داغی کهنه.....+کاهش وزن...

حال و هوای این روزهام.....به شدت به هم ریخته است....دیدن تصاویر جوونهای با غیرت...و اشک و مشت و گلوله......شده بغضی و چسبیده تو گلوم....

نوشتن حوصله میخواد که من ندارم.....اما چون از قبل این پست رو نوشته بودم....و تصمیم داشتم بعد ان تخ ابات بزارمش....و به همه هم قولش رو داده بودم.....

این پست رو میزارم.....

حس میکنم...هوا برای نفس کشیدن کم شده.....حس میکنم...دروغ داره بی داد میکنه....

حس میکنم...پرنده ای رو که ازادی میخواد جوابش مرگه.....

چه حس بدیه....حس این روزهام......

نمیدونم....دلم میخواد به حکم ایرانی نبودنم.....این حس هم رهایم کند....اما مگر میشود؟؟؟؟

گویی زادگاه و کوچه های قد کشیدنم....در من جوانه احساس کشوری را پرورانده که ماورای حس کشور اجدادی است....

خوب یادم است....در روز رای گیری....احساس کشنده ای در وجودم چنگ میزد....

چنان که به یک دوست خوب ایرانی گفتم...:چه اندوه بزرگی است....که فقط یک تکه کاغذ نشاندهنده اصلیت انسان هاست و من فقط به دلیل قانون نا عادلانه یک کشور...فاقدش هستم....

دوست داشتم ....رای بدهم.....و من هم س ب ز باشم...اما افسوس....

شب وقتی ان دروغ خالص اعلام شد.....فرو ریختم......

در هم شکستم....

بغض کردم.....و سکوت.....با خود گفتم من که ایرانی نیستم..

اما فریادی در درونم غوغا میکرد....

پسرم...نازنینم....تو هم مثل من و شبیه منی.....

تو هم در کشوری به دنیا امدی...که خاک اجدادیت نیست........تو هم در کشوری بزرگ میشوی ...که مادر و پدرت انجا بزرگ نشده اند....

تو هم مهر کشوری را در دل میپروری که وطن مادریت نیس.....مثل من.

اما چه شادم.....لااقل در کشوری هستی که با به دنیا امدنت در ان..تورا صاحب قانونیش میدانند...و تورا در همه چیزش شریک میکنند......تورا اجنبی...دزد....داهاتی....یا هزار صفت زشت نمیدهند.....

از تو فرار نمیکنند...و نمی ترسند.....

خوشحالم....

پسرم...اخر نمیدانی...چه درد بزرگی است ...کشیدن داغ بی وطنی....اینکه نه ان باشی که میخوانندت...و نه بگذارند...ان باشی که هستی.......

پسرم....دلم تنگ است.....

پسرم...نمیگویم وطنم....نمیگویم موطن مادریم....

فقط میگویم...دلم زادگاهم را ارام و ازاد میخواهد...............حد اقل این حق را به من بدهید....که ارزویی برایش داشته باشم........

دلم سیاه پوش خواهران و برادرانم است...که شجاعانه کبوتر شدند و پرواز را به اسیری در قفس برگزیدند.....

                              خدایا....میبینی؟؟؟؟...........پاسخ شمع ....گلوله نیست...!!!!

                              

 

 

افزایش وزن...چاقی....بدهیکلی...

 

همیشه یکی از دغدغه های ما زنها بوده و هست.....چقدر بخوریم.؟؟؟..چی بخوریم؟؟؟که چاق نشیم....

                               رژیم لاغری نامتعادل اتکینز 

از وقتی خودم رو یادم میاد......همیشه دختر پری بودم(هیکلی) و استخون درشت....

هیچوقت از وزنم راضی نبودم...و از وقتی هم یادم میاد پایین تر از عدد ۶۰ رو روی ترازو ندیدم....اونم در حالی که از ۵ دبستان انواع ورزشها رو داشتم و کلاس ایروبیکم هم به راه بوده....

این جریان ادامه داشت تا قبل از ازدواجم....به هر حال با هر ضرب و زور....تا همون ۶۲ خودم رو ثابت نگه میداشتم....

بعد ازدواج....۲/۳ سال اول هی چاق و لاغر شدم....اما در دوران بارداری...وزن ۶۲ بنده رسید به ۸۳.

باورش خیلی سخت بود...و حقیقتش زیادی تلخ.....

بعد زایمان این وزن کاهش پیدا کرد تا سقف ۷۵...

                                       وزنه،ترازو

سفر ایران ....سیلی خوبی بود توی گوش بی غیرتی من....اما ...

راستش اینور اب اینقدر این هلندیها چاق و لاغر و درشت اندام و خلاصه از هر نوعی هستن که چاقی زیاد به چشم نمیاد....فقط باعث میشه که نتونی از لباسهای زیبای سایز ۳۴/۳۶ فروشگاههای شیکش استفاده کنی....

اما ایران...وقتی اون تب و تاب زنهای ایرانی رو توی خوش هیکلی میدیدم...وقتی توی هر مجلس نقل حرفها شده بود رژیم و لاغری...و تو هر مغازه که میرفتی....مانتویا لباس سایز بزرگ نداشت.یه جورایی بهم برخورد....

از ایران که برگشتم...عضو یکی از بهترین کلوبهای ورزشی شهرمون شدیم و شروع کردم به ورزش....اما بازم زیاد کار ساز نبود....یه شب همسرم بهم گفت....((میتی...چاق شدی ها)).

و همون کلمه بود که حسابی رو دلم سنگینی کرد....و یه عمر مدیونشم....

از فردای همون روز رژیم رو به ورزشم اضافه کردم.....

اما اصلا اطلاعات درستی از نوع رژیم گرفتن نمیدونستم....خیلی وقت پیش ها هم چندین بار رژیم گرفته بودم که فقط ۲یا ۳کیلو کم میکردم و بعد خسته میشدم و رژیم رو میشکستم....

اما اینبار فرق میکرد....اینبار من با اراده ای اهنین بودم....برای همین نشستم به سرچ کردن ....

اولین جایی که رفتم...جایی بود به نام ((انارستان))...جایی بود که خانومها با وزن زیاد یه جا جمع شده بودن و به سرگروهی شخصی به اسم انار خانوم....با همفکری هم و تشویق همدیگه کاهش وزن رو به دست میاوردن.....

خوندن مطالبشون ....و دیدن لینک های بچه ها ی عضو.....باعث شور عجیبی در من شد....دیدن اینکه اینهمه تونستن...چرا من نتونم.....

                                      هرم غذایی روزانه

روز اول رژیمم رفتم رو ترازو وعدد ۷۸ رو برای اولین و اخرین بار روی کاغذ ثبت کردم....وحالا نوع رژیم:

نکته اول اینه که باید بدن خودمون رو بشناسیم...تا بفهمیم کدوم نوع رژیم برامون جواب میده...

از اونجایی که روز اول تصمیم داشتم خودم رو به عدد ۶۰تا ۶۲ برسونم.....

باید۱۸ کیلو کم میکردم...و کم کردن این ۱۸ کیلو نیاز به زمان داشت...و با رژیم های سخت مقدور نبود....

بنابر این رژیمی رو انتخاب کردم که زیاد سخت نباشه...و بر مبنای کالری غذاها باشه و نه نوعشون.......

و من اسمش رو میزارم....((رژیم کالری شماری)).

                                        

اصول کاهش وزن

برای این رژیم ابتدا باید با محاسبه قد و وزن فعلیتون....مقدار کالری مورد نیاز بدنتون رو حساب کنید....

برای حساب کردن اون به این سایت برید....((کالری مورد نیاز بدن شما.))

خوب..حالا شما میدونید...که چقدر لازم دارید تا بخورید...یعنی اگر از اون کمتر بخورید....لاغر میشید...و اگر از اون بیشتر بخورید چاق.....

برای این روش باید شما در روز هر چی مخورید...کالریش رو محاسبه....کنید.....

و من هم یک پوشه رو برداشتم و برای هر روز جدول کشیدم...و شروع کردم به نوشتن.

در ایران...به خاطر اینکه روی مواد خوراکی ...کالریش رو ننوشته محاسبه اش کمی مشکله....اما دکترهای تغذیه...و رژیم لیستهایی رو تهیه کردن که میشه ازشون کمک گرفت.....

اما در این جا همه خوراکیها...کالری ۱۰۰ گرمش رو روش نوشته....

مثلا به تعدادکالریهای نوشته شده این سایت نگاهی بندازید....((کالری غذاها))

اگر میخواید در هفته نیم کیلو کم کنید....باید ۵۰۰ کالری کمتر از کالری مورد نیاز بدنتون مصرف کنید...

و همچنین...این رو هم بدونید که در روز با توجه به کارها و فعالیتهایی که انجام میدید...کالری خرو جی هم دارید...

و برای محاسبه دقیقتر کالری هر گرم مواد غذایی....داشتن بک ترازوی اشپزخونه بسیار کمک کننده است

من با کمک کالری شماری...در ماه دسامبر امسال شروع کردم....بعد ۲هفته و نیم ۵ کیلو رو به راحتی کم کردم....

وبعد رژیمم رو به چند مرحله تقسیم کردم....غذاهای سالم رو مثل ماهی و سالاد و سبزیجات....رو جایگزین غذاهای چرب و چیلی برنج و خورشتها کردم.....و۱ روز در هفته رو هم گذاشتم واسه همچین غذاهایی که اسم اونروز رو گذاشتم روز تقلب.....یعنی:حتی بیشتر از کالری مورد نیازم میخورم...تا هم بدنم رو گول بزنم...و سوخت و سازش رو بالا ببرم.....و هم اون رو به کم خوری عادت ندم....تا بعدا باعث اضافه وزن بیشترم بشه....و هم اینجوری...خودم حریص به غذا نمیشدم..و مثلا در طول هفته بیشتر رعایت میکنم....و به خودم قول میدم که روز تقلبم....جبران کنم.و اینجوری فکرم هم اروم میشه و جلوم گارد نمیگیره....همچنین خوردن سالاد زیاد در کنار غذا باعث پر شدن معده ام میشه...و احساس سیری زود ...

مهمتر از اون سوخت و ساز بدنتونه.....که با ورزش و فعالیت میتونید بالا ببریدش...که من هفته ای ۳یا ۴ بار میرم ورزش....وگاهی هم کمتر.....

و بعد هم افرادی که بتونن در این راه کمکتون کنن و اشتباهات و گاهی زیر ابی رفتن هاتون رو تذکر بدن..... و بیشتر از اون همراهتون باشن...و همچنین تشویق کننده.....

که برای این امر....من ابتدا وبلاگی رو درست کردم...به نام(( میتی و لاغری؟؟)) و بعد عضو گروهی شدم به نام گروه پایداری...که وبلاگی دارن به نام(( کاهش وزن تپل ها))...به سرگروهی دختر مهربونی به نام صبا....در این وبلاگ شما همه اطلاعاتتون و تجربه هاتون رو با بچه هایی تقسیم میکنید که همه مثل شما خواهان اندام زیبا و کاهش وزن هستن....همدیگر رو در قالب مسابقه تشویق میکنید...و در عین حال رقیبید.....و در اخر بهتون میفهمونه که تنها نیستید.....

 

خلاصه برای من این رژیم هنوز به راهه ...تا امروز که من به وزن ۶۰ کیلو رسیدم....و به وزن هدف روز اولم دست یافتم

اما از اونجایی که وقتی توی اینه نگاه میکنم و هنوز از هیکلم راضی نیستم میخوام تا ۵۰یا ۵۵ ادامه بدم....

و این رو مدیون راحتی این رژیم هستم...که اصلا خسته ام نکرده...و در عین حال...حالا احساس میکنم...این اصلا رژیم نیس..و در کل لایف استایل درست رو بهمن یاد میده.....

و احساس اینکه بدنم در کنترل خودمه....هم اعتماد به نفسم رو بالا برده....هم اراده ام رو زیاد کرده...و هم باورم شده که به راستی هر چه بخواهیم رو میتونیم به دست بیاریم...و اون نیروی ماورایی در نزدیک خودمونه و اگر فقط بخواهیم میتونیم جذبش کنیم.....

این خلاصه ای از مطالبی بود که در این چند ماهه یاد گرفته بودم....و سعی کردم خیلی جامع و کلی براتون بازگو کنم....و اینهم یک لینک مفید دیگه ولینک مفید

امیدوارم همونجور که به من اینهمه کمک کرد.....به درد شما هم بخوره...

در صورتی که سئوالی داشتید....در قسمت کامنتدونی جوابگو هستم...

 

 دوستان گلم ممنون از تبریکات قشنگتون برای تولد ایلیا...عکس های تولد ایلیا....رو وقتی حال و حوصله بیشتری بود حتما میزارم

طبق گفته های پست بالا ...امسال هر چی پوشیدم اندازه ام بود....و کلی خوشحالم کرد....

هفته دیگه....مسافرم.....برام دعا کنید....

دلم تنگه کوچه های خاکی ....و هوای پر دود و چهره های نگران مردم....زادگاهمه.....

برام دعا کنید...تا از این هجوم بغض بیرون بیام...حس میکنم...بلند شدن....سخته....

خدایا....دلم خیلی تنگه...خیلی.

دوستتون دارم.

 

 

/ 43 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هدیه مامان عسل

سلام میترا حون. ماهیت خوبه؟ اینجا ایرون خوش میگذره؟ سلام ما رو هم به آقا برسون.

الهام مامان دل آرام

میترا جان سلام خوشحالم بعد از مدتها نوشته هاتو خوندم... ببوس ایلیا رو... منم اصلا حوصله نوشتن ندارم

آرام

تنبل خانومی، کم پیدا شدی ها! منتظریم. یه خبر از خودتون بده. [نگران]

الهام

عکسهای آتلیه . داغ داغ . [نیشخند]

نرجس

سلام دوست عزیز امیدوارم هرچه زودتر به وطن برگردی وهمچنین کوچولوت.اگر به درباره وبلاگ کنی کمی جریان دستت میاد. اینها خاطرات منه که سال 86 اتفاق افتاده .ممنون که سرزدی.به امید دیدار

صنم

سلام مهربانترين. هستيم در اين دور گردون با يك عالمه اتفاقات عجيب و غريب! به يادتونم عزيزم دوستون دارم[ماچ][گل]

پویان و مامان

سلام میتراجون. حالا که به سلامتی برگشتی زودی بیا از گل پسرت و خودت برامون بنویس لطفا. دلمون براتون تنگ شده حسابی.

مامان پارساپگاه

سلام میترا جون 2 سالگی ایلیای ناز مبارک خوشحالم که دوباره می نویسی[گل]