رنگ مادری

رنگ قلمم بی رنگ شده یا واژه هام ته کشیده؟؟؟!!! نه هیچ کدوم نیس!

 

صبوریهام بیشتر شده!!!!وارامش و ثبات زندگیم رنگ یک خانواده رو گرفته!   نقش مادریم پر رنگ...و خودم از خود جوون عجول مغرور فاصله گرفته!

و این خیلی خوبه که این خونه زیبای قدیمیم دیگه رنگ دلتنگی نمیگیره!

این روزها خونه قشنگم....پره از صدای ۲تا وروجک خواستنی!...گاهی اونقدر قشنگ باهم بازی میکنن که صدای خنده هاشون نا خوداگاه من رو هم میخندونه!!!!و گاهی چنان تو سر و کله هم میزنن که تپش قلب میگیرم از عصبانیت!!!!!

 

ایلیا عاشق خواهرشه......بوش میکنه و میگه.:مامان النا بوی خوب میده....! بیابوش کن!

یا میگه:مامان من دوس دارم همش النا رو بغل کنم و ببوسمش....اخه بوساش خیلی خوشمزه است!

خلاصه همه چیز و همه جا رو با النا میخواد و بدون حضور خواهرش هیچ شادی براش کامل نمیشه!

النا هم داداشیش رو دوس داره.....ایلیا که میره مدرسه گاهی میاد پیشم و میگه....ماما ایلا  .....و دستاش رو به نشونه کجاست از هم باز میکنه؟؟؟!!!!

و گاهی بلند بلند میگه :ایلا ایلا....

تا بهش میگم النا حاضر شو بریم دنبال داداشی بدو بدو ایلا گویان میره دم در....

و اگر ایلیا واقعا باهاش مهربون باشه....بغل من هم نمیاد!

یا وقتی دعواش میکنم و از دستش ناراحت میشم...با قهر و گریه میره پیش داداشش....تا داداشش بغلش کنه و بوسش کنه و دلداریش بده!!!!

البته اینم بگم که منم به ایلیا یاد دادم اینجور مواقع بغلش کنه...پشتش رو با دست ماساژ بده و بوسش کنه...و بهش بگه: چی شده خواهر خوشگلم چرا گریه میکنی...و خلاصه سعی میکنم...ما بینشون رو نزدیک نگه دارم.

اما خب همیشه هم خوبی نیس و بعضی مواقع فقط داد و بیداد و جیغ دعوا دارن....که من و خیلی خسته میکنه!

و بیشتر مواقع هم...بدون قرض ایلیا ی عزیزم و دعوا میکنم و شماتت که تو بزرگتری باید کوتاه بیای!

وای باز که یادم افتاد غصه ام گرفت...!!!!اخه چرا؟؟؟؟چرا نباید بیشتر خودم رو کنترل کنم؟؟؟؟

پسرک قشنگم...پسرک دوست داشتنیه ناز من ! 

سر شب اومدی بهم گفتی:مامان میشه بابا من و النا رو با هم ببره حمام ....!

من که از دست غذا خوردنت عصبانی بودم گفتم...نخیر نمیشه! النا با من میره حمام و تو با بابا!

هی گفتی :خواهش میکنم!!!مامان!

اخه عاشق اینی که با النا برین حمام و وان کوچولو رو اب کنین و ۲تایی باهم اب بازی کنین!

رفتم اشپزخونه....دلم برات سوخت گفتم  باشه با بابا برید حمام!

تو خوشحال شدی...!

موقع خواب خوابوندمت و رفتم تا النا رو بخوابونم.....وقتی النا رو میخوابوندم....به تو فکر میکردم...اینکه تو هم دوس داری کنارت دراز بکشم و موهات رو نوازش کنم....!

تا النا رو خوابش برد...پریدم تو اتاقت...خوشبختانه هنوز بیدار بودی!

خوشحال شدی...اومدم رو تختت و کنارت دراز کشیدم...و اروم اروم موهای خوشگلت رو نوازش کردم...و تو با ارامش و لبخند خوابیدی...و من به تماشای چهره دوست داشتنیه تو نشستم...!

چقدر دوستت دارم پسرم...کلمه ها هم از بیانش عاجزن....!میدونم که خودت هم میدونی....چون همیشه میگی بعد النا من و دوس داری....با اینکه دعوات میکنم...و خیلی وقتا اجازه خیلی کارها رو بهت نمیدم!

اما بازم قهر کردن من برات مهمه...ناراحت بودنم ازت....یا حرفهایی که بهت میزنم...و یا خواسته هام....

ایلیا....من عاشقی و عشق رو با تو یاد گرفتم پسرم....مادری و مادر شدن رو هم!

من با تو بزرگ شدم و پوست انداختم....با تو با این غربت انس گرفتم...و زندگی سیاه و سفیدم رنگی شد!

با تو از تو به خالقت رسیدم...!

ایلیا.....مادر... قد میکشی...و با قد کشیدنت...ریشه های مهرت هم عمیق تر میشه....!

امشب بعد خوابیدنت....نشستم عکس های کودکیت رو نگاه کردم...و با هر کدومش....کلی خاطره برام زنده شد!!!!

تو کی بزرگ شدی پسر؟؟؟؟ از من و مادری کردنم راضی؟؟؟؟

ایا خوشحالی که من مادرتم؟؟؟؟

ایلیا ....مادر....من هر چی بهترینه تو دنیا واسه تو میخوام عزیزکم....!

دیگه چیزی تا ۶ ساله شدنت نمونده گل قشنگه من!!!!!!امیدونم گاهی ناراحت میشی که بیشتر به خواهرت میرسم....بیشتر اون و میبوسم و بغل میکنم...و بیشتر قربون صدقه اش میرم....ووقتی این و تو نگاهت میخونم بهت توضیح میدم...که این هنوز کوچیکه عزیزم...اما میدونم باورش برا ت سخته....!

اما بدون هیچ کسی و هیچ احدی....تو دنیا جای تورو توقلب من نداره!!!!حتی خواهرکت....

من همیشه گفتم....تو شریک تنهاییهای منی!!!!تو با دستهای کوچیکت اشکهای من و پاک کردی...و خیلی وقت ها اغوش کوچولوت محل امن ارامشم بوده!!!!!!

ایلیا پسرم...دوستت دارم فراتر از اونچه که تصور کنی!!!!کاش روزی به باور حرفهام برسی عزیزکم!

سلامتی و موفقیتت رو از خدای بزرگمون میخوام!!!!!لبخند بزن...تا شادیه قلبم بشه! 

خدایا شازده کوچولوی زیبام رو به تو ودستهای مهربون تو میسپرم...حافظش باش توی تموم لحظات زندگیش!

/ 8 نظر / 38 بازدید
مریم مامان سروش

چه قدر با احساس پررنگ مادرانه نوشتی.مطمئنم وقتی اینقدر از ته دلت نوشتی اونم به دلش میشینه.چون درک بالایی داره این پسر کوچولو

گلی مامان غزل

طبق معمول با قلم و احساسات قشنگت، اشک تو چشمام جمع شد [قلب]

صحرا

درکت مي کنم ميترا . من هم همين احساسات رو نسبت به ياسين دارم

زن متاهل

چه عجب میترا خانم آپ کردی خدا برات ببخشه این دوتا ماهی را خوبی خواهر کم مینویسی یک چیز دیگه چرا نمینویسی تو وبت که زن افغانی ؟ فضولی بود ولی نوشتم خوشحالم بمن سر بزنی

زن متاهل

سلام میتی جان من کامتنت های خصوصیم پاک شده میشه لطف کنی دوباره برام رمز بدی قربانت عزیزم

ونوس

خدای بزرگ با تمام ستاره ها و خوبی هایش، نگهدار شما و ماهی های زیبایتان باشد.

دومین جشنواره مجازی کتابخوانی

دوست بزرگوار مامان ماهی عزیز دومین جشنواره بزرگ مجازی کتابخوانی در دو رده سنی آزاد و نوجوانان در حال برگزاری است. ضمن دعوت برای شرکت در این جشنواره،از شما خواهانیم تا در اجرای این برنامه با پذیرفتن عنوان"همکار افتخاری" ما را یاری فرمائید