کلامی با پسرم.

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من 
 که عطر یاد "تو" پر کرده آشیانه من

 

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
 برای زیستن اینک تویی بهانه من 

با ان صدای نازک و کوتاهشان.....سرفه که میکنند.....انگار ناخن میکشند روی تخته قلب و احساسم...زجر میکشم....واندوه خانه میکند کنج دلم....

پاییز و زمستان فصل خوبی برای به دنیا امدن فرشته ها نیست....مخصوصا اگر در یک کشور سرد زندگی میکنی....مخصوصا اگر دست تنها هستی و مجبوری پسرک بزرگتر رو ببری مدرسه و بیاری...و این بین یک فسقلی ۳ هفته ای رو  پتو پیچ کنی و به اغوش بکشی و تو این هوای سر د با خودت ببری....

نتیجه این می شود که فسقلی ۲هفته ای مدام از چشاش اشک بیاد و دل مادرش رو ریش کند...و حالا هم که اشک ها رفته ...سرفه هایش بشود پتکی بر سر من.

با این حال ....حال من خوب است...خسته نیستم...سبکم...ارامم...شاید ۹ماه سنگینی را که کشیده ام...گمان میکنم حالا خیلی سبکم....نمیدانم...از ان سر دردهای کذایی ان دوران خبری نیس...ان خواب الودگی ها و رخوت....ان حال بد....رفته....و من کلی با این حالم ذوق میکنم...خوشحالم که میتوانم وقتی میروم دنبال پسرک با او بدوم...خوشحالم که نگران بار شیشه ام نیستم...و از همه لذت بخش تر ....شب هاست که میتوانم روی شکمم راحت و اسوده بخوابم.

حال خوبی است....اینهمه شلوغی...باعث میشود زیاد فکر نکنی...باعث میشود شب وقتی هنوز سرت به بالشت نرسیده...خواب که هیچ بیهوش باشی....

باعث میشود دنبال حرفها نگردی...دنبال چه کنم هااااااااااااا....

غم های گذشته را ول کنی و حال را بچسبی....

صبح وقتی به زور نق و نوق خانوم کوچولو چشمها را به زور نیمه باز میکنی....حتی یادت هم نیاید امروز چه روزی است...!!!!!!!!!

اری این ها که گفتم همه وصف حال یک مامان ۲بچه ای است...یک مامان که با اینهمه گرفتاری....تنها غمش این است که یک ماه دیگر که مرخصی اش تمام شود...چطور این جوجه کوچک را به دست مهدکودک بسپارد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!اری به خدا تنها فکر شب و روزش که یادش هم نمیرود این است.

صبح ها تا ساعتی که پسرک نازنینم مدرسه است...فکر میکنم چقدر بزرگ شده...و باید مستقل شود...باید کمتر پا پی اش باشم...فکر میکنم....زیادی لوسش کرده ایم...و به قول همسری..لای پنبه بزرگش کرده ایم....حس میکنم باید برخوردهایم را با او عوض کنم...باید جدی تر باشم.

اما...

وقتی میرسد خانه...وقتی بعضی کلمات رو به اندازه ۴سال و نیمگی سنش....شیرین بیان میکند...وقتی قدش نمیرسد تنهایی دستهایش را بشوید و به خاطر گرفتاریه مادرش مجبور است ۴پایه زیر پایش بگذارد....

وقتی چندین و چند بار و مکرر...میگوید :مامان...مامانی....مامانی جیگر.......اما به خاطر مشغول بودن مامانش با فسقلی جوابی نمیشنود...!!!!!!و بدو بدو میدود طرف مامانش و لپ فسقلی را میکشد....و مامان را عصبانی میکند تا حداقل با این روش توجه بگیرد....وقتی شب ها حاضر نمیشود با بابا رضا به رختخواب برود و فقط گریه میکند که مامان باید با او برود....و بابا را دوس ندارد....و صدها دلیل دیگر...

میفهمم که نه....!!!!!!!!!پسرک شیرینم...هنوز کوچک است....هنوز ۴سال و نیم بیشتر نیس...میفهمم که اشتباه میکنم...و کسی این وسط مقصر نیس...جز خوده من!!!کی؟؟؟؟من!!!

انهم کسی که قبل دنیا امدن خانو م کوچولو همه هم و غمش...این بود که ایامیتواند دومی رو اندازه اولی دوس داشته باشد!!!!!!!!!

باید اعتراف کنم...باید اعتراف کنم....که اشتباه کرده ام....به شدت....

این کوچولوی سیاه سوخته....بدجوری دلبری میکند...!!!!!!با اینکه هنوز نمیخندد...و به قول ایلیا یا میخوابد یا گریه میکند...یا میخورد و یا ......بو میدهد....

اما بدجوری دل میبرد...

باید اعتراف کنم...عاشقش هستم...باید اعتراف کنم..وقتی از اینهمه شلوغی کلافه میشوم...تنها درمانم و ارامشم...به اغوش کشیدن همین ۵۰ سانتی است...

بو کردن..نرم زیر گلویش هست....

بوی بهشت میدهد...بوی خدا...بوی اسمان هفتم میدهد...بوی بال فرشته ها....

ارام میشوم...

و وقتی چشم باز میکنم چشمهای گرد پسرک ۴سال و نیمه ای رو میبینم که خیره به من ساکت است.

اما مغز کوچکش بدجوری مشغول.

مقصرم...مرا ببخش.!!!!!!!!!!اشتباه کرده ام ...مرا ببخش!!!!!!!

به خدا قسم...که جای تورا هیچکس و هیچ چیزی در دلم نمیگیرد مرد کوچکم....به خدا قسم...هنوز که هنوزه...باور دارم که بچه اول چیز دیگری است...خاص است...ادم را پرت میکند انسوی دیوار...شک است...عشق است...و همه زندگی است.

اما دومی...چیز دیگری است...امده تا فرصت جبران اشتباه ها و بی تجربگی اولی را بدهد...امده تا تمام قد مادری کنی برایش...امده در وقت پختگیت...و از ان خامی اولی خبری نیس...

مقصرم...که میدانم این روزهای نوزادیش خیلی زود تمام میشود...خیلی زود قد میکشد...و میخواهم نهایت لذتش را ببرم...

ببخش پسرم...

با اینکه شکایتی نداری...با اینکه وقتی به خواهرت نزدیک میشوی و چشمان نگران مرا میبینی و تاکید میکنی:مامان من بی بی را دوس دارم...با اینکه دوس داری هر جا میرویم ۴تایی برویم...

اما حالا میفهمم این یک ماه سخت را چطور زجر کشیدی...!!!!

حالا میفهمم چطور خود را به زور وفق دادی...

باز هم ممنون اولین تجربه عاشق شدنم....اولین تجبه مادرانگیم....اولین معلم رسم زندگیم...

ممنون که به من یاد دادی که عشق مادرانه ام را چطور قسمت کنم....

صورت قرص ماهت را میبوسم....دست هایم را دوباره اشنای دستهای کوچکت میکنم...و قول میدهم شب ها وقت خواب...تن خسته ام را به تخت کوچکت بسپارم....تا تو بی بهانه و با خاطری اسوده چشمهای اهو وشت را به خواب بسپاری...

قسم به ۵سال بودنما ن باهم...قسم به رفاقت دیرینه امان....که دوباره میشوم همان رفیق فابریکت.

پس به مامان تلخ نگاه نکن...و اینقدر راه و بیراه نپرس...مامان تو من و دوس داری؟؟؟

 4سال نیمگیت مبارک عزیز دل مادر.

                        (اولین برگه های امتحانی پسرم)

Funny Pictures

 

                                            (کاردستی ها و نقاشی های پسرم در گروه ۱)

Funny Pictures

 

پ ن۱:دوستان خوبم اینبار عکسها رو سایت دیگه اپلود کردم.اگر که باز هم نمیبینید؟؟؟لطفا سایت اپلود عکس معرفی کنید.ممنونم.

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازی

سلام میترا جان. بهت تبریک میگم تولد فرشته کوچولوتو. خیلی خوشحالم واست. تک تک جملاتتو حس کردم. لمس کردم. آخه منم به تازگی مامان یه دختر کوچولوی دیگه شدم. احساسات خودم به نوزاد یه ماهه و حساسیتهای یسنا به من و باباش همون چیزهاییه که تو ازشون نوشتی. امیدوارم ایلیا زودتر به این وضع عادت کنه میبوسمت

فاطی خاکی

هرچند که پیشم نمیای ولی من با هربار خوندن نوشته های پر از احساست هم شاد میشم هم آروم... [بغل][ماچ]

مهتاب

خدا قوت میترا جون...امیدوارم از همه لحظات زندگیت لذت ببری..مامان هم زودتر بیان و دل گل دخترشو شاد کنه ..ببوس عسلکت هاتو

لیلا مامان الهه والناز

میترا جون سلام چقدر نوشته هات به دل می شینه. من که از خوندن اونها لذت می برم. من با اینکه بچه هام 10 سال با هم تفاوت سنی داشتند باز هم دلم برای دختر بزرگه می سوخت و حس می کردم در حقش کوتاهی کردم ولی با گذشت زمان می بینم که چقدر دو تا خواهر با هم خوب هستند و الهه به عنوان یک پشتوانه محکم برای النازه. چند وقتی که ورود میهمان جدید به خونتون بگذره خودت متوجه می شی که چقدر ایلیا جون بهش وابسته می شه و حاضره برای خواهر کوچولوش همه کاری انجام بده. هر دو تا فرشته های قشنگ خونتون رو از راه دور می بوسم. [ماچ][ماچ]

مامان عسلی

میترا جون با خوندن نوشته هات احساساتم فوران می کنه وضعیت ایلیا هم به زودی درست می شه فقط باید زیاد به النا جلوی ایلیا توجه نکنی ...... عکس این گل ها رو برامون بذار [گل][گل]

یاسی

یعنی الان ذوق میکنی میتونی رو شکم بخوابی ؟؟؟ راست میگی حال میده بعد نه ماه !! [نیشخند] درضمن خیلی دلبرم دلبرم کنی میام ایلیارو برمیدارم میارم براخودما !![عصبانی] نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار؟؟؟؟؟ [بازنده] و نکته آخر : این دفعه مثه آدم عکسا باز شد ! ایول همینو بیا از این به بعد [هورا]

یاسی

میترا من الان جواب مثبت خواستگاریتو خونمد خب ما کی بیایم برا سبد و آجر چینی و این حرفا ؟؟ [پلک]نه ببین برا ما گرون در میاد حالا که بده بستونه ! تو بیا اینجا فرقی نداره دیگه عورس میدیم ببر عروس میگیریم ! [نیشخند]

سوری مامان عسل

سلام خانومی. میتی جونم واقعا نگرانیت رو درک می کنم من که از الان واسه عسل و روحیه حساسش نگرانم. روی ماه دو تا دسته گل رو ببوس[ماچ][بغل]