روزهای گرم.

وباز ظهر های گرم و کشدار تابستون....چشم های مست خواب و خماری پنهون ....تن تبدار و بی حوصلگی....

 

و باز تابستون....

این روزها درست شدم مثله مامانم...حتی دستهام فک کنم همون بو رو میده...اینروزا با همه شلوغ بودنش برام پره از مهر مادری ...تو اغوشم ۲تا جوجه زیبا داره قد میکشه....که ارزوم خوشبختیشونه...ارامششونه.

عاشقشونم...

وقتی روی تردمیل باشگاه تند تند راه میرم و به اب بازی پدر و پسر از پشت دیوار شیشه ای نگاه میکنم...دلم پر میشه از غرور داشتن همچین پسری...پسر مو طلایی زیبای روی من....مهربون و احساساتی...عزیز دلم چه زود قد کشیدی....و چه لذتبخشه داشتنت...داری ۵ساله میشی....حتی باورشم سخته گذر با عجله روزها.....تو ۵ساله میشی و عمر مادر بودن من هم با تو قد کشید

ایلیای نازنینم تو منتهای عالیه لطف پروردگارم بودی...اومدنت شد امید زندگی و به من قدرت جنگیدن داد...من و از اون میترای یکی یکدونه نازک نارنجی دراورد و تبدیلم کرد به یه مامان...با همه قدرت و سخاوت و گذشتش....من با تو طعم واقعیه عشق رو چشیدم...

تو نمیدونی پسر چقدر با اومدنت در حق من و زندگیم لطف کردی...!!!

امروز با داشتن خواهر کوچولوت...میخوام بهت بگم عزیز دلم..مرد کوچولوی من...توی اون دوران سخت تنهایی...به داد من و دلم رسیدی...من تورو جور دیگه ای دوس دارم...

اگه بخوام دقیق بگم...تو برام جور دیگه ای هستی...تو پیام اور عشق بودی برام...تموم لحظات قد کشیدنت جور دیگه ای بود...من با تو شدم درخت محکم پر سایه و ثمر امروزی...من تورو جوره دیگه ای دوس دارم عزیزکم...با اینکه خودت فکر میکنی...خواهرت رو بیشتر از تو دوس دارم...اما به قلبم و صداقتش قسم...که هیچ چیزی توی دنیا جای تو رو برام نداره..حتی دوست داشتنت هم اگه از خواهرت بیشتر نباشه...اما رنگش رنگیتره عزیزمادر.

الان که دارم اینا رو برات مینویسم...

تو نیستی پیشم...امروز برای اولین بار همراه دوستات و مدرسه....به اردو رفتی...!

امروز جلوی اتوبوس ۲طبقه ای که قرار بود تو و دوستات سوارش بشین...نگاه تو جور دیگه ای بود...انگار خودت هم فهمیدی که بزرگ شدی و کم کم باید مستقل بشی...

تو میخندیدی و دل من نگران دور شدنت بود..! تو خوشحال بودی از این استقلال و قلب من فریاد میزد!

با خودم گفتم....شروع شد!!!!نگرانیهای واقعی یک مادر .....

به خودم گفتم.....میترا...خودت رو اماده کن....خودت رو بساز !برای روبرو شدنبا این وجه زندگی با بچه ها...

اره عزیز دلم...باید بپذیرم...که مهربانانه دستت رو اروم از دستهام بیارم بیرون...و اجازه بدم..خودت قدم برداری توی راهی که قراره طراحش خودت باشی....و عاشقونه پشت سرت راه بیام...تا اگه به پشت سرت نگاه کردی...بدونی همیشه پشتتم....

اره پسر...دل من الان تو این لحظه پره از نگرانی برای تو....

اما مادرانه از خدا میخوام...مواظبت باشه...

عشق اول زندگیم...خدا رو به خاطر داشتنت همیشه شاکر بودم و اینبار هم.

قدمهات رو استوار تر بردار...تو مرد قهرمان....فردای منی!!!

در کنار وجود لدتبخش پسرم...تن ظریف و نرم و ارامشبخش دیگه ای هم هست که لحظه هام رو زیباتر میکنه...!

روی زمین غلتیدن و صدا در اوردنش...و ذوق کردنش..من و تا اوج خدا میبره....

بوی بدنش...مستم میکنه....و چشمهای خمار تیره اش افسونم...

مظلومیش شاکیم میکنه...و خنده اش ...که دیگه توصیفی واسش نیس!

وای که کلمه ای بالاتر از عاشق بودن باید پیدا کرد!اهای دختر....چطور اینجور خودت رو جا کردی؟؟؟؟که ندیدنت حتی وقتی خوابی...باعث دلتنگیم میشه؟؟؟؟

الی خوشگل من...وقتی سرت رو عاشقونه و مظلوم وار ....کج میکنی و دخترونه قائم میکنی توی بغلم...دلم قنج میره....اون لپ های اویزون و اون صورت مخملی....مغرورم میکنه...به خدا که بدون تو...زندگیم  و خوشبختیم کامل نبود!

خدایا چطور این هدیه ناب رو شکرت کنم.؟؟؟؟...چطور و با کدوم زبون قدردان این فرسته اسمونیت باشم؟؟؟

گفتم که شدم مثل مامانم!!!

یادته..چقدر سختی کشیدم؟؟؟؟یادته چه روزای بدی رو پشت سر گذاشتم...؟؟؟؟یادته چی بودم؟؟؟؟و چی شدم؟؟؟؟؟؟؟

امروز اما گر چه هنوز به قله نرسیدم...اما اسوده ام...ارامش دارم.....قدم هام محکمه...

و من اینهمه رو اول از خدا و بعد ....از اینجا دارم...اینجا خودم بودم..و تو !!!

پ ن ۱:سفر تابستونیمون هم قطعی شد!

قراره بریم ایران...قبلش هم سر راه یک هفته استامبول میمونیم...ممنون میشم از دوستانی که قبلا تجربه رفتن به استامبول رو داشتن....تو این زمینه راهنماییم کنن؟؟؟خرید و بازار وجاهای دیدنی...و چیزهای ناب دیگه..

پ ن ۲:یادتون نره....من و جوجه ها هنوز هم به دعاهاتون محتاجیم.

 

 

 

 

 

 

/ 8 نظر / 12 بازدید
امین و مهشید و ...

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلام دوست عزیز اومدم که دعوتت کنم به وبلاگ شخصی ما سه تا ... امین و مهشید و خدا 12 اردیبهشت 91 افتتاح شد وبلاگمون همه حرفای ما اینجا نوشته میشه ، وبلاگی که هدفش تجربه لحظات امید و آرامشه حرفایی کاملا متفاوت و نو ... امیدواریم روزهای قشنگی رو در کنار شما بسازیم حضور شما رو صمیمانه خوش آمد میگیم www.ma3ta.com

آینه ای پیش رو

mesle hamishe por az ruhe zibaye zendegi mitra jana, hafteye pish umdaim amsterdam va den haag kheiiili be yadet budam, por bashi az hes haye khub hamishe

تنهادرغربت

من که عاشق ایلیام از قول من جوجه هات و ببوس خداحفظشون کنه الهی سفربخیرمیتراجان

delaram-aftabgardoon

akhkam sarazir shod az in hameh hes... areh doostam bacheha zood darna bozorg mishan..... bavaret misheh in mardee kocholo ma5 sale mishan.....vay mitara jon 6 sali hast ke mishnasim hamo.... omidvaram ta bozrghtar shodnashan biam o bekhoonameto az salamti o mofaghiatoo shadihaeshan ... lezar bebaram.....moragheb khoodetoon bashin.

مامان مبینا

قلبم از شنیدن شرح خوشبختیت شاد شد الهی همیشه دلت شاد و لبت پر خنده باشه و موفقیت عزیزانت رو ببینی و طعم خوشش رو بچشی

نازی

عزیزم خیلی زیبا احساستو منتقل کردی . خیلی لذت بردم مامان مهربون. امیدوارم تو سفرتون به ترکیه و ایران حسابی بهتون خوش بگذره

زهرا مامان سهیل

سلام میترا جونم............5 سالگی پسر گلت مبارکا باشه.............ایشاله که همیشه شاد باشین..........دختر و پسر عزیزت رو از دور میبوسم[ماچ][ماچ]

پائیزا

مادرانه هات رو خیلی دوست دارم میتی چند ساله که وبلاگت رو میخونم از همون اول ما فکر می کنیم که داریم بچه ها بزرگ می کنیم غافل از اینکه اونا ما را بزرگ می کنند خوشبخت باشی عزیزم.