شادیه امیخته به ترس.

تیکر بالا رو که نگاه میکنم...قلبم مالامال استرس و هیجان میشه.و یادم میاد دیگه چیزی نمونده یا شایدم زودتر از اون چیزی بیاد که من منتظرشم...

دیشب "نصفه شب" خواب بودم که یهو احساس کردم یه درد بدی هر چند دقیقه یه بار تو دلم میپیچه ...اول گفتم شاید خواب میبینم..اما بعد خوب خوب  که بیدار شدم...دیدم نه واقعا درد دارم...اما فقط تو دلم و کمرم اصلا دردی نداشت...ترسیدم ...خیلی زیاد.

چون حس میکردم هنوز امادگی ندارم...چون هنوز ۳ هفته دیگه مونده...بلند شدم و رو تخت نشستم...خیلی مستاصل بودم...من اینجا ...تک و تنها ...خیلی غریبم خدا...

درد تو دلم میپیچید و من یادم میومد که کلی لباسای نشسته ایلیا تو سبده...درد تو دلم میپیچید و من یادم میومد که فردا صبح برای خودم و ایلیا وقت ارایشگاه گرفتم...درد تو دلم میپیچید و با خودم فکر میکردم...اگه وقتش باشه چطور ایلیا رو ببرم مدرسه؟؟؟...درد تو دلم میپیچید و یادم میومد که امروز یکی از دوستای خوش قلبم...واسه یکی از دوستای دیگه ام که امسال سال سختی رو پشت سر گذاشته و با یک پسر ۳ساله از همسرش جدا شده تولد گرفته اونم از نوعه سورپرایزی...و منم قراره این وسط اون دوستم رو با یکی دیگشون برم دنبالشون و با هم بریم خونه اون دوست  خوش قلبم...اما حالا چی؟؟؟

درد تو دلم میپیچید و من مونده بودم چیکار کنم؟؟؟

پا شدم اومدم پایین ...رو مبل نشستم وهرچی سعی میکردم رو دردها تمرکز نکنم...نمیشد!

انگار راست راستکی وقتش بود...

انگاری تو همچین لحظه هایی...که ادمی میبینه هیچ بنی بشری نمیتونه کمکش کنه....یاد یه نیروی ماورایی میفته...با حالت درموندگی فقط گفتم ...خدایا  نی نی و خودم و به خودت میسپرم...

و اومدم دوباره بالا....به اتاق ایلیا سرک کشیدم...صورت معصوم و فرشته گونه اش تو خواب خیلی زیباتره...میرم میشینم پایین تختش...زل میزنم به صورت کودکم....و باورم نمیشه این جوجه ۴ساله ماله منه!!!

اتاق تاریکه و تنها نور چراغ خواب کوچولو کمک میکنه که یه دل سیر نگاش کنم....با خودم میگم...خدایا اگه یه روزی من نبودم....تو مواظبشون باش...با این حرف اشک تو چشام جمع میشه....درد هنوز داره میپیچه و من نگرانم...

چند وقتیه همش دلم میخواد به همسری بگم اگه واسم اتفاقی افتاد ....جوجه هام و بده به مامانم بزرگ کنه...دلم میخواد بهش بگم...مدیونی اگر بچه هام زیر دست نامادری یا عمه بزرگ بشن.....دلم میخواد بهش بگم روحم ارامش نداره تا وقتی بچه هام پیش مامانم نباشن....

اما خجالت میکشم بگم....اخه اونم پدرشونه.

تو همین فکرام که دخترکم هی حرکات عجیب غریب میکنه تو دلم...

ایلیا رو میبوسم...

میام بیرون از اتاقش....و میشینم رو تخت...همسری خوابه...یه خوابه عمیق و راحت...صداش میزنم ...چشاش رو باز میکنه و میگه چی شده؟؟؟

میگم درد دارم....میپرسه فکر میکنی درد زایمانه؟؟؟تو صداش یه هیجان خاصه....اخه اون نمیترسه...اخه اون قرار نیس درد بکشه...اون قراره بابای یه فرشته دیگه بشه...و تو دلش عروسیه.

یادم میاد همین اخر شب بود که یهم گفت...میتی بیا از تو این مجله یه جایی رو انتخاب کنیم و واسه ۳ روز بعد دنیا اومدن نی نی بریم سفر.

من اما ترش میکنم...بهش میگم...فعلا من به بعد هیچی فکر نمیکنم...فکر من فقط دنیا اوردن این کوچولو.همین.    اونم مجله رو میزاره تو سامسونتشه و اروم با خودش میگه...پس باشه بعد از اون.

 

به خودم میام سکوت میکنم اخه واقعا نمیدونم...درده زایمانه یا نه!!!!!!!

به اصرار اون دراز میکشم...درد هنوز میپیچه تو دلم....نی نی هی تکون میخوره.....و من موندم حیرون....

همسری دستش رو میزاره رو شکمم و اروم اروم نوازش میکنه...

نی نی انگاری ارومتر میشه....انگاری فهمیده کنار اینهمه دلهره مادرش یه دل اروم دیگه هم هست.

پلکای منم سنگین میشه و فکرم اروم....انگاری خدا یواش بهم میگه .....من پیشتم تو تنها نیستی ...

همسری نوازش میکنه ...درد هنوز میپیچه تو دلم...ولی من خواب خوابم.

پ ن ۱:دوستای گلم هنوز خبری نیس...صبح که پا شدم از خواب...دیدم دیگه اون درده نیس

پ ن ۲:از خوندن خبر به دنیا اومدن فرشته های خوشگل دوستام کلی ذوق کردم....عسل عزیزم...خوشحالم همه چیز به خوبی گذشت و حالا تارای نازنین تو اغوشته....قدمش پر از خیر و برکت و تنش همیشه سالم.

مهسای گلم....نمیدونی چه ذوقی کردم...وقتی عکس ملینای نازنین رو دیدم...خوشحالم که  بااینهمه درایت و صبر متانت لحظه های اخر دردات رو توصیف کردی...خوشحالم که نتیجه اینهمه یه کوچولوی سالم دوست داشتنی بود....و خوشحالم که خوشحالی عزیزم....بهت تبریک میگم و بهترینها رو واسه تو و خانواده دوست داشتنیت خواستارم.

 

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان الهه والناز

سلام نوشته هاتون خیلی قشنگه و به دل می شینه. نگران نباش انشاا... صحبح و سلامت فارغ می شی و خودت از بچه های گلت مراقبت می کنی. [قلب][قلب]

گلی مامان غزل

فدات شم که با اینهمه غربت باید این دردها و بدتر از اون استرس ها و دلشوره ها رو تحمل کنی. کاش میتونستم کمکت کنم...

مامان عسلی

من عاشق نوشته هاتم میترا جون . بدون که خدا همیشه و همیشه پشتت و اصلا" نباید کوچکترین ترسی به خودت راه بدی . مطمئن باش همه چی به خوبی و خوشی می گذره .

تنهادرغربت

ایشالا نی نی مون به موقع بیاد که مامان میتی همه کارهاش وکرده باشه

آینه ای پیش رو

maman e ziba cheghadr khoshalam baraye hame chiz bishtar az hame baraye inke dobare tond tond minvisi barat behtarin ah ro arezu mikonam va omide ino daram be salamaty va dele khosh dokhtare zibat biad tu baghalet azizam miboosamet

مهسا بانو

عزیزم چقدر خوب که خدا و همسرت مراقبتن قوی باش و از هیچی نترس تو مامان شجاعی هستی [ماچ]

تنهادرغربت

میتی تورخدااگه هنوزنی نی به دنیا نیومده یه دوخط ازحال وروزت بیا بنویس همش به فکرتم خواهر[ماچ]

ستاره آبی

سلام مامان ماهي عزيز به سلامتي و خوشي وقت موعود هم مي رسه. من با اجازه از وبلاگ يك دوستي با شما آشنا شدم و با اجازه فقط پست اخر را خوندم كه دست به قلم زيبائي داريد. موفق باشيد[لبخند]