Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers داستان یک معجزه. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

۵شنبه شب بود...نشسته بودم جلوی تلویزیون و سریال وضعیت سفید رو نگاه میکردم...اما فکرم جای دیگه بود...پسرکم روی مبل دراز کشیده بود و سرش رو پام بود و با دستهام موهای نرم و نازکش رو نوازش میکردم....اقای همسر طبقه سوم داشت با خواهرش اینا چت میکرد.

 

پسرک روی پام خوابش برده بود...کاری نمیشد کرد...سعی کردم با همون وضعیتم بغلش کنم و ببرم طبقه دوم روی تختش...به سختی موفق شدم...

برگشتم پایین....روی مبل دراز کشیدم...این چند وقته دلم عجیب هراس داشت.همونجا خوابم برد...ساعت های ۳نیمه شب از خواب بیدار شدم...یه طرف بدنم بی حس بود...خودم رو از این پهلو به اون پهلو کردم...

حس کردم درد دارم...با خودم گفتم :اگه الان دوشنبه بود حتما میگفتم درد زایمانه...اما امروز هنوز ۳ روز مونده...

خوابم نمیبرد و دائم فکر بود که تو سرم رزه میرفت.یه دفعه حس کردم یه چیزی تو شکمم مثل بادکنک ترکید...ترسیدم..از جام بلند شدم...و رفتم دستشویی...و....اره درسته کیسه اب کامل پاره شد.

از ترس میلرزیدم...فکرم درست کار نمیکرد...گیج بودم...

یکم روی مبل نشستم وسعی کردم اروم باشم...با خودم میگفتم...ببین خدا توی این لحظه بی کسیم...فقط خودتی و خودم...پس تنهام نزار...و اروم اروم اشک میریختم....

یکم که اروم شدم...رفتم بالا شماره دکترم رو پیدا کردم وبهش زنگ زدم...با صدایی لرزون و فکری بهم ریخته ماجرارو تعریف کردم....بهم گفت صبح زود میاد من و معاینه کنه....تلفن رو که قطع کردم همسری بیدار شد...پرسید چی شده؟؟؟گفتم کیسه ابم پاره شده...سراسیمه از تخت اومد بیرون ...اونم گیج بود...

اومدم پایین ساعت ۳:۴۵ صبح بود...یکم هال رو جمع و جور کردم..درد به اون صورتی نداشتم...ایلیا صبح باید میرفت مدرسه....گوشت رو با پیاز و ادویه انداختم تو بخار پز...باید غذای پسرک رو درست میکردم...و همچنین غذای خودم رو بعد زایمان...اخه شب قبل درست غذا نخورده بودم...

اشپزخونه رو هم مرتب کردم...همسری امد پایین و گفت من چیکار کنم؟؟؟ازش خواستم ماشین ظرفشویی رو که ظرفها رو شسته بود خالی کنه....

دوباره برگشتم بالا چند تا لباس دیگه هم گذاشتم تو چمدونم...درش رو بستم و گذاشتمش دم در...لباسهای کثیف رو هم ریختم تو ماشین و ماشین رو روشن کردم.

دردم زیادتر شده بود...

اتاقها رو مرتب کردم...و نشستم دعایی رو که برای اسان شدن زایمان بود رو خوندم...

وقتی خوندن دعام تموم شد ...رفتم زیر دوش ....اب ارومم میکرد....دوس داشتم فقط به این فکر کنم که بعد اینهمه سختی...کودکم رو در اغوش میگیرم....ودیگه هیچی مهم نیس...

از حموم که اومدم بیرون...رفتم سراغ ایلیا بیدارش کردم...ولباسهاش رو تنش کردم....

صبحونه اش رو دادم...همسری میگفت مطمئنی تا من ایلیا رو ببرم...اتفاقی نمی افته....؟؟؟

چپ چپ نگاهش کردم...

خودش فهمید و رفت...

ایلیا رو بوسیدم و بوییدم و تو بغلم فشارش دادم....با چشای پر اشک بهش گفتم...ایلیا امروز همون روزیه که قراره نی نی رو بیارم پیشت...

پسرک فکر نکنم چیزی از حرفها ی من فهمیده بود.

رفتم بالا روی تخت دراز کشیدم....

ساعت های ۹بود که دکترم امد...معاینه ام کرد ...اما گفت هنوز زوده...گفت میره..اما دوباره برمیگرده.

دردم زیاد شده بود.

گاهی میرفم زیر دوش و گاهی دراز میکشیدم...به دوستم زنگ زدم و ازش خواستم ایلیا رو ظهر ببره خونه خودش تا باباش بره دنبالش....

همسری گفت به خواهرش خبر داده...گفتم:کی؟؟؟برای چی؟؟؟

گفت :صبح...برای اینکه بی خبر نباشه...

حوصله کش دار شدن رو نداشتم...و ولش کردم...

ساعت های ۱۲ دوباره دکترم امد...بهش گفتم دیگه طاقت ندارم...میخوام برم بیمارستان.

دکترم گفت من میرم...و تلفنی بهت خبر میدم.

ساعت ۱بود...تموم بدنم درد بود...قرار نداشتم...خواهر شوهرم رسید ...

دکترم زنگ زد :بیا بیمارستان.غذام حاضر بود...خونه مرتب بود...کاری نداشتم.

چمدونم رو برداشتم...و با رضا رفتیم بیمارستان...

وقتی رسیدیم...من و رضا رو راهنمایی کردن بخش زایمان....و بعد هم یه اتاق.

اتاق بزرگی بود....قشنگ و مرتب....دیوار روبروی تخت کاغذ دیواری یه برگ بزرگ بود که روش شبنم نشسته بود....رنگ سبزش ارامشم میداد...توی اتاق یه حمام و دستشویی هم بود و همچنین تلویزیون.

روی تخت دراز کشیدم...ساعت ۲ دکترم امد...بهش گفتم دردم خیلی زیاده دیگه طاقت ندارم...

گفت:میخوای بگم....وان اب رو حاضر کنن بری توش بشینی اروم شی...گفتم :نه.من طاقت نشستن ندارم.

ومیخوام یه کاری کنه تا من هرچه زودتر زایمان کنم...

معاینه ام کرد و گفت هنوز زوده...برای اینکه بتونه کاری کنه باید صبر کنم...و بهم پیشنهاد داد برم زیر دوش...خانوم مهربون پرستاری که پیشم بود کمکم کرد لباسهام رو در بیارم و برم زیر دوش....

درد بود و درد.

اما مهربونی اون خانوم تو اون دقایق هیچوقت یادم نمیره....زیر دوش بودم...کنارم ایستاده بود...از درد..دستم رو گرفته بودم به دیوار و سرم رو گذاشته بودم روی دستم...اون خانوم اروم اروم پشتم رو ماساز میداد...و حرفهای دل گرم کننده میزد...برام اب میاورد..و لحظه ای تنهام نمیزاشت...وقتی دردم شدت میگرفت...بهم یاداوری میکرد دم و بازدم یادم نره...دستم رو میگرفت و میگفت دستم رو فشار بده...

من اما اینجا نبودم....من توی دنیای درد بودم....ودرد.

بعد دوش دوباره روی تخت دراز کشیدم...حالا دیگه گاهی اروم داد میزدم و از خدا کمک میخواستم...رضا برام یه لیوان سوپ اورد ...تشنه ام بود...گرسنه هم بودم....

دکترم که اومد گفتم دیگه نمیتونم...

معاینه کرد...گفت دیگه برای انجام دادن کار دیگه ای دیره...گفت دوش برام موثر بوده و توی این یک ساعت به همون اندازه پیش رفته که از صبح تا یه ساعت پیش...

گفت بهم قول میده تا یه ساعت دیگه بچه ام بغلمه...خودش رو اماده کرد...وسایل مورد نیازش رو اورد .....

لحظه های اخر لحظه های نفس گیری بود...لحظه هایی که اگه قدرت لایزال خدای بزرگم نبود.... هیچگاه چنین معجزه ای صورت نمیگرفت...

رضا تشویق میکرد...و با حرفاش دلگرم میشدم...دکترم دائم بهم گوش زد میکرد که چه کنم؟؟؟و پرستار دستام رو در دست گرفت بود ارامشم میداد.

و بالاخره...ساعت ۴:۲۰عصر اول صدای رسای گریه دخترکم رو شنیدم و بعد صورت چون ماهش رو....

خدایا بزرگی......خدایا معجزه گری....خدایا قدرتمندی....و خدایا رحیمیییییییییییییییییی.

انقدر که در وسعت فکر من نمیگنجد.

دکتر دخترکم رو روی سینه ام گذاشت....با انگشتام صورت کوچولوش رو نوازش میکردم....وباهاش حرف میزدم...همسری بند نافش رو قیچی کرد...و بعد دکتر دخترک رو معاینه کرد.

همه چی بی نقص بود.....بعد ربع ساعت...مبایل رضا زنگ خورد بابا بود ....با صدای پر از استرس....وقتی همسری بهش گفت...میخواین با میترا حرف بزنین ..؟؟باورش نمیشد....پرسید:پیشتونه؟؟و رضا گوشی رو داد دستم....

بابا ازم هی میپرسید :خوبی و من هم بهش اطمینان دادم همه چی خوبه...بعد هم با مامانم حرف زدم  نگرانبودو توی صداش لرزش عجیبی بود.

پرستار لباسهای دخترک رو تنش کرد...و منم با کمکش دوش گرفتم.....هنوز کمی درد داشتم برعکس زایمان قبلیم...

دکتر گفت چون اوندفعه توی سرم بهم بی حسی هم زده بودن...اما ایند فعه کاملا طبیعی بود.

بعد پوشیدن لباسهای تمیزم...دوباره روی تخت دراز کشیدم...همسری دور و بر و لباسها و وسایلمون رو جمع کرد....دکترم به هتل "می بوم" زنگ زد تا پرستاری رو همراه صندلی چرخدار برام بفرستن...پرستار اومد دنبالمون....با دکترم و پرستار خداحافظی کردم و کلی ازشون تشکر کردم....روی صندلی نشستم...دخترکم رو دادن بغلم...چون خیلی خسته بودم...دکترم گفت:خوابت نبره بچه بیفته....خنده ام گرفت...

همسری هم چمدون رو برداشت و رفتیم به طرف هتل.

خوشبختانه از بیمارستان به کمک یک راهرو به هتل راه داشت و لازم نبود بریم بیرون....تقریبا ۱۰ دقیقه ای طول کشید تا به اطاقمون رسیدیم....یه اطاق دلباز و تر تمیز....

از اون ۶روز اقامت و استراحت تو هتل خیلی خیلی راضیم...خیلی عالی بود...رسیدگی حرف نداشت...همه چی خوب بود و حسابی استراحت کردم...

بعد اینکه روی تخت اتاق دراز کشیدم...همسری رفت تا از خونه غذا برام بیاره هر چند که اونجا اگه میخواستیم غذا هم بهمون میدادن...اما من غذاهای اینارو دوس ندارم...

بعد چند ساعت رضا با غذا و ایلیا اومد....ایلیا چشاش با تعجب نی نی رو نگاه میکرد ....براش عجیب بود...

توی اون چند روز فقط غصه پسرک بود که ازارم   میداد...ایلیا هر روز بعد مدرسه با باباش میومد پیشم...هر روز با دستام قاشق میزاشتم دهنش و غذاش رو میدادم....اخر شب هم با گریه و اشک میرفت خونه ...هر بار که میومد پیشم...چشاش قرمزتر بود و ابریزش بینی اش بیشتر...میدونستم همش احساسیه...۲شب مونده به روز اخر .....ساعت ۱۰ شب به مدیریت هتل گفتم...نمیشه منم با بچه ام برم خونه....بهم گفتن مشکلی نیس...اما باید فرم رو پر کنم...چشام پره اشک بود...دیگه دوریه ایلیا رو طاقت نداشتم....

اما با اصرار رضا منصرف شدم....

نمیدونم چرا دخترک اونجا که بودم...شب بیداری داشت...با اینکه روز اول پرستار بهم گفته بود..که شب ها اگه بخوام میتونم بچه  رو بدم بهشون و خودم بخوابم...اما اصلا دلم نمیومد...واسه همین یه شب ایلیا رفت خونه عمه اش...و همسری پیشمون موند تا کمکم کنه...

توی اون چند روز دوستای گلم همه جوره پیشم بودن...همسایه ها و دوستایی اومدن دیدنم که اصلا انتظار نداشتم...سر ایلیا تنهاییم خیلی اذیتم کرده بود اما اینبار....با اینهمه خوبی ادما شرمنده شدم...خواهر شوهرم توی این ۶ روز  فقط یه بار دیدنم اومد....اما هر روز برام دست همسری غذا میفرستاد.

بیشتر فامیلای منم توی اون چند بهم زنگ زدن و تبریک گفتن اما فامیل همسری.........دریغ از ۱نفرشون.

خلاصه روز ۴ شنبه روز اخر بود...بعد دوش و یکم رسیدگی به خودم...همسری هم رسید..دور و بر رو جمع جورکرد و ساعت ۱۱ صبح ۳نفری باهم اومدیم خونه.

ایلیای قشنگم هنوز مدرسه بود.

قرار بود ساعت ۱ هم پرستار خونه بیاد و ۳روز هر روز ۳ساعت بیاد پیشمون و کمکم کنه.

پ ن ۱:بقیه جریانات باشه برای پست بعد.

پ ن ۲:خدایی اینبار از اونهمه افسردگی و تنهایی زایمان اولم خبری نبود....اینبار زنی ۲۷ ساله بودم با کلی پختگی...کلی محکم بودن....اینبار همسری همه جوره بهم رسید....

خیلی خوب بود همه چیز...و من این رو مدیون بزرگی تو ام خدای خوبم.

پ ن ۳:ممنون از تبریکای نابتون دوستای گلم.