پاییز دوست داشتیه من.

این روزهای ابریه پاییزی پر از ارامش رو دوس دارم...

 

روزهایی که از کلاسام مرخصی زایمان گرفتم و شدم یه زن خونه تمام عیار...صبح برای همسری وپسری صبحانه درست میکنم و بعد که همسری رفت...ایلیا خان رو میرسونم مدرسه اش...اگه تو مدرسه اش جلسه اولیا داشته باشه شرکت میکنم (اخه مدرسه ایلیا ۲روز در هفته جلسه داره برای مامانا...یکی ۵شنبه ها صبح وقتی بچه ها رو میبریم مدرسه از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰که بیشتر در مورد روشهای برخورد و و یا نزدیکی به بچه هامونهouders kamer...مثلا جلسه قبل در مورد استفاده بچه ها از اینترنت و چگونگی کنترل کردن اون بود./ ۲شنبه ها هم از ساعت ۲تا ۳ظهر جلسه ای هست  که هر هفته چند برگه بهمون میدن که توش روشهای بازی همراه با اموزش داره..که بیشتر برای اینه که ما بزرگتر ها بیشتر به بچه ها وقت بدیم...و در کنار اون یه جعبه بهمون دادن پر از وسایل اموزشی که این جلسه های ۲شنبه اسمش اینجا هستopstapje و برای کلاسهای ۱و۲هست )  اوایل که دنبال مدرسه برای ایلیا بودم یکی از دوستان ایرانیم که یه پسر داره همسن ایلیا پیشنهاد یه مدرسه ای رو داد گفت این مدرسه از لحاظ درسی مرتبه بالاتری داره و همچنین خارجی هم خیلی خیلی کم داره...و حسابی از بچه ها میخوان که کوشا باشن...حتی زبان اسپانیایی رو هم جزو دروس دارن...خلاصه ۲دل بودم...که چه کنم...با همسری حرف زدیم...از اونجایی که من ۱سال تو مدارس کاملا هلندی با خارجی های بسیار کم استاج رفتم...اصلا دلم نمیخواست ایلیا به همچین مدارسی بره...چون باور داشتم بین بچه های ازاد ما و بچه های خط کشی شده هلندی فاصله هست...و همین باعث میشه که بچه بشه ببخشید گاو پیشونی سفید.از لحاظ درسی هم دوس دارم ایلیا اروم عالی پیش بره نه با سرعت و اجبار....از لحاظ زبانی هم از نظر رضا اون مدرسه یه مدسه مسیحی هست و چون دستورات مسیحیان اصلش به زبان اسپانیایی برای همین اون مدرسه این زبان رو اموزش میده و دلیلی نیس که بچه ۲زبانه ما از انگلیسی بگذره و اسپانیایی یاد بگیره..واسه همین بنا شد فعلا همین مدرسه عادی ولی عالی wandelboos رو بره...تا ببینیم بعد اگه راضی نبودیم مدرسه اش رو عوض کنیم...و خوشبختانه تا اینجای کار واقعا از همه چیز این مدرسه راضی بودم.

بعد هم وقتی ایلیا مدرسه است...میشینم تو خونه و از سکوت موقتی این روزها و صدای شر شر بارون خدا لذت میبرم....گاهی یه لیوان شیر شکلات داغ همراه با خوندن وبلاگ دوستان و گاهی اشپزی و رسیدن به امور خونه...وقتم رو میگذرونم تا وقتی که ساعت اومدن ایلیای عزیزم میشه.از اون به بعد دیگه متعلق به کوچولوی دوس داشتنیم هستم...با هم بازی میکنیم...نقاشی میکشیم و یا کاردستی درست میکنیم...و غذا میخوریم...

پسرک قشنگم مستقل شده از همه لحاظ...و احساس میکنم خیلی زود بزرگ شده.

متاسفانه کلاس موسیقیش رو با اینکه خیلی علاقه داشت نتونست ادامه بده چون با کلاسهایی که مدرسه براش گذاشته بود تداخل داشت و کاریش نمیشد کرد.

کلاس موسیقیش:کلاسی بود که بچه ها از ۴ سال میتونستن اونجا موسیقی رو یاد بگیرن...کلاسهاش خصوصی بود و از ۲۰ دقیقه تا هر چقدر که مایلید قیمتهاش فرق میکرد.

یک کلاس دیگه هم برای بچه ها داشت که یک بار در هفته بود و خصوصی هم نبود یعنی همراه با ۳/۴ تا بچه دیگه...و هدفش اشنا شدن بچه ها با ابزار الات مسیقی بود و نه تنها یکیش....

جلسه اول که ایلیا رو بردیم برای پیانو....مربیش خیلی خوشش اومد و گفت ایلیا به پیانو علاقه داره...

گاهی از خدا میپرسم....وجود شیرین و دوست داشتنی ایلیا تو زندگیم پاداش کدوم کار بزرگ من بوده؟؟؟

و خدا رو ۱۰۰۰ بار بیشتر به خاطر داشتنش شکر میکنم.

................................................................................................

ما بین لباسهای صورتی و قرمز .....دامنهای کوتاه و سارافونهای رنگارنگ چرخ میرنم و هنوز باور نمیکنم که چند وقته بعد قراره با یه خانوم کوچولوی نازنازی و لوس بیام هی لباس دخترونه و گل سرهای فانتزی بخرم...

هی میچرخم و میچرخم...و کیف میکنم از اینهمه قشنگی لباس های دخترونه...و خصوصا کفش های تی تیش مانیش.....

انگاری حس ذوق بچگی دخترونه خودم خزیده زیر پوستم و از زور هیجان دائم قل قل میکنه...سیر نمیشم من از اینهمه رنگای شاد....

دلم میلرزه ازفکر داشتنت اما هنوز توی باورم نمیگنجه.....یعنی تو چه شکلی هستی؟؟؟شبیه منی ؟؟یا رضا؟؟یاشاید شبیه داداشیت....

رنگ چشمات چه رنگیه؟؟؟یا حتی موهات؟؟؟؟؟اخلاق و رفتارت مثل داداشیته یا کاملا متفاوت؟؟؟

خلاصه که دائم فکر میکنم  به وجود بی مثالت.

اتاق دخترونه قشنگت ...کامل شده...و حتی لباسهای نازت رو هم چیدم....دروغ گفتم اگه بگم درش رو بستم تا بیای....

نه عزیزکم....شاید هر روز به کمد لباسات سرک میکشم...و دونه دونه هی نگاشون میکنم....و سعی میکنم یه دختر کوچولوی ناز زو توش تصور کنم....در اتاقت رو باز نگه میدارم تا هر بار که از جلوش رد میشم چشمم به تخت کوچولوت بیفته و بهم انرزی بده....

نمیدونی چقدر دلم تنگه به اغوش کشیدن وجود یه نی نی شده...اخه خیلی وقته که دیگه ایلیای کوچولو حس میکنه بزرگ شده و دیگه تو بغلم نمیشه...یا نمیزاره بوس بوسیش کنم...

دخترکم...فقط از خدا بخواه که تورو سالم و راحت به اغوشم بسپره...بقیه راه بامن.

.................................................................................

هوا ابری و ارامش بخشه...سنگین شدم حسابی ....ویاری در کار نیس..اما این ترش کردن ها ی گاه و بیگاه شده بلای جون این روزها....اهن بدنم همچنان کمه و باید قرص بخورم ...عشق هر ساعتم هم خوردن یخه.....شیرینی رو هم که همچنان عاشقشم....حس میکنم نی نی بیشتر طرف راسته...چون وقتی اونطرفی دراز میکشم راحت ترم و ارومتره....

دوستای گلم...محتاج دعاهای پاکتونم این روزها.

 

 

 

 

                 

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
lobat

esme in niniyo chi gharar shod bezariiiiiiiii?agar shabihe dadashesh beshe koli lekkerding mishe haaaaa..lol mobarak bashe pishapish ...

فاطی خاکی

الهیییییییییییییی...خوشحالم برات عزیزم...من همیشه میگم دختر میشه همدم مامانش...و خوش به حالت که چند وقت دیگه یه همدم نانازی میاد کنارت...الهی که سالم و به موقع و راحت بیاد پیشت و هر لحظه لذتشو ببری...[بغل][ماچ]

آرزو مامان آرش

سلام میترا جان خوبی؟ من هم مثل سمیه کلی دلم خواست. آخه نمیگی ماها هوس میکنیم اینطورا ز لباسهای صورتی و قرمز و سارافون و دامن تعریف میکنی کار دست ما دختر ندیده ها میدی؟!!!!! [چشمک] انشاءالله به سلامتی و خوشی عروسک قشنگت را در آغوش بگیری. ایلیای قشنگت را ببوس.

سوری مامان عسل

سلام میتی جون. انشالله که همیشه خوب و خوشی باشی در زندگی و در کنار همسر و دو تا هدیه خداوند به تو. انشالله که دوران بارداری خوبی داشته باشی. راستی منم باردارم البته ناخواسته بود اما الان دیگه خواستنی شده. 17 هفته ام هست. روی ماه ایلیای نازم رو ببوس[ماچ][بغل]

مامان خرگوشک

عزیزم از صمیم قلب ورود یک گل کوچولوی دیگه را به خونتون تبریک میگم و براتون بهترین ارزو ها را دارم.[گل][گل][گل][گل]

تنهادرغربت

وای نمیدونی دختر داشتن چه لذتی داره..من دوبار تجربش روداشتم[پلک]البته پسرکم هم مثل ایلیای تو بود سفید وبور خوشگل واروم وملوس..همین الانشم اقاست فداش بشم[قلب]

یاسی

وایییی میترا هنوز باورم نمیشه روزایی رو که مدام میومدم وبلاگ ایلیا سرک میکشیدم ببینم مهمونت اومده یا نه و حالا دوباره منتظر یه مهمون کوچولو نشستی... باورم نمیشه به مرخصی زایمان رسیدی ! آخ میتراااااااااااااااا [بغل][بغل] نی نی کی میاد من ذوق کنم [بغل][قلب][ماچ]

مهتاب

چقدر ذوق کردم از اینهمه انرژی مثبتی که از نوشته ات گرفتم ...دختر داشتن واقعا لذت بخشه مخصوصا برای مادر که انگار کودکیهای خودش رو در اون دختر کوچولو پیدا می کنه ..امیدوارم زایمان بسیار خوبی داشته باشی و به زودی دخمل ناز و دوست داشتنی ات رو در آغوش می گیری[ماچ]

تمنا

سلام خانومی!!!وبت قشنگه!!!!ایشا..دخترنازتم خیلی زود دنیا بیاد!!!به وب کوچولوی منم سربزن!!!