خط بین ارامی و ناارامی.

دوست دارم.....میتونستم...یک خط بکشم....

 

بعد همه غصه هام رو همه استرسهام رو همه ترسهام رو همه دغدغه های ذهنی و باطنیم رو ...همه دل نگرانیهام رو

اهسته و با احتیاط از روی شونه های خسته و قلب رمیده ام...

بزارم زمین....

بعد....

یک پرش بکنم...به اندازه تمام قدرتم....به اندازه تمام تواناییهام...تمام نیروهای ماورایی که خدا در اختیار همه انسانهاگذاشته...

یک پرش به اندازه وسعت روحم که ازاده است و میخواد ازاده بمونه.....

یک پرش به اندازه منزلت این زندگی دو روزه که ارزش نداره....

یک پرش به اندازه شجاعت و باورم....

یک پرش به اندازه مادر بودنم.....

و برسم اینور خط....

وببینم...که خودم هستم وخیالی اسوده و خاطری فراخ......

حتی تصورش هم لذت بخشه.

من همین و میخوام و بس.....چیزه زیادیه؟؟؟؟

میشنوی خدا؟؟؟؟؟من از هیچ کس هیچی نمیخوام....

من از خودت میخوام...فقط خودت.

 

 

توی تقویم پارسال ....اینموقع ام ثبت شده ....

فرم پر کردن برای مدرسه.....

ثبت شده تلاش برای ادامه تحصیل....

ثبت شده...رسیدن اولین خواسته...درس.

امسال......برام رقم خورد.....

۳شنبه این هفته....اولین کلاس درسم....در یک رشته مشخص....

بعداز ۸سال ....

همه میگن سخته...همه میگن...این رشته یک زبان عالی و بدون لهجه میخواد...

من میترسم...نا امید شدم....

اما....

یادم میاد...خودم خواستم از خودش...حالا داده و مهیا کرده...بهم گفته این میدون....اگر مرد میدونی بیا تو....جا نزن ...تلاش کن...

به خودم میگم میتونم....

تو هم دعا کن بتونم....

سخته...اما سختی ماله منه....تا ساخته بشم....بهتر...محکمتر....

من ثابت میکنم مرد میدونم....

به تو خدا.....تا بدونی لیاقت گرفتن ارزوهام رو دارم....

اگه خسته ام...اگه ناراحتم....اگه دنیا به کامم نیس....

غمی نیس!!!!

تو دلم رو اروم کن ...با نورت...

من میخوام در کنار بالا رفتن از پله های زندگی انسان عالی شدن....مادر عالی هم باشم...کمکم کن...

نزار بغض غمم بشکنه و پسرک رو ناراحت کنه....بزار با ارامش دستش رو محکم بگیرم و بالا بکشمش...

تا اون موقعی که میدونم احتیاج داره دستش تو دستم باشه....

خدایا....خدایی کن.

من همین رو میخوام

.............................................................................................

بعد نوشتن پست بالا...استخاره کردم...:

خیلی خوب اومد....

(نوشته بود...ادامه بده که به خواسته ات میرسی...)

دیشب خواب دیدم:

بچه بدنیا اوردم...جالب اینجا بود که توی همون اتاقی که من زایمان کردم...یک گنجشک کوچک هم بچه دار شده بود...بعد زایمانم اروم بودم و خندون....موهام رو شونه میکردم....خاله میخندید و میگفت :چه زائو خوب و خوشحالی.

خواب دیدم...با مامان و انیسه و مامان بزرگ و خاله رفتیم زیارت...زیارت کی و کجاش رو نمیدونم....فقط میدونم زیارت بود و با چادر بودم....

دنبال دستشوییش میگشتیم تا صورتامون رو بشوریم....

خوابم رنگاش و محتواش برام خاکستری بود...

اما متنش لذت بخش بود و ارامش داشت.

شنیدم زاییدن در خواب...تعبیرش ...رفتن و زدودن غم از دله....همچنین مو شانه کردن هم همین معنی رو میده.

خدایا ممنون از نشونه هات.

 

/ 18 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسی

ها راستی ! الان پیونشتت رو دیدم ! تو خواب شیرینی نبووود ؟! [خوشمزه] تعبیرش خوبه ها ! مخصوصآ شیرینی دادن !!! [رویا]

مامان عسلی

امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون پر از خنده باشه [گل] وقتی به خدا توکل کردی دیگه نگران هیچ چیز نباش [قلب][قلب]مطمئن باش خودش همه چیز رو ردیف می کنه [قلب][قلب]

نرگس بوی بارون

خصوصی

انیس

مطمئنم که اگر بخوای میتونی سخته اما میشه با قدرت اراده و امید آسونش کرد موفق باشی

...

مطمئنم که میتونی...تو به من ثابت کردی...خوب میشناسمت...ادامه بده...این بار مصمم تر و محکم تر...باریکلا...

سوری مامان عسل

سلام ميتي جونم. خيلي وقت بود به اين خونه خوب سر نزده بودم و سه تا پست عقب بودم و همه رو خوندم . واسه درس خوندن واقعا بهت غبطه مي خورم و برايت از خدا هميشه و هميشه موفقيت روزافزون آرزو مي كنم. گلم عكسهاي دوبي رو كه نذاشتي ؟ بهرحال ايلياي گلم رو ببوس[ماچ][بغل]

یاسی

نمیخوای بنویسی میترا ؟ نمیخوام ناراحتت کنم اما میشه یه سر بزنی وبلاگم عزیز

مهسا......هنوز مامان نشدم!!!!!!!

سلام مامان ماهی کوچولو: خوندمت و لذت بردم....زیبا مینویسی....یه حسی تو نوشته ها ت......یه حس غریب......که برای من خیلی آشناست...شاید من تا به حال شرایط تو رو تجربه نکرده باشم.....اما حسی که توی تک تک کلماتت بود...بهم منتقل شد.....موفقیت تو آرزوی قلبی من