3سالگی شیرین.

اینروزهای کش اومده......و افتاب تن سوزش ....نوید اومدن تابستونه........

تابستون میگم...و دلم از داغیش.....قنج(؟) میره....تابستون برای من فصل وصاله.....فصل تازه شدن....فصل از بین رفتن دلتنگیام.....تابستون برای من با همه گرمای طاقت فرساش....دوست داشتنیه و عزیز.....

چند ماه بود .....برای رسیدن به هدفهام دویدم و دویدم....خوشحالم که جوونه کم جون....ریشه هام توی این غربت بی سر وپا...داره رشد میکنه و مقاوم میشه....خوشحالم...که بالاخره از این هزار توی....پر پیچ وخم...گشتن و گشتن و گشتن.....در اومدم...و تازه افتادم توی راه.......شاید ۲۷ سالگی برای شروع دیر باشه.....اما من میتونم...مثل همیشه!!!کار عملیم رو شروع کردم....یک ماهی میشه....توی یک دبستان خیلی بزرگ ومدرن و پیشرفته....!!با  (groep 1/2 )پیش دبستانی و کلاس اول.....کارش رو هم دوس دارم....روزای اول وقتی میرسیدم خونه....مخم سوت میکشید و بالکل هنگ میکردم.....از بس که توی کلاس بچه ها حرف میزدن ...و سئوال میکردن......کلافه میشدم....و بیشتر از اون کلی تاسف میخوردم.....میپرسی چرا؟؟؟؟اگه بگم که تو هم دلت میسوزه مثل من......اره عزیزم...دلت میسوزه برای خودت و نحوه درس خوندنت.....درس خوندنی که باور کن الان یک کلمه اش هم من یکی که یادم نیس.....۱۲ سال هم جون خودمون درس خوندیم مثلا!!!!!!

وقتی روش اموزشیه....اینجا رو میبینم.....دلم برای خودم میسوزه ....و برای پسرکم خوشحال میشم...و به خودم قول میدم...تموم سختیها رو به خاطر یکی یک دونه ام به جون بخرم و همینجا بمونم.......اینده من که تموم شد....اونچه که دارم برای تو نازنین ایلیای من.خلاصه.....برای تعریف کردن در مورد مدرسه و بچه ها .....وقت و زمان زیادی میطلبه...که فعلا در اختیارم نیس...و به همین چند خط....بسنده کنید لطفا....!!!

کارای درسیم هم کم و بیش رو براه شده...و منتظر  مصاحبه ام هستم....که حرف اخر رو میزنه!!!که خداییش اگه جور شه....جای یک شکر بزرگ رو برام به جا میزاره.....

بعدشم که نوبت مهد کودک پسرک عزیزتر از جان بود.....اونم بعد کلی دویدن درست شده وفقط منتظر باز شدن یک جا است توی یکی از مهد کودک های اطراف خونمون.....تااقا ایلیا هم از اینهمه در به دری نجات پیدا کنه...و خیال منم راحت شه.....میگم در به دری ....چون پسرکم....روزای اول که میرفت خونه دوستای عزیزم  که در اینجا حکم خواهر رو برام پیدا کردن....یه ۲هفته ای هم هست که یه روز میره خونه عمه اش...و یه روز باز خونه دوستم....بدیه این کار هم همینه.....که مدرسه توی یک شهر دیگه است...و صبح ۳تایی از خونه میزنیم...بیرون...اقا ایلیا رو میرسونیم....و من و رضا....۱ساعت تو راهیم....رضا رو پیاده میکنم شرکت...و بعد من میرم مدرسه...و دقیقا از محل کار رضا تا مدرسه ۴ دقیقه ناقابل راهه.....(با ماشین)و بدیش اینه که من از اونور هم باید منتظر ساعت تعطیلیه رضا باشم....تا برم دنبالش و با هم بریم دنبال ایلیا.....که وقتی میرسیم...میشه ۷شب....فکر کن!!!!!!!!!

!۳روز دیگه  هفته هم....اقا ایلیا تشریف میبرن مهد و مامانشون هم میره باشگاه...و بقیه رو ز رو هم یا خونه دوستان مهربان هستن یا خرید...یا نظافت خونه...یا کارای مدرسه....!!!!

تازه همه اینا به کناررررررررررررربنده ۲هفته دیگه یعنی ۴جولای.....مسافرم.........مسافر کجا؟؟؟؟خوب معلومه دیگه ایران عزیز.....زادگاهی که وقتی از پله های هوا پیما میام پایین....وقتی اون هوایی گرم جهنمی میخوره تو صورتم....وقتی اون شلوغی و چهره های حریص ادما میاد جلو چشمم.....وقتی قراره چند ثانیه بعدش تو اغوش بهترینام باشه.....دونه دونه خاطره های قشنگم برام زنده میشه....نفس میکشم ....و زور میزنم تا هوای پر دود و دمش رو ببلعم....و فراموش نکنم....که برگشتم...و حتی ثانیه هم برای بودنم توی این خاک پر مصیبت..... اما  عزیز.....غنیمته!!!!!!!!!!!

اره....۲هفته دیگه من به همراه بهترین همسفر تموم عمرم....ایلیا مهربون و دوست داشتنیم...و بابای عزیزش ....میرم ایران....قراره عمر سفرمون ۲ماهه باشه...و یک ماهش رو رضا باهامون میمونه بعد...برمیگرده...و من و ایلیا یه ماه بعد اون برمیگردیم....

خلاصه بساط بخر بخر...و سوغاتی ببر....حسابی به راه.!!!!!!

این هفته هم ۴شنبه ۱۶جون که بزرگترین معجزه زندگیم....قراره ۳ساله بشه....و چه چیزی خوش ایندتر از این....؟؟؟

 قراره امسال توی مهد براش جشن بگیرم...اونم روز جمعه..!!

!۱شنبه هم که ۶سالگرد ازدواج....من و جناب همسره....یادش بخیر...۶سال پیش....این روزا چه بدو بدویی داشتیم ها.....گریه های بی امون...من...مامان...حتی بابا....ارایشگاه زهره....و سر دردای من...عروسیمون...هتل طرقبه....و اون ضیافت شاهانه....بادبادکای پشت ماشین....و من و رضا...و ماشین هایی که با بوق هاشون همراهیمون میکردن....!!!!گوسفند بیچاره که جلوی پای ما  جون میداد...وسرخیه خونش...با بوی اسپند .....فقط شد خاطره!!!شب و من و گذر از حصار پر خاطره دختری....!!!!من و فردای دیگر.....

و حالا ۶سال از اون روزها میگذره.۶سال از زن بودنم....و ۸سال از همسر بودنم(از عقدم)...خدایا افزونش کن...اما بهتر از این.....

و باز هم خلاصه این روزها منم و یک سر....و ۱۰۰۰سودا!!!!!

امید دارم...قانع اینهمه نبودنم...شده باشید!!!!

اینروزها حس و حال عجیبی دارم.....حس های متفاوت....از هر رنگ و بو....که اونقدر درهم قاطی شدن...که اصلا قادر به تشخیصشون نیستم....؟؟گاهی توی حس هام...خوشحالی موج میزنه...گاهی خستگی...گاهی خنده/...گاهی اشک....گاهی دلتنگی....و جالبیش اینجاست...که فاصله  این حسهای متقایر....شاید فقط چند ثانیه ناقابل باشه.....و همینه...که حال و احوالم...رو کرده عین هوای بهاری!!!!!!!!!!!!

۴شنبه عزیز هم که اومد....۱۶ جون دوست داشتنیه من....۳سال پیش بارونی بود...و ابری....من و تنهاییم بودیم...و دستهای پر قدرت خدا!!!!.و ثانیه هایی که میرفت تا معجزه خدا رو به تصویر بکشه.....دردی که با به دنیا اومدنت انگار هرگز نبود.....چهره کبود...و دهنی که به گریه باز بود....و چشمهایی که عین موش بسته بود!!!!ترسیدم....!!!!و تعجب کردم.....

ایا این تویی؟؟؟؟همون کوچولویی که ۹ماه در بطن من جون گرفت؟؟؟؟همونی که اصلا نمیدونستم چه شکلیه...؟؟؟همونی که با اولین حرکاتش....اسمش برام شد....یه ماهی کوچولو؟؟؟؟؟اخ ماهی کوچولوی من.......اخ پسرک زیبای نازنینم......ایا عشقی خالصانه تر از عشق مادر به فرزندش هست؟؟؟؟؟باید مادر میشدی و میفهمیدی نازنینم؟؟؟؟عشقی که گذر ثانیه ها.....۱۰۰۰باز زیادترش میکنه.....عشقی که اصلا اندازه و حد و حصر....حالیش نمیشه.....منم و وجود با ارزش تو.....امسال اما بارونی نیس....امسال اما خبری از اون دردهای بی همتا نیس....ا

مسال اما تنهایی نیس....امسال بهاری است....گرم است.....خوشیست....و اینها همه از یمن وجود تو ست....خدایا اگر به اندازه تمام جود و وجود....به اندازه تمام کن و مکان....سجده شکر به جا اورم....کم است!!!!!زبان الکن من قاصر است.....خدایا تو خودت داننده همه چیزهای نهانی...پس خودت بخوان....طنین شکراز همه سلولهای وجودیم....را برای این هدیه زیبای با برکتت.....!!!!

ایلیای نازنینم.....تو ۳ساله شدی...و من ۳سال است که تازه زندگی رو شناختم.....۳سال است....که به من نیرو دادی...واراده  و صبوری که فقط یک مادر دارد.....!!!!!شاه ماهی زندگی من....۳ساله شدی...و ۳سال بی همتا رو برام خلق کردی....اولین گریه هات.....که هنوز زنگ صداشون تو گوشمه....اولین خنده ها که اخر خوشیم بوده و هست.....اولین تبهای بالا....و تا صبح پر پر زدن من.......اولین ۴دست و پا کردن  تو و ضعف رفتن دل من!!!!!۸ماهگی ...و تنگی نفس تو....و چند روز بیمارستان بستری شدن تو....و غم تموم دنیا و تنهایی و بی کسیه تموم عمر من.......قد کشیدنت....راه رفتنت.....بازیگوشیت....غرورزیبات....تیپ بی نظیرت....موهای طلاییت....حرف زدن طوطی گونه...جذابت  .دستهای جادوییت....و اغوش پر مهرت....و بوسه های چون عسل شیرین تو....و همه هستیه من.

اصلا ترجمه ۳سال زندگی من .....خیلی خلاصه...یعنی تو!!!!!

اخ مگه چیزی برای من جز تو هم هست این زندگی؟؟؟؟؟به خدا نه.......تو از همون قافله خوبرویان عالمی.....که تموم دنیام رو پر از بوی خوش وجودت کردی......مگه عشقبازی من و تو هم گفتنیست؟؟؟؟نازنین کودکم؟؟

۳ساله شدی.....و من این ۳سالگی رو اول به خودم تبریک میگم.....چون باور دارم...اولین کسی که لایق تبریک گفتنه....خود منم......چرا؟؟؟؟چون خوشحالم.....و بهت میبالم.....به این فهم و درک بالات.....به این دستهای کوچیک قدرتمندت.....و این چشمهای میشی رنگ کنجکاو......و بهت مغرورم...به تو که با این چهره معصوم و قدمهای مصممت....بهم ایمان میدی...بهم باور میدی....که اینده روشنی رو برای خودت قراره بسازی.....!!!!و من خودم رو اماده کردم...تا همیشه پشتت باشم...محکم و استوار.....

پس خم نشو....زمین خوردن....همیشه هست...مرد باش و بلند شو....و امید رو تنها هدفت قرار بده....خدا هست....همیشه....روی شونه های مردونه ات....توی قلب مهربونت....توی وجدان همیشه بازت.....خدا هست....همین جا.....کنار من....کنار تو.....دل بهش ببند و رشد کن

...پسرم....ایلیای من....اسمت رو دوس دارم...و با هر بار تکرارش یاد اور شیر مرد دنیاست برایم و کلمه یا علی را در ذهنم تجلی میکند.....چرا نمیدانم؟؟؟؟شاید کلمات است و بازی صداهای ان.....

اما بدون قبل از وجود داشتن وجودت هم این اسم....حس عجیبی میداد به من.....پس ............فردا....اگر جایی....تنها ماندی....اگر.....گاهی...فقط گاهی دلت کسی خواست.....یا علی بگو وادامه بده.....که مطمئنم...در اینهمه بازی کائنات....هم چیزی بی حکمت نیس.....

تو بیمه ابوالفضلی....و سلامتیت تضمین شده اقاست....

پس مطمئن...و استوار قدم بردار...و برای ساختن دنیایی بهتر  بکوش....

دوستت دارم....تمام هست و بود من....دوستت دارم.

 و ۳سالگی شیرینت رو به وجود نازنینت تبریک میگم.... 

 پ ن۱:کارهای جدید ایلیا و حرف زدن شیرینش....تلفظ کلمات...و کاربردهای خنده اورش.....اونقدر زیاد هستن...که قادر به نوشتنشون نیستم.....اما سعی میکنم.....به اختصار و به مرور.....یواش یواش...همین پایین بعضی هاشون رو برای یادگاری بنویسم...اینروزها ایلیا عاشق بستنی است....عاشق اب بازیست....و عاشق مامان.....اونم از نوع مامان میتا جون...خانوم(وقتی ایلیا من و صدا میکنه و چیزی میخواد)نقاشی میکشه...".چیش چیش ابالو".......بابا رضا هم از زبونش نمی افته.....صداش میکنم....ایلیا....میگه:بله.....میگم ایلیا....میگه :جان......ای جانت بی بلا....عزیزم.....ایلیا:ایلیا ایشیه میخواد....ایلیا سر سره میخواد....ایلیا تاب میخواد.....(اضافه خواهد شد)

پ ن۲:ممنون از دوستای گلی که از خیلی پیش تر...به پیشواز تولد پسرکم رفتن...و بهم تبریک گفتن.....ممنون نازنینانم...ممنونم که دلم رو از داشتن دوستای گلی مثل خودتون که به یادم هستین خالی نمی کنین....ممنونم و دستهای گرمتون رو میفشارم...و صورتهای ماهتون رو بوسه میزنم...و از خدای جهان...سلامتیتون رو میخوام....دوستای گلم مامان مانی عزیز...مامان پویان خوشگلم...که تولد هر۲تاشون دوباره مبارک....مامان ارین قند عسل....و نیلوی مهربونم....ممنون عزیزای دلم... 

پ ن۳:این پست هنوز ادامه دارد...و با عکسهای تولد ایلیا و نوشتن کارهای ۳سالگیش...

 پ ن ۴:از دوستان عزیزی....که مشهد هستن....یه سئوال دارم....من برای ایلیا دنبال اموزش کلاس موسیقی در مشهد هستم و ترجیحا ناحیه احمد اباد....برای همین ۲ماه که میام ایران.....ایا مهد؟؟؟؟یا شخص قابل ؟؟؟یا اموزشگاهی ؟؟؟سراغ دارن؟؟؟؟؟برای این گروه سنی....ممنون میشم کمکم کنید...    Scrapbooking at WiddlyTinks.com

/ 31 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل اشیانه عشق

سه سالگی ایلیا و سالگرد ازدواجتون مبارک باشه. ایشالله سفر ایران حسابی بهتون خوش بگذره.

بابک خرم دین

درود دوست عزیز من در وبلاگم درباره صلح در دین زرتشت نوشتم لطفا" اون مطالب رو بخونین و با نظر خود آن را کامل کنید. با تشکر از شما[گل]

شایلین

سلام. منم مشهدم. میتونم برات بپرسم!

مهسا مامان ملودی

تولد ایلیا جون رو با تاخیر تبریک میگم امیدوارم که ایران بهت خوش گذشته باشه عزیزم.

سعيده

سلام دوست خوبم ماشا... چه پسر نازي داري خدا حفظش كنه منم براي گل پسرم كه آذر ماه به دنيا مياد يه سايت درست كردم خوشحال ميشم به سايت پسر منم سر بزني و از طرف خودت و پسر گلت براش پيغام بزاري راستي يادت نره تو قسمت آدرس دوستام آدرس وبلاگ پسرخوشگلتو بنويس شايد بعدا" پسرامون با هم دوست شدن[چشمک][ماچ] راستي اگه دوست داشتي آدرس سايت پسرمم تو وبلاگ پسرت لينك كن [ماچ]

یک خانوم پرنیان

اوووووو.... وه... چقده طولانی و چه بامزه... همیشه خرم زی... بیاین پیش یک کودک