Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers دبی - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

خیابان شیخ زاید.....روبروی برج خلیفه.......اینجا دبی......

شهر نور و شور و سرور.......شهر عیش و نوش و طرب.....شهر خرید و.خرید و خرید.....

هفته اول...چندان خوب نبود....خوب نبودنش...دلایلی داشت که مهمترینش مریضی دلبرک شیرینم.. بود....تبی که قطع نمیشد و خسته و کلافه ام کرده بود...و این کلافگی با تفریحات بچه گانه اقای همسر چند برابر شده بود.....

در اخر هم با مراجعه به دکتر فهمیدم...بسرک کمبود اهن داره.....

تحمل کردیم....

هفته دوم نه خوب نه بد......

خوبیش قطع شدن تب بسرک و بدیش .....بماند....

هفته سوم هنوز باقیست....خدا به خیر بگذراند....

سفرمان به ایران لغو شد....چون زیادی اینجا به اقای همسر خوش گذشته است....

این مابین هم...خرید و گردش هم به راهه....تا حالا خیلی از مالهای زیبای دبی رو دبدبم....یه روز هم رفتیم ماهی خورون.....یه روز هم کا اف سی... و مکدونالد....

تور صحرا هم جالب بود.....و امشب هم کشتی.....

دبی مال خیلی قشنگ بود و رقص ابش زیادی مهیج.......هتل اتلانتیس...و جمیرا ....و دیشب هم فستیوال دبی و همه و همه جالب بود...

اما کلا 2سفر قبلی که به دبی داشتم خیلی بهتر از این سفر بود.....

کلا حس میکنم...خسته شدم...

خونه خواهر شوهر مستقر هستیم..و ایشان هم اجازه رفتن به خونه دایی رو صادر نکردن...و گفتن....باعث ابروریزیشون میشه....اینه که گاهی یه سرکی اینجا میکشیم...و به اینترنت سری میزنیم...و فالفور بر میگردیم سر جایمان.....

خلاصه اوضاع تخت تسلط نیس...و هر کسی برایم سازی میزند....

در خیابان ها که قدم میزنم دلم هوای 3دوست وبلاگی رو میکنه...

ارزوی مهربونم....و ارش نازنینش...یاسی گلم....و عسل عزیزم....

باور کنید به یادتونه.....

برام دعا کنید....این هفته اخر هم به خوبی بگذره....

..................................................................................................

خوب...صدای من و از هلند سرد میشنوید...

ما برگشتیم ...و عمر سفرمون به پایان رسید....هفته اخر بد نبود...و اقای همسر قابل تحمل تر شده بود....

فکر نمیکنم جایی مونده باشه در دبی که ما نرفته باشیم...

شب سال نو هم روزش دعوت دایی جان پارک ممظر بودیم برای کباب و باربکیو.....شبش هم باز همسر خان میخواست با پسرها جیم فنگ بزند...که نزاشتم...و رفتیم خونه دایی جان چون برجشون مشرف هست به دبی مال و برج خلیفه....

رقص اب باز هم اونشب تک بود و عالی...و موقع سال نو هم اتش بازی قشنگی داشت برج خلیفه....

دعا کردم امسال سال خوبی باشه....پر از موفقیت در درس و کار ...و اول از همش سلامتیمون....بعد هم رسیدن به اون ارزوم.

موقع برگشت پروازمون از دبی به شهر طرابلش در لیبی بود...در افریقا....

ساعت ۶عصر رسیدیم...و چون پرواز بعدیمون صبح بود...ویزا گرفتیم و رفتیم هتل...(فندق الواحدات)هتل خوب و تمیزی بود...شب با همسری و ایلیا رفتیم گشتی زدیم..و پیتزا خوردیم...که نمیدونم توش چی چی داشت به اسم کنال؟؟؟؟من که فقط یه تیکه خوردم و همسری هم پیتزاش رو تموم نکرد....

صبح هم برگشتیم هلند...که هواش بهتر از ۳هفته پیش شده...

اما بدترین قسمت اینجاست که خودمون رسیدیم اما چمدونامون نرسیده....یا گم شده

اونهم نتیجه خوب این سفر که فقط خریدهام بود...با یه چمدون رفته بودم و با ۶تابرگشتم که هر ۶تاش نرسیده....

و قسمت خوب این سفر...

شنیدن صدای قشنگ و مهربون پانی عزیز بود....که دنیا دنیا خوشی رو براش از خدا میخوام....

و شنیدن صدای ارزوی گلم....

هر چند برای دیدنشون سعی کردم...

روزی که وبلاگ ارزو جون رو خونه زن داییم میخوندم....یهو زن داییم گفت که ارش خوشگله رو میشناسه و بهم قول داد من و ببره تا ارزو جون رو ببینم...و تصمیم گرفتم بهش زنگ نزنم...ببینم از نزدیک من و ایلیا رو میشناسه یا نه؟؟؟اما متاسفانه نشد...

روز اخر جلسه ای که خونه خواهر شوهرم بود....یهو یه مهمونی که دوست زن داییم هم بود ...موبایل رو داد به من گفت ارزو جونه....(مثل اینکه زن داییم بهش گفته بود)

اول تعجب کردم..اما بعد با شنیدن صدای گرم و مهربون ارزو ی عزیز...خیلی خوشحال شدم...که تونستم باهاش حرف بزنم....

براش ارزوی موفقیت و شادی دارم....

۲/۳باری هم سوار متروی قشنگ دبی شدم...که از تمیزی و زیبایی جای حرف نداشت....توی مترو هم همش به یاد عسل گلم بودم....

ببخش که نشد بهت زنگ بزنم دوست مهربونم...

برات بهترین ارزوها رو دارم.

خلاصه....این سفر هم تموم شد...و شد خاطره...

سعی میکنم عکسهای دبی رو همینجا اضافه کنم...

ممنو ن از شما که همیشه کنارمن هستید.