس میگرفتن...و از ته دل میخندیدن.....

من هم.......با شریک تموم لحظه هام رفتم.......با ایلیای...مو طلایی...که موقع سوگند...و گرفتن نشنالیتایت....توی اغوشم بود...وبا نگاه  مطمئنی...همراهیم میکرد......"ممنون همدمم"

پ ن ۳:این هفته.... هفته با برکت خوبی بود....مثل تموم سال.....این هفته ما بعد ۵ سال زندگی توی یه خونه خیلی خیلی نقلی.....صاحب...یه خونه حسابی بزرگ شدیم....خیلی خوشحالیم و گرفتار.

 

/ 17 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

مبارکه[لبخند] هم ملیت و هم خونه جدید..خیرش را ببینید[گل]

ونوشه

سلام خانمی ... مبارکه به سلامتی ... اگه اینجا بودی و مثل من دخترت به خاطر هوای آلوده و ...ا لرژی شدید داشت ... اگه هر روز میدیدی که تنها چیزی که مهم نیست انسانها هستند .. [ناراحت][نگران] هیچوقت برات مهم نبود که حالا این یه تکه گوشت و پوست بعد مردن ادم کجا میخواد دفن بشه... دل خوش سیری چند؟؟/[قلب]

دلارام

خونه جدیدت مبارک.... امیدوارم پر بشه از صدا ی شادیهاتون.........ببوس این پسر نازتو و مراقب خودت باش...... چقدر خوبه این همه خبرای خوب شنیدن :)

لیلا مامان آرین

سلام.مبارکتون باشه.خوب دیگه همه چیز خوب پیش رفته.خدا رو شکر.این قدر احساس نا امیدی نکن عزیزم. آدمهایی که اینجا هستند حسرت مهاجرت از هر نوعش رو دارند.نمونه اش پسر دایی من با خانومش همین دیروز پرواز داشتند به یه سرنوشت نامعلوم.خدارو شکر که شما خیلی وضعیتتون فرق داره و یه ثباتی دارین.باز هم تبریک می گم.

تینا

بهت تبریک میگم عزیز دلم... برای من وطن معنی نداره.... مرزبندی ها رو قبول ندارم... جایی وطن اصلی آدمه که توش راحت باشه و حس زندگی داشته باشه... اینجا وطن من نیست میتی... اینجا رو دوست ندارم... به خاطر یک مشت خاک حس تعلق نمیکنم...

انیس

دلم برای خودت نوشته هات و ایلیا تنگ شده بود مبارک باشه عزیزم میفهمم و حست رو درک میکنم اما شاید بهترین راه حل برای رهایی از این حس این باشه که فکر کنی کشور تو کره زمین است و تو داری تو گوشه جدیدی از کشورت زندگی میکنی ما همه ساکنین این کره خاکی هستیم و باید مرزبندی ها رو از توی دلهامون پاک کنیم و خاکی رو که روش قدم میزنیم عاشقانه دوست داشته باشیم

مامان محمدمهدی

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد،نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع) برشما و خانواده ي گراميتان، تبريک و تهنيت باد. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

زیتون

بهداشت سرماخوردگی 1- ابتداطبع خودرابشناسیم ومخالف آن غذابخوریم یعنی اگرسردوتراست(بلغمی)غذای گرم وخشگ بیشترمصرف کنیم 2- ازغذاهای که موادشیمیائی دارند مانند قندوشکر،سوسیس وکالباس وروغن های موجوددربازاراعم ازسرخ کردنی ،مایع ،جامد،کره بسته بندی وشیرینی جات اعم ازمربا،ساندیس،کمپوت،سنیچ و...بپرهیزیم 3- چنانچه باپیشگیری های مذکوربازهم حالت آبریزش بینی ،خلط،گلودرد،سردردبرای مارخ دادبه ترتیب زیرعمل نمائیم 4- داروی بلغم عسل است هرروزطبق فرموده امام رضا سه لقمه باموم بخوریم یاعسل راشربت کرده بنوشیم یعنی اگرازغذاهای دیگراستفاده کنیم درمان نمی شویم مگراینکه عسل بنوشیم واگرعسل بنوشیم وهیچ غذائی نخوریم سالم هستیم. 5- هنگام سردردیک قاشق روغن زیتون خام بنوشیم 6- حین گرفتگی گلو وسرفه قبل وبعدازهرچه میخوریم نمک بچشیم 7- اگرخلط گلو یاآبریزش بینی(عفونت)داریم یک حبه سیررارنده کرده باآب قورت دهیم چون پس ازخوردن سیرفشارمی افتد استراحت نمائیم اگرنیازبودبافاصله مناسب این کارراتکرارکنیم 8- متناسب باهوالباس مناسب برای پیشگیری ازغلبه سدیم واسید بگیریم اعم ازلباس گرم،کلاه،رواندازهنگام خواب 9- جزمواردفوق سایرنکاتی که مطرح است ا

مامان نازگل

مبارک باشه عزیزم...منتظر نوشتهات هستیم... پس شهروند هلندی شدی؟[سوال][لبخند][قلب] هر جای دنیا هستی اینشالله همیشه لبت خندون و تنت سالامت و روح و راونت ارامش داشته باشه این مهمه[بغل]