خدای من.

امروز خونه ام....بهانه خونه موندنم هم...این برف سفید و پاک و زیباست....که حتی نگاه کردن بهش...ارامش عجیبی بهم میده....

 

من این روزهای سرد و یخزده زمستونی رو دوس دارم....این روزهایی که تا پامون رو میزاریم بیرون از خونه....نوک دماغامون سرخ میشه و لپامون گل میندازه....این روزهایی که پالتوهای شیک باید تنمون کنیم و بوت های خوشگل به پا......و گاهی هم کلاهی....

من این روزها رو دوس دارم....با تمام طعم های خوشمزه ۲۷ سالگیش.....

برف اونم در پاییزی که قراره ۱۰۰۰رنگ باشه نه سفیده سفید...قشنگ و دوست داشتنیه!!!!

برف...نوید اومدن کریسمس واقعی رو میده...و همین باعث هیجان میشه....

این روزها....با ایلیا و سینتر کلاس معروفش هنوز مشغولیم....با اینهمه هدیه های رنگارنگ اما هنوز ایلیا میگه سینتر کلاس نیومده....عجیبه ها نه؟؟؟؟

این روزها...اگر چه بیرون سرده اما خونه خودمون و دلمون گرمه گرمه....

دیروز که ساعت ۴از مدرسه برمیگشتم...برف میبارید و خیابونها لغزنده بود....سرعت ماشینها هم اونقدر کم بود که راه ۱ساعته رو ۲ساعته اومدم....برای همین امروز با تشویق اقای همسر تعطیل کردم و خونه موندم....رشته ام رو دوس دارم...به خاطر اینکه خیلی چیزها بهم یاد میده....و خصوصا لهجه ام رو در هلندی تصحیح میکنه....اما دوریه راهش بدجور خسته ام میکنه...صبح کله سحر ۷:۳۰ایلیا رو میبرم مهد....هوا هنوز تاریکه تاریکه که راه طولانی رو با سرعت باید برم تا دیر نرسم و ۸:۴۵سر کلاس باشم...

از اونور هم ۴حرکت میکنم...و باز هوا تاریکه....و ۵میرسم خونه....

مسیر طولانیه و با بودن ریل قطار و ترافیک های سنگین   سخته...اما طبیعت زیبای اینجا اینقدر ارامش بخشه که مرهمی شده برای بهانه گرفتن دلم....

کارهای مدرسه رفتن هم که خدا روشکر تا حدودی روبراه شده و از نیمه های ژانویه کلاسهام هفته ای ۱ روز اونم شب ها بر قرار میشه....

خدا یا مثل همیشه چشمم به دستهای نیرومند تو بسته است و دلم...به بزرگیت گرم.!!!!!

دیروز که داشتم دفترچه ام رو نگاه میکردم...دیدم...به خیلی از اون چیزهایی که نوشته بودم.....رسیدم...خونه....ماشین....درس....زندگی اروم....پیدا کردن خودم....و جهتم و خیلی چسزهای دیگه.......و از مابین اونهمه فقط مونده پیدا کردن یه کار درست و درمون....میدونم امسال باید سال رسیدن بهش باشه.....پس دستام رو محکمتر بگیر .......که تا ۳۰ سالگی راهی نیس.!!!!!!!!

خیلی سعی دارم...داداشام رو بکشم اینور......وبعد هم مامان بابا رو....خیلی هم تو گوششون خوندم...خصوصا از بعد این سفر اخرم به ایران.....

به نظر من اونجا موندن برای اونا اینده ای نداره.....خدایا کمک کن...این مهم هم اگه به صلاحشونه...انجام بشه/.....که نزدیک شدن اونا به من....یه دلتنگی بزرگ رو از روی شونه های خسته غربت زده من بر میداره.

برای تعطیلات کریسمس هم....که میشه ۲هفته بعد.....قراره یه سفر ۳هفته ای داشته باشیم...به دبی....

و قراره از دبی یک هفته اش رو یا بریم سوریه یا ایران...که هنوز مشخص نیس....!!!!!!!!

 این هفته هم رضا همکارش رو که یه اقای محترم هلندیه...با خانواده اش دعوت کرده.....که خانومش هم توی مدرسه ای که من کار عملیم رو انجام میدم....لیدر معلمهاست.

و خلاصه باید کلی سنگ تمام بزارم.

شنبه گذشته...صبح که از خواب بیدار شدیم...رضا پرده سبز اتاقمون رو کنار زد...و میخواست برف رو نشونم بده که چشمم افتاد به شیشه شکسته ماشینم.....

هری دلم ریخت و با همون وضع از پله ها پریدم پایین....و در خونه رو باز کردم تا باور کنم....

دزد بی معرفت به خاطر نفخاتسی (GPS)زده بود شیشه ماشین رو شکسته بود....وخلاصه کل روزمون به درست کردن شیشه که ۲۶۰تا واسمون اب خورد گذشت.

وجالب اینجاست که دی وی دی اسپیلر های ایلیا هم ضشت ۲صندلی جلو وصله هم تو ماشین بوده...اما اونا رو نبرده بود....

خلاصه خوب و بد میگذره و ما هم شکرگذار لحظاتشیم....

 

 

 تقریبا چند روزی از نوشتن پست بالام میگذره....

خدایا توی این لحظه ۲حس عجیب و متفاوت از هم توی وجودم ریشه کرده....۲حسی که از دیروز  یا چشام رو پر از اشک میکنه...و یا دلم رو خوشحال...ولی این وسط...یه چیزش مشخصه....اینکه....تموم حس بودنت  خدا با بند بند وجودم حس کردم...و دلم رو با نور تو گرم گرم.

دیروزتلفنی با مامان ...بابا حرف میزدم....تقریبا ۳هفته ای بود که دائم سراغ داداشا رو میگرفتم و هر دفعه با بهانه ای از طرف مامان بابا موفق نشده بودم باهاشون حرف بزنم....دیروز هم باز سراغشون رو گرفته بودم و باز هم اونا بهانه سر هم میکردن....توی این چند سال که غربت نشین شدم و دور.....خانواده ام خیلی از حرفها  و ماجراهای بد رو از من پنهون میکردن ....و نمیزاشتن که خبر دار بشم....و دست اخر هم دل مهربون و کوچیک بابا بود که با حرفاش خیلی از جریانات رو لو میداد....

بدتریناش...فوت پسر خاله مهربونم بود که تقریبا ۶ماه از من بزرگتر بود...و همون سال اول که اومده بودم اینجا اتفاق افتاده بود...و به من تا مدت ها چیزی نگفته بودن....دومیش مریضی سخت مامان و عملش و بستری شدنش بود....که ۲سال پیش اتفاق افتاد ....و سومیش هم باز دیروز....

بابا حرفهایی زد و بهانه هایی اورد ....و میخواست از راههای جانبی وارد بشه.....اما درست و درمون نمیگفت.

توی همون لحظه قانع شدم...و خلاصه خداحافظی کردیم....از صبح هی فکر کردم و فکر کردم....شب موقع خواب...پازل صحبتهای بابا رو کنار هم میچیدم...و باز جاهاییش خالی میموند و بهم نمیخورد....دوباره خرابش میکردم و دوباره میچیدم...اما جور در نمی اومد.....دیگه به موضوعی یقین پیدا کردم....و ناخواسته اشکام جاری شد....رفتم سراغ تسبیح سفید شیشه ایم....وذکر ش رو گفتم تا دلم رو اروم کنه....اخه اونوقت شب که نمیشد زنگ زد....

صبح افتاب نزده زنگ زدم...و گفتم تا با داداشا حرف نزنم...قطع نمیکنم...و اونجا بود که ماجراها رو بعد ۲۰ روز شنیدم...

تموم دیروز فقط گریه کردم ....انگاری حس میکردم یکی با چوب محکم زده به پشته سرم....

نپرسید جریان چی بوده ...چون بیش از این نمیتونم بازش کنم....

فقط همینقدر بگم که مربوط میشه به اومدن داداشا اینور....

راستش خودم هم فکر نمیکردم اینقدر جدی باشن....فکر نمیکردم...قراره به زودی اتفاق بیفته.. ...اما میتونم بگم اگه این اتفاق نمی افتاد که نمیدونم چه حکمتی توش بود....الان داداشام اینجا پیشم بودن...

اما اینکه افتاد هم شاید خواست و مصلحت خودش بوده....

راستش از دیروز گریه میکنم به این بد شانسی..اما باز انگاری تموم امیدهای اینده رو میریزن تو دلم....

انگاری یکی میگه...شاید اگه میشد اتفاق های بدتری می افتاد....و الان لا اقل دیگه به طور رسمی این پروژه شروع شد...و انشاالله با خواست خودش با نتیجه ای خوب پایان میگیره.

وبعد دلم اروم میشه....

امروز ارومترم....

امروز بهترم....با خودم میگم خوب شد زودتر نفهمیدم.....وگرنه دق میکردم....

دیشب وقتی ۹شب تنها و توی دل تاریکی از مدرسه میومدم طرف خونه....صدای سی دی رو زیاد کردم...تاتونستم به پهنای صورت اشک ریختم و داد زدم....انگاری فقط اینجوری میشد این گره بزرگ رو که ازصبح توی دلم مثل مار چمباتمه زده بود رو باز کنم.....انگاری فقط اینجوری میشد این بغض گنده و شکه اور رو قورت بدم و هضمش کنم.....

خدایا همه مصلحتهات رو شکر.....من تموم زوایا ی موضوع رو نمیبینم....من فقط اون زاویه بودن داداشا کنارم رو میبینم این باعث میشه گاهی از روی بندگی اشک بریزم....

اما تو احاطه داری به همه امور ...قادری و توانا......تو خودت حکم کن که من مطیع تو ام.

دلم امید به بزرگیت داره....پس این یکی هدفم رو هم جز برنامه هات جا بده.

خیلی بنده اتم خدا.....خیلی.

 پ ن۱:ببخشید که عجیب نوشتم و لاینحل....دعا کنید..موضوع به زدوی دوی حل بشه و من خبر و نتیجه خوبش رو براتون بنویسم...محتاج دعاهاتونم..

پ ن ۲:فعلا در گیر سفریم.....ایشاالله پست بعدی ماجراها ی سفر و عکسها....برامون دعا کنید.

پ ن۳:شاد باشید و سلامت.

                                 

/ 8 نظر / 17 بازدید
بیتا مامان کیان و کیارش

سلام عزیزم مدتی بود وبت برای من باز نمیشد امروز با نا امیدی بازش کردم موفق شدم غصه نخور عزیزم هرچی به صلاحت باشه پیش میاد خانومی گرچه خیلی متوجه نشدم چه مشکلی برای داداشا پیش اومده ولی امیدوارم به زودی همه خونواده ت بیان کنارت و این غم غربت تحملش آسونتر بشه برات ببوس ایلیای گلم رو [گل]

انا

سلام دوست من وبلاگتون خیلی زیبا و پر معناست منم یه وبلاگ دارم که خاطراتمو توش مینویسم خوبی ها و زیبایی های زندگی لطفا اگه میشه به کلبه ی کوچیک من تشریف بیارید و با نظراتتون خوشحالم کنید اگه موافقید هم لینکتون کنم موافقید؟ بی صبرانه منتظرحضور زیباتون در زیر چتر خاطراتم هستم

نوشین مامان هستی

عزیزم سلام امیدوارم مشکل هر چی بوده به خوبی و خوشی حل بشه و دیگه گریه نکنی و دلت شاد باشه[قلب]

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ تخصصی ما دیدن فرمائید Charlotteiran.blogfa.com

خانوم خانوما

ایشالله که هر چی صلاحه برای برادراتون پیش بیاد. عکسای ایلیا خیلی قشنگ بود تو پست قبل . ایشالله که روز به روز موفق تر از روز قبل باشی دوست گلم !

ارام

میتی جونم امیدوارم مشکلات همه حل بشه مشکلاب شما هم حل بشه گلم

روژینا

سلام عزیزم امیدوارم مشکله داداشا حل بشه نمیدونیم مشکل چیه ولی هر چی هست به خدا توکل کن که کمکت کنه عزیزم