Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هاله های صورتی. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

دلم گرم خداوندیست که با دستان من
گندم برای یا کریم خانه میریزد....!
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم...!
دلم گرم است ....
میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...
برایت من خدا را ارزو دارم که همیشه نگهدارت بماند

 

فرشته کوچولوی صورتیه من.....عزیز دل مامانی....شاید این اولین نامه ی عاشقانه ای باشه که دارم برات مینوسم....برعکس داداشیت که همیشه براش حرف میزدم...عاشقانه و مادرانه.

 

میدونی داداشی وقتی اومد که من مابین ۴دیواریه تنهایی دست به زانو نشسته بودم....وقتی اومد که وجود کوچولو و دوس داشتنیش همه احتیاجات مهریم بود.

اما تو.....وقتی اومدی که بهبوهه زندگیه ماست. ایلیا کوچولوهه و بابا گرفتار و منم تو فکر ادامه تحصیل و زندگی و شماهام.

کجا وقت کنم برات ۲خط بنویسم؟؟

عوضش عاشقانه هام رو عملی تر بهت نشون میدم خرگوش کوچولوی قشنگم.

یادمه....موقعی که ایلیا بی بی بود...همش دوس داشتم زود بزرگ شه...۴دست و پا کنه...راه بره...حرف بزنه...و غیره....شبا که واسه شیرش بیدار میشدم....دوس داشتم زود شیرش رو بخوره و بزارمش تو تختش تا بگیرم بخوابم....تو فکر این نبودم که حالا چی درست کنم براش بهتره...

یه مامان ۲۳ساله جوون تنهای بی تجربه بودم...که عاشق عروسک و عروسک بازیش بود.یه مامان کوچولو که درگیر بدبختیای ۲نفره اش بود....

اما حالا ....حالا که باز تو ۲۷ سالگی شدم مامان تو.

بیشتر قدر این روزهات رو میدونم....بیشتر تو فکرتم...چون میدونم قراره زود زود تموم شه...تو بزرگ میشی و باز دل من تنگ بوی بهشتی نوزادیت میشه...

واسه همین شبا اروم اروم بهت شیر میدم...بعد شیر بغلت میکنم و در حالی که چشای گرد کوچولوت رو به چشام میدوزی ....توی تاریک روشن اتاق باها ت حرف میزنم...بوست میکنم ..بوت میکنم...تو بغلم فشارت میدم...وبا یه ذره خندیدنت ذوق میکنم...

عجله ای برای دوباره خوابیدن ندارم....گاهی به خودم میگم وقت برای خواب زیاد دارم...اما این ثانیه های تو دست نیافتنیه.

النای قشنگم.....تو خیلی مظلومی...اونقدر که داداشیت هی اذیتت میکنه....هی بوسه های محکم ازت میگیره....هی کنار گوشت داد و فریاد میکنه...و دست و پاهای کوچولوت رو میکشه و گاهی حتی مشت میزنه به تن کوچولوت...اما باز تو خانومی میکنی...

تو خیلی معصومی نازننیم که ساعت ها میخوابی و به من وقت میدی تا به کارهام برسم...

تو خیلی صبوری عزیزکم....که با همه جوره کارهای من اروم فقط نگاه میکنی...و بدقلقلی تو کارت نیس.

اونروز که واسه بدرقه مهمون....من و بابای دم در رفتیم...داداشی ناقلا دودستی بغلت کرده بود...و اومده بود دم در...بعد صدا زد مامانی ...من بی بی رو میتونم بغل کنم...وقتی برگشتم و تورو تو بغلش دیدم......دلم هری ریخت...یه ان موندم چکار کنم...ترسیدم اگه جیغ بزنم داداشی بترسه و گره دست های کوچولوش از هم باز بشه...و تو بیفتی روی سرامیک ها.....

برای همین....اول اهسته بعد به صورتی جهشی پریدم و گرفتمت...تمام تنم میلرزید عروسکم...اما تو باز هم اروم نگامون میکردی.

عزیزه دل مامان...دختر ته تغاری من....وجودت رو اروم و سالم از خدا میخوام...الهی لبهای کوچولوت همیشه به خنده باز شه و اشک های مرواید گونه ات همیشه از سر شوق و عشق باشه.

پ ن.مامان خانوم هنوز تشریف نیاوردن....رفتن سوئد پیش عموها....این هفته میشه ۳ هفته.

هر چند یکم مکدر شدم...توی این سرما توی این یخبندون...این کوچولو رو بغل میزنم و مجبورم هر جایی ببرمش....اما عاقلانه که فکر میکنم....میبینم...مامان قرار نیس همیشه پیشم باشه این ۳هفته هم روی تموم هفته های تنهاییم....انشاالله که بهش خوش بگذره.

تازگیها رجوع کردم به وبلاگای خود شناسی...خیلی خوشم اومده...راستش لذت میبرم از اینکه هر لحظه یک نیروی خاص در خودم پیدا میکنم....نیرویی که میتونه من و در جهت خوشبختی سوق بده.

این روزها کنترل شخصیتیم عالی پیش میره....خیلی از خودم راضیم...

این روزها فهمیدم...من قادر نیستم کسی رو تغییر بدم. من نباید کسی رو تغییر بدم ..من اجازه ندارم کسی رو نقد کنم....من ...منم              و اون ...اون.....

من فقط میتونم خودم رو اروم و خوشبخت نگه دارم...با توجه به نیروهای خارق العاده ام.

افرین به من عزیزم....دارم خوب پیش میرم.

من اول باید یه انسان شاد باشم تا بتونم یه مامان و یه همسر شاد بشم...

من باید از خودم راضی باشم تا بقیه هم از من راضی باشن.

من خودم رو دوس دارم....