خوشبختی دور نیست!!!

چه قصه قشنگیه....قصه ای که  با سرکشی های گستاخانه جوونیمون شروع شد.....و با صبوری و سازشمون به خوشبختی رسید......

 

چه قصه قشنگیه.....قصه ای که اولش عشق نبود و اخرش به عشق رسید.....

اره قصه قشنگیه.... خوشحالم که نویسنده اش....اخرش رو خوب تموم کرد.!!!!

داشتم...توی ارشیوم....سرک میکشیدم.....

دیدم پارسال همین موقعها بود که ۲تا پست کذایی گذاشتم...." خودت رو جای من بگذار"

یادم اومد چقدر احساس عجز و ناتوانی در من بود و چقدر شکست خورده بودم......اما چون خواستم....تونستم بلند شم....و تلاش کنم...و بسازم تازه های خوب رو.

امروز من از تموم اون احساسهای خستگی دورم.....امروز حس میکنم اونقدر نیرو دارم که کوه رو هم میتونم جا به جا کنم.....امروز فهمیدم....یک زن وقتی قدرتمنده که نگاه گرم عشق رو داشته باشه...و دیگه بس.

اره....من اون زنم....همون زنی...که روزگاری این خونه شده بود تموم درد و غم و حسهای بد و خاطرت بدترش.....

امروز کمتر مینویسه...و اصلا دست نوشتنش رو گم کرده....؟؟؟!!!چون خیلی وقت بود که یادش رفته بود چه طور میشه از خوشبختی نوشت....و واسه همینه که هر بار این صفحه رو باز میکنه...نمیتونه چیزی بنویسه....

اخه خوشبختی که نوشتن نمیخواد....همش حسه .....یه حس خوب..

شاید این اخرین پست از این خونه باشه....

خونه ای که ۵سال و نیمه....شاهده تموم بی پناهیام بوده....شاهد تموم خاطرات بد و به ندرت خوبم...

شاهد ۲۰تا ۲۵ سالگی از عمرم.....سالهای ناب جوونیم....که شد اشک و اه و تن لرزه های شبونه و استرسهای نفس گیر.....

شاهد اولین هم اغوشی های زندگیم....اولین روزهای پر دردسر ازدواجم......و دوران شیرین و تلخ حاملگیم.....و به دنیا اومدن تموم ارزوهام.

شاهد بالیدن پسرکم تا سن ۲سال و ۵ماهگی.....

این خونه....با تموم کوچیکیش.....شاهد خیلی چیزاست......و پر شده از خاطرات خوب و بیشتر بد من.

پارسال که ایران بودم....بعد اون اتفاق ....دلم میخواست اصلا به اینجا برنگردم....دلم میخواست حالا که مجبورم برگردم لا اقل تو این کشور یا تو این شهر....یا اصلا تو این خونه نباشه.....

خسته بودم....این خونه بوی بد روزهای زشت رو میداد....خیلی تلاش کردم هر جور شده..از این خونه بیام بیرون....اما نشد!!

انگار باید میبودم....باید میبودم....و سعی میکردم....اخرش رو خوب تموم کنم....باید میبودم...و جای این بدی رو به خوبی میدادم و بعد میرفتم.

و حالا خوشحالم که بودم...و تونستم.....

حالا که از ته دل نفس میکشم...میبینم بویی جز بوی خوش ارامش نیس.....و این یعنی موفق شدم.

از اون روزهای نفس گیر و پر تجربه که بگذرم....میرسم....به روزها ی خوب حالم....

این روزها....اینقدر سرمون شلوغه که توصیفی براش نیس....

یه خونه ۳ طبقه....و ۲نفر و نصفی ادم......

این روزها تنها بودنمون خیلی پر رنگتر شده....۲نفری افتادیم به رنگ کردن خونه...و تونستیم تا حالا فقط طبقه پایین که شامل(نشیمن/اشپزخونه و دستشویی میشه رو رنگ کنیم )+راه پله ها.

که همونم با عث شد...یه هفته نتونم دستم رو از شونه به پایین تکون بدم بس که درد میکرد.

هفته بعدش...باز رفتیم دنبال خرید سنگ....فقط تونستیم...یک روز کامل پذیرایی رو سنگفرش کنیم....که باز باعث شد یک هفته راه رفتن و نشستنم دردناک باشه چون از ب اس ن به پایین پر شده بود از درد.

و تو فکر کن....هنوز سنگ کردن کف اشپزخونه و دستشویی و هال کوچیک جلو در ورودی مونده....

تازه بعدشم...رنگ کردن طبقه دوم که شامل(۴اتاق خوابه که ۲تاش بزرگه و ۲ تاش کوچیک..و یه حمام)و بعدشم باز چوب کردن کفش

تازه کاش فقط اینا باشه....

بعدشم میرسیم...به رنگ کردن...و چوب کردن...طبقه سومش....که میشه گفت زیر شیروونیه...که یک اتاق بزرگ و یک دسته.....

از اینم که تموم شه....باز میرسیم به انباری ته حیاط......و بعد هم پله ها..............

و حیاط رو هم که کلا گذاشتیم نزدیک بهار....

وفکر نکنم تا اونموقع برای من جونی مونده باشه!!!!

خدایی نوشتنش کلی بود چه برسه به انجام دادنش....اونم فقط" ۲تایی"

با یه بچه که دائم تو دست و پا وول میخوره و بهانه میگیره....

از جمع کردن وسایل این خونهو اسباب کشی که دیگه هیچی نگم.

تازه خریدن وسایل نو هم که دیگه نپرس....

همسری میگه بعد همه این کارا....نیاز به یه استراحت داریم...روی این مبنا تصمیم داشتیم عید نوروز....بریم دبی...و از اونور هم بریم مکه.

اما.....مثل اینکه سعادتش نبود....چون با شنیدن خبر انفولانزا....منصرف شدیم....

حالا فعلا تصمیم گرفتیم....برای فستیوال بریم دبی....و از شما چه پنهون دنبال بلیط ارزونیم...چون بعد اینهمه مخارج خونه...من که فکر نکنم...یه پاپاسی هم برامون بمونه....!!!!

نمیدونم والا یا همسری ما زیادی سرخوشه یا ما زیادی خوش خیال.....تازه این و نگفتم که اول همسری پیشنهاد داد بریم نیویورک......

اما با نگاه اینجوری بندهبه همون دبی فعلا قانعه.....

اما میخوام از دوستهای محترم ساکن دبی بپرسم که از چه تاریخ تا چه تاریخی فستیوال دبی برگزار میشه؟؟؟؟ ممنون میشم بهم بگید.

خوب از اینا هم که بگذریم....

کل کار دیگه هم دارم...باید دکتر خانوادگیمون و دندانپزشک و داروخونمون رو هم عوض کنیم....+مهد ایلیا خان.

تازه برای کلاس نقاشی ثبت نام کرده بودم....و توی لیست انتظارم و قرار بود هر وقت نوبتم شد برام نامه بفرستن که باز باید برم اون رو هم درست کنم...

قرار بود این ماه همسری برام ماشین بخره...قبل این خونه هم یه روز رفتیم چند تا ماشین مامانی ناز هم دیدیم....اما با تموم این خرجها....دیگه باید دور اون یکی رو خط بکشم...ای خدا کی میشه منه عشق ماشین رو به این ارزوم هم برسونی......اونم یه ماشین باحال!!!!!!(گفتم این جمله اخر رو بگم.....که اگه خواست یه وقت براورده کنه.....هرجور ماشینی نباشه)

اینروزا هم باز فکر ادامه تحصیل بدجور تو ذهنم لونه کرده....و برای عملی شدنش ۱سال به خودم وقت میدم.....به خاطر اینکه تا ایلیا مدرسه رو شروع نکنه....من نمیتونم برم سر درسم....

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

میدونم صدام رو میشنوی چون وجودت و بیشتر از هر زمانی تو زندگیم احساس میکنم....حتی گرمی دستهای بزرگ و مهربونت رو.

خدایا اینهمه دلخوشی رو ازم نگیر......

خدایا بیشتر از هر چیزی ارزوم سلامتیه....اول پسرکم و بعد همسر و خانواده و دوستام....

خدایا به قول نویسنده یه فیلمی.....:اگه تموم روزهای کودکی و پیری و شبها و روزهای مریضی....رو از عمر کم کنیم....خیلی روزهای کمی میمونه واسه زندگی کردن......خدایا بهم قدرتی بده که لا اقل همون روزها رو خوش زندگی کنم...و پر باشه ازتلاش.

خدایا....به تموم ادمها ی کره زمین.....یه دل پر خنده بده.....و یه دست مهربون...که دست هم رو بگیرن...

خدایا....توی دل کوچیک من....جا برای همه هست.....تو که حاکم دلمی.....منم که وزیرت...بیا دلم و پر کن از دوستای خوب دنیات.

امین.

خدا نگهدار . 

                             "باور کن پایان شب سیه....صبح سپید است."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 29 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرمر

سلااااااااام عزیز بهم سرزده بودی اما آدرستو درست نذاشته بودی ! خیلی اتفاقی اینجا پیدات کردم ببین من فک میکنم حدود یکسال ونیم دوسال پیش تورو میخوندم اما توی یه آدرس دیگه ! بعد خیلی ناگهانی بایه تعویض سیستم کامپیوتر وگم شدن آدرسا گمت کردم ! البته همیشه یادت بودم اما حالا اگه تو همون میتی هستی خیلی خیلی خوشحالم ازدوباره یافتنت ! خیلی دلم میخواست ارشیو اینمدت که گمت کرده بودمو میخوندم تاببینم چی بهت گذشته ! اما هرچی هست خوشحالم الان خوب وخوشحالی و ایلیا کوچولو ما که اونموقع هنوز یه ماهی تودل بود اینقده بزرگ واقا شده ! هیچوقت فکر نمیکردم منم یه روزی بخوام داستان زندگیمو بنویسم و وبلاگ داشته باشم اما بالاخره این اتفاق افتاد و ممنون که دوستای خوبی مثل تو همراهیم میکنین وبهم انگیزه میدین برای ادامه دادن بودنتون بهم توانایی میده تا خاطراتمو یه باردیگه مرور کنم ! خونه نو مبارک ..ایشالا با دل شاد و سلامتی تواون خونه زندگی کنین و لحظه های پرازخوشبختی برات اونجات رقم بخوره

گلناز

میترا جون این متنتو خیلی شب پیش با موبایل خوندم و نمیشد کامنت بذارم. بعدم از خدا می خواستم که من تو خواب و بیداری اشتباه خونده باشم که گفتی نمی خوای بنویسی! اگه می دونستی چقدر بودنت هر چند دیر به دیر برام دلنشینه این حرفو نمی زدی یادت باشه تو اولین وبلاگی بودی که من تو تمام عمرم خوندم و الهام بخش من بابت بارداری نه چندان دلخواسته ام از بابت عشقی که به ماهی کوچولو داشتی. خوشحالم که نوشتی بازم می آی. پس سر قولت باش. گرفتاری کارهای خونه که تا ابد نیست! می بینمت.

گلناز

بعدم دقیقا نگفتی چی شد که زندگیت عوض شد. می دونم که خودت خواستی و تونستی ولی با چه انگیزه ای و راهی؟ این می تونه برای خیلیها راه چاره باشه. مرسی بازم . ایلیا جونو ببوس.

مهسا مامان ملودی

سلام باوفا کجایی؟ایلیا خوبه؟خودت خوبی؟همه چی روبه راهه؟پسرک خوشتیپ رو ببوس

مامان نازنین و نیکان

سلام خانمی میشه ما رو هم لینک کنید سپاس گذاریم راستی یه کامنت بزارید تا من هم بتونم شما رو لینک کنم

دلارام

با این پستت خیلی کیف کردم....... خونه نو رنگی رنگیتنون مبارک.... امیدوارم که توش پر بشه از عشق و خنده.... عزیزم از ته دلم برای روزای هر چی بهترت دعا میکنم.... مراقب خودت باش

گلناز

مرسی عزیزم. تو هم سعی کن زود به زود عکس بذاری. منم دلم تنگ میشه هی این قدیمهارو نگاه می کنم حدس می زنم الان ایلیا چه شکلی شده؟؟[متفکر]

neda

kheili khoshhalam barat khieli. khoneye jadid mobarak, arezoo mikonam keh hamisheh khoshhal bashi& khoshbakht va razi.

آرام

میتی جونم خودت وماهیت رو صمیمانه می بوسم. مرسی که به این زیبایی ما رو شریک احساسات و تجربیاتت کردی. خیلی زیبا و ظریف همه چیز رو نوشته بودی. ممنون از قلم زیبا و نوشته های دلنشینت. من کمی نگرانت بودم ولی الان خیلی برات خوشحالم جون با این اراده و عزم و قدرتی که در تو می بینم، جای هیچ نگرانی ای وجود نداره. خدا همسر و پسرت رو برات حفظ کنه عزیز دلم.

سمانه

سلام. شنيدم شما هم افغاني هستين.درسته؟خیلی خوشحال شدم.به من هم سر بزنید.من امارات زندگی می کنم.[قلب]