Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قدم های اخر. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

میگذره....و میگذرم.....از کنار دقایق عمری که با سرعتشون قراره جوونیم رو به تاراج ببره...

 میگذره و میگذرم.....از کنار روزهای کودکی پسرک شیرینی که داره یواش یواش قد میکشه و بزرگ میشه...

میگذره و میگذرم....از کنار دوره ۹ماهه پر از فداکاری یک زن.....

میگذره و میگذرم....از لحظات و ثانیه هایی که یه روزی اینده بوده و حالا شده حال این روزهای من... و فردا میشه گذشته....

این روزهام با همه سنگین بودنش...شیرینه...

به شیرینیه نگاه قشنگ پسرک دوست داشتنیم...به شیرینیه دستهای مهربون و حرفهای ارامش بخش  و کمیاب مرد زندگیم...به شیرینیه تکونهای اساسی و دردهای گاه بیگاه دخترک توی دلم...

به شیرینیه ارامش زندگیم.

این روزها راضیم....و این راضی بودنم یه جور ارامش خاص به قلبم هدیه داده...

با اینکه کلی کارناکرده دارم که مهمترینش یک سال سخت مونده از درسم و استاجمه که پیش روم مثل یه غول قد علم کرده وکلی درس ناخونده که از حالا میدونم با ۲تا جوجه واقعا جزئ محالاته.

اما با اینهمه تموم فکرهام رو گذاشتم تا بعد به دنیا اومدن دخترکم.

۴ هفته دیگه بیشتر نمونده و من هر روز نگرانتر میشم...تجربه سره ایلیا بهم میگه قراره چی بکشم...اما دلم رو پر میکنم از لطف خدا و امیدواری میدم که می ارزه به نگاه شیرینش.

همه چی برای اومدن خانوم خانوما اماده است.

اخرین سونو رو هم برای اولین بار تو این ۹ماه با اقای همسر رفتم...خیلی دوس داشت همراهمون باشه...انگاری با دیدن شکم به این بزرگی و حرکات عجیب غریب این فسقلی که همه جوره دیده میشه اونم باورش شده که قراره بابای ۲تا نی نی باشه.بابایی که حالا احساس مسئولیتش خیلی بیشتر از گذشته است.

همه چی خوب بود...و نی نی کاملا سرش پایین بود...پشتش رو کرده بود به ما و صورتش اونور بود...تازه دستشم رو صورتش بود...عجبا...

رشدش هم در حد متوسطه و دکترم احتمال میده تقریبا هموزن ایلیا یا یه کم کمتر باشه...

هفته پیش هم با اقای همسر و همراهی اقا ایلیا رفتیم هتلی رو که قراره به مدت ۶ روز بعد زایمانم اونجا باشیم رو دیدیم...اتاق تمیز و مرتبی بود...دارای ۲تا تخت بزرگ و یه تخت شیشه ای کوچولو واسه نی نی....+حمام و دستشویی و یخچال ...یه میز ۴گوش و ۲تا صندلی...خلاصه یه اتاق خیلی عالیه خصوصی.

خیلی خوشم اومد....تنها بدیش این بود که ایلیا شبها نمیتونه پیشم باشه و باید بره...و من میتونم یه همراه داشته باشم...اما با این اوضاع و با اومدن نی نی جدید و دور شدن من برای ۶ روز از خونه...ترجیح میدم اقای همسر شبها پیش ایلیا باشه و پیش ما نمونه...

دعا میکنم کارای مامانم درست شه...تا اون پیشم باشه.

چمدونمون رو هم اماده کردم .

از این هفته به بعد هم قرارم با دکتر هر هفته میشه...از اونجایی که از اول به دکتر گفته بودم که اینبار از زایمان میترسم....و با اینکه دکترم گفته که زایمان دوم اسونتر و زودتر از زایمان اوله اما سفارش کرد که هر وقت حس کردم دردم زیاده بهشون بگو تا از راهکارهای دیگه استفاده کنند.

انشاالله که اینبار اسونتر از اون چیزی باشه که فکرش رو میکنم.

دیروز هم ترشی بادمجان درست کردم تا بعد زایمان دیگه لازم نباشه...خونه رو هم هر یکشنبه اقای همسر اتاق به اتاق میشوره و میسابه و تمیز میکنه...حتی پنجره ها رو خلاصه داریم اماده میشیم واسه یه تحول کوچولو اما عظیم.

وقتی به گذشته نگاه میکنم...میبینم ایلیا با اومدنش به زندگیمون برکت داد...وجودش پر از نور خدا بود...پر از ارامش نداشته اون روزهام....ایلیا یه شانس بود یه شانس طلایی و با ارزش...موجودی که همش خوبی بود .

اونروزها توی اون خونه اندازه یه قفس دنیا اومد....اونروزها رضا هنوز درسش تموم نشده بود...و کارهای موقت داشت....اونروزها یه ماشین کوچولو و قدیمی داشتیم....اونروزها من هنوز زبان هلندی میخوندم...و زندگیم پر از گره بود و مشکلات رنگارنگ....سر حاملگی ایلیا موندن این بچه یه معجزه بود با اتفاقایی که سرم میومد...حتی اروم بودنش هم عجیب بود ...با اونهمه استرسی که در من بود...

اما ایلیا ی کوچولوی من با همه قدرتش اومد.....با تموم برکت خدا.

امروز خونه۳طبقه ما ۴اتاق خواب داره با یه حیاط و انباری بزرگ و وسایلی که همشون جدیده و با عشق خریده شده....امروز اقای همسر یه شغل بالاتر از عالی داره با یه حقوق خوب و یه سرمایه کلفت....امروز من دارم یه رشته میخونم که اگه خدا بخواد و خودم همت کنم...سال دیگه تموم میشه....امروز اقای همسر یه ماشین تمیز و نو کوچولو خوشگل داره که عاشقشه....و من یه ماشین خوشگل که دوسش دارم....و شده عصای دستم....و مهمتر از همه شون  رابطه ترمیم شدمونه...رابطه ای که به یقین با صبر من که یک مادرم....و باور رضا که دیگه یک پدره سعی داره بهتر بشه...

خلاصه ایلیا برای ما یه شانس طلایی و دوست داشتنی بود...یه موجود اسمونی.

و حالا قلبم یقین داره به اینکه اینبار این فرشته اسمونی هم یه نشونه از طرف خداست....یه نشونه که قراره باز نعمتی باشه از نعمت های خدا....

میخواد بشه رحمت این خونه....

ممنون خدایا که لایق این رحمتم....تو خودت مواظب کوچولوم باش که هیچکس مثل تو نیس...اگه گرمات رو حس کنم...دیگه هیچ غمی ندارم ....

ممنون که یک زنم با همه سختیش....ممنون که اینهمه احساس در من به ودیعه گذاشتی...ممنون که دختر بودنم ...زن بودنم ....و مادر بودنم پره از افت و خیزهای بیشمار....و من اما هنوز محکمم مثل یه کوه....

اونقدر محکم و مصمم که بطنم میشه مامن و خونه امن معجزه کوچولو و زنده ای که در من به وجود میاد و اروم اروم رشد میکنه....حرکاتش رو حس میکنم با گوشت و پوستم...باهاش حرف میزنم و میشم امید و اشناش میشم تنها صدای بیرونی این دنیا براش.....

و وقتی با اونهمه درد و رنج که شنیدم میگن اون لحظه همه گناههای یه زن میریزه و هر چی از خدا بخواد بر اورده میکنه و مستجاب....اون معجزه خدا به دنیا میاد....

و تازه اول راه یک مادر شروع میشه...

ممنون خدایا .

ممنون ...

که اینقدر دقیق و حساب شده همه چیز جای خودش هست...ممنون که من یه مادرم...مادر ۲تا از بهترین معجزه های تو...

خدایا قدرت و عظمتت رو شکر.اینبار هم با نور الهیت بتاب بر من زندگیم.