نفس های بهشتی.

برخیز که شور محشر امد     این قصه زسوز جگر امد

 

عزاداریها نذرها و دعاهای همه دوستان مورد قبول حضرت حق.

امسال من هم توفیق این رو داشتم که روز تاسوعا بنا به نذر این ۴سال (از موقع تولد ایلیا)نذری بپزم....

که امسال هم عدس پلو درست کردم....انشاالله خدا قبول کنه  همه بچه ها و ایلیا و النای نازنینم همیشه سلامت باشن.

خبر خوشی رو هم هفته پیش شنیدیم... اینکه مامان مهربونم ویزا گرفته و قراره ۲/۳هفته بعد بیاد پیشمون...دعا میکنم که الهی بهش اینجا خوش بگذره....

میخواستم ادامه خاطرات بعد زایمانم رو بنویسم...اما دیدم دیگه چیز خاصی برای گفتنم نمونده...استراحت حسابی من همون چند روز هتل بود...

و وقتی خونه اومدم استراحتی نداشتم...خواهر شوهرم ۲روزی پیشمون بود....و خدا رو شکر مثل سر ایلیا قضیه ای درست نکرد و رفت.

هرچند حالا دیگه من هم از حساسیت هام خیلی خیلی کم کردم...و همه چیز رو میزارم رو حساب ندونم کاری.

یه روز دوستم بهم زنگ زد و گفت با بچه ها تصمیم گرفتن جمعه بیان خونمون و برام حمومی بگیرن...

خیلی خوشحال شدم...نه به خاطر مهمونی...فقط به خاطر اینکه اینقدر هوام رو دارن....و تنها نیستم و تو اینهمه شلوغی زندگی هاشون بازم به فکر شاد کردن دوستشونن....و این برام یه دنیا ارزش داشت.

حتی رضا هم باشنیدن این خبر کلی تحت تاثیر قرار گرفت.

اما چون من تازه ۲روز بود که خونه اومده بودم اصلا برای جمعه امادگی نداشتم بنابر این قرار روانداختم ۳شنبه....

رضا خیلی اصرار داشت که اونروز مرخصی بگیره و کمکم کنه...اما خوب دلیلی نمیدیدم...خودم از پس همه چیز بر می اومدم...دوشنبه شب...رضا کتلت هام رو درست کرد و خونه رو هم جمع و جور کرد...و ساعت ۱۱ شب رفت خوابید....خودم هم کیک مرغ و الویه و کیک شکلاتی رو درست کردم...ومتاسفانه زله ام رو که از صبح کلی زحمت کشیده بودم و درست کرده بودم رو نتونستم از قالبش در بیارم و خراب شد.ساعت ۲ غذاهام تموم شد و رفتم خوابیدم....و ۳شنبه صبح هم کارهام رو تموم کردم...و میزم رو هم چیدم...خلاصه روز خیلی خوبی بود و به همه خوش گذشت...رضا هم ۲/۳ ساعتی زودتر اومد تا بالا مواظب النا باشه تا مجبور نباشم تو شلوغی نگهش دارم کلی هم هدیه های قشنگ گرفت خانومی....و از همه قشنگتر این بود که همه دوستام با توافق هم...برای ایلیا یه ادم اهنی (رباط) کادو اوردند که کلی پسرکم رو خوشحال کرد...و فکر میکرد جشن اونه.دست گلشون درد نکنه...امیدوارم تو شادیهاشون جبران کنم.

بعد مهمونی حسابی سرما خوردم و سرفه شدید داشتم که کم کم خوب شد...

از رابطه ایلیا با النا بگم:

ایلیا عاشقونه النا رو دوس داره....عاشق اینه که هی خواهرش رو ببوسه ..وتا چشم مارو دور میبینه میره سراغش و ملچ ملوچ میبوستش....خیلی دوس داره النا بیشتر بیدار باشه و باهاش ور بره...نازش کنه...دستش بزنه و خلاصه باهاش ارتباط داشته باشه....رو من حساسیت خاصی نداره...و فقط یه سوال رو دائم ازم میپرسه.....و روزهای اول خیلی خیلی زیاد میپرسید.....اینکه :مامان تو من و دوس داری؟؟؟؟منم بهش میگم اره پسرم تو عشق زندگیه منی...تو امیدمی...تو همه چیز منی...و ایلیا که از پاسخ من قند تو دل اب میشه بعد میگه...خوب بعد از من بی بی رو دوس داری....؟؟؟میگم اره مامان...اما اول شمارو دوس دارم...و ایلیا هم میگه اره مامان منم تو و بی بی و بابا رو دوس دارم.

و خلاصه به خیر میگذره...

اما این قضیه با بابا رضا فرق میکنه....

ایلیا به شدت روی باباش حساسه...و وقتی رضا النا رو بغل میکنه...ایلیا دوس داره کارای خشن کنه...تا رضا مجبور بشه اون و بزاره کنار...

اما خدا رو شکر تا این لحظه چیز خاصی پیش نیومده...ایلیا اصلا دوس نداره صدای گریه النا رو بشنوه....وقتی النا گریه میکنه و من تو اشپزخونه مشغولم...

ایلیا ۲۰ بار پستونکش رو میزاره دهنش و از اونجایی که النا پستونک دوس نداره ۲ثانیه نشده پستونک رو در میاره و ایلیا دوباره کارش رو تکرار میکنه.:))

ایلیا خیلی خیلی دوس داره خواهرش رو به همه نشون بده و به همه با افتخار اعلام میکنه که این بی بی اون هست....

شب ها هم از اونجایی که تخت کوچولوی النا کنار تخت ماست...و پیش ما میخوابه.....پسرک هیچ حساسیتی نشون نداده و حتی سئوالی هم نپرسیده و این من و خیلی خوشحال کرد.

خلاصه پسرک عزیزم..خیلی راحت خواهرش رو قبول کرده و عاشقونه دوسش داره.

منم خدا رو شکر مشکلی ندارم ...النا دخترک خوب و ارومیه که هیچ زحمتی نداره...بیشتر اوقات خوابه و با خواب شبش هم مشکلی نداره...اما هر ۳یا ۴ساعت شیرش رو میخوابه و نصف شب ها هم ۲ یا ۳ بیدار میشه واسه شیر و سکسکه و باد گلوش...و بعد میخوابه تا ۷ یا ۸ صبح...روز هم بیشتر اوقات خوابه...

اصلا بغلی نیس اما بغل رو دوس داره....با چشم این روزها دنبالمون میکنه.....و دقیقا فردا میشه دخترک ۳هفته ای من....امروز هم اولین بار تو بیداری وقتی باهاش حرف میزدیم خندید و کلی من و داداشش رو خوشحال کرد.

این روزها پاییز زندگیمون حسابی رنگی و قشنگ شده...دوست داشتنی و زیبا....

این روزها خونمون عاشقونه شده .....

این روزها دلهامون....گرم شده....و دستامون دلواپس همدیگه....

این روزها خدا مهمون خونمونه....

و من این همه رو

مدیون نفسهای گرم و بوی بهشتی دو تا فرشته ای هستم که تو خونمون لونه کردن.

خدایا حفظشون کن .

                          (هدیه و شکلاتهای اسم النا خانوم به دوستان.)

Funny Pictures

 

 

                                      (میز غذای مهمونی النا خانوم)

Funny Pictures

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
mitra

hezar mashallah be bachehaye golet. omdivaram ke hamishe salemo tandorost bashan, zire sayeye shoma va pedareshoon. rasti man ham esmam mitrast va az kheili vaghte ke weblogetoono mikhoonam, khodam weblog nadaram va in avalin barie ke barat nazar mizaram. albate postaye khosoosito nemitoonam bekhooonam, ahan rasti manam mashadiam. haimin dige, movafagho sarboland bashi

شهناز

خدا رو شکر در این غربت ....دوستان خوبی داری ....دستشون درد نکنه که دل دوست خوبم وبچه های گلش رو شاد کردند ...هدایا بچه ها هم مبارکشون باشه ........واما چشم ودلت روشن به خاطر امدن مادرتون .......انشاالله که به سلامتی همدیگر رو ببینید .......لاویو [ماچ]

یه مامان (مریم)

سلام عزیزم چند سالیه ازت بی خبرم و گه گداری به یادت می افتادم ولی آدرستو نداشتم تا امروز تو لینکهای نوشین دیدمت به سلامتی عزیزم دوباره نی نی دار شدی....وااااااااااااای ماشالله هزار ماشالله ایلیا 4 سالش شد....... دوست دارم عزیزم...متاسفانه نمیدونم چرا هر کاری میکنم ریدر لینکتو قبول نمیکنه[ناراحت]

خانوم خانوما

منم خیلی فکر می کنم به بچه دوم ولی اصلا جراتش رو ندارم. تو بهم یه کم جرات بده میتی . راستی عکسات هیچ کدوم دیده نمیشه از چه سایتی آپلود کردی ؟ بهتره که از یه سایت دیگه آپلودش کنی . راستی تو خود صفحه ارسال مطلب پرشین بلاگ یه جا اون بالا آپلود عکس داره . من همه عکسام رو از خود پرشین بلاگ آپلود می کنم خیلی هم راضی هستم همه هم می بینن

نیکی

میتی جان خوشحالم که مامان بزودی میان پیشتون.امیدورام بهشون خوش بگذره.چقدر زمان زود میگذره!انگار همین پارسال بود که برای ایلیا اومدن و عکسای سوغاتی رو گذاشتی. عزیزیم منم نتونستم عکس النا جون و عکسای این پستت رو ببینم.

لیلا مامان الهه والناز

سلام پست خاطرات زایمانتون رو خوندم. اونجایی که نوشته بودید با پدر و مادرتون صحبت کردید اشک توی چشمام جمع شد و با خودم گفتم کاش مادرتون پیشتون بود و با خوندن پست بعدی و اینکه نوشته بودید مادرتون پیشتون می آید خوشحال شدم. خیلی خوبه که ایلیا نسبت به خواهرش حسودی نمی کنه ولی باز هم بیشتر باید مراقبش باشید. امیدوارم خداوند همه فرشته هامون رو در پناه خودش حفظ کنه. [قلب][قلب]