Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers 3سال و 6ماهگی طعم خوش زندگیه من. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ | ٥:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

 

 

                          

                                        (تولد ۳سالگی در مهد)

دلتنگم برای همه باران های باریده کودکیم....

 

اینروزها پسرم...خدا نزدیک است....همین نزدیکیها کنار دل من و تو نشسته و به حرف دلمان گوش میکند....

برای همین است که اینروزها....همه چیز بر وفق مراد دل من و توست....

                 

اما کاش...این دلتنگی لعنتی سر از شونه های خسته غربتم بر میداشت....تا میتونستم لذت روزها رو بیشتر مزه مزه کنم....

                

پسرم....خدا فقط این روزها نیست که با من است....!!!!خدا از همون روزی که تورو به من داد فهمیدم که کنارم نشسته و قشنگترین ضرب اهنگها را برای زندگیم می نوازد....همانطور که قشنگترین فرشته اش را به من داد.

         

                                            (کیک دوم مامان پز ایلیا برای تولد ۳سالگی در مهد)

پسرم.....وجود نازنینت...چون مسکنی قوی...تمام تشویشها و دلواپسیها رو از روی دلم پس میزنه و خورشید گرم لبخندت نور نیرو و توان به روحم میبخشه...

              

                                        (    تولد اول ایلیا در کنار مامان بابا )

پسرم...عاشقانه نگاهت میکنم و مادرانه میبویمت....و با خود فکر میکنم...ایا گلی به خوش بویی تو دیگر هست؟؟؟؟

                 

                ( تولد سوم ایلیا همراه بچه های دوستان مامان میترا "خونه دوست مامان میترا")    

پسرم....بزرگ شدی به قدر ۳سال و نیم وعاشقتر شدم به قدر ۳۰۰ سال...و شاید بیشتر....

        

                                 (کادوهایی که ایلیا به دوستاش داد)     

پسرم....این روزها دغدغه من پرورش دادن شایسته و بایسته روح توست.....و دغدغه تو بازی کردن و یاد گیری....

دغدغه من دادن لحظه های ناب به تو و کودکی دست نیافتنی ات...و دغدغه تو سینتر کلاس و کادوهایی که هنوز سراغت نیامده....

دغدغه من....انتخاب یک مدرسه خوب برای شروع اولین قدمهای اموزشت...و دغدغه تو کارتن و تلویزیون و سی دی.....

دغدغه من.....مادری کردن با تمام زوایای دوستی و دغدغه تو.......دردانگی.

و همه و همه را که کنار هم بچینیم میشود پازل زیبای خوشبختی...

                        

                           (ایلیا در مهد قبلیش (روملدام)

ایلیای نازم....پسر ۳.۵ساله مهربانم.....این هفته هم گذشت ...و پایانش با نوشتن اسم زیبایت در مدرسه.....برای شروع قدمهای بزرگ تو خاتمه یافت.

من امید وارم.....به تمام تواناییهای داشته ات.....

به هوش مقتدرت....

من امیدوارم به ان چشمهای میشی رنگ....که فرداها منتظر نگاهش است.....

من امیدوارم به ان دستهای کوچک تپل و سفید.....که بزرگترین کارها منتظر اوست.....

                               

این روزها فکر میکنم و فکر میکنم....فارسی حرف زدن تو بیشتر برایم مهم است یا این زبان زادگاهیت؟؟؟؟تو اما مشتاقانه کلمه های زیبای فارسی را به کار میبری...و دلم را عاشقتر و دل اشوبتر میکنی؟؟؟؟

هلندی برایت اجبار است....اجباری که فقط کار بردش نزد مربی مهد توست و بس.

و این مرا نگران میکند....نگران ۶ماه بعد و شاید بعدتر تو.....

بجنب پسرم....و مرا از این دغدغه های ازار دهنده نجات بده....مثل همیشه.

با مربیت که صحبت میکنم...اما نگران نیس...و میگوید تو حرفی را که بخواهی میزنی...و مشکلی نداری....

اما چرا اینجا و در خانه هلندی را به کار نمیبری برایم عجیب است؟؟؟!!!

                             

اینروزها زیاد حرف میزنی...زیاد سئوال میکنی...و سکوت را نمیپذیری....اینروزها بازی میخواهی و یادگیری....

پریشب بهت گفتم...ایلیا فردا سینتر کلاس مهربون به شهر ما میاد....دوست داری بری استقبال؟؟؟

خوشحال شدی و گفتی اره....گفتم :ساعت ۱۲ فردا میاد.

صبح که بیدار شدی...ساعت ۹به من گفتی مامانی الان ۱۲ است.

خنده ام گرفته بود...

با بابایی بردیمت...برای دیدن سینتر کلاس برای اولین سال بود که باهاش بای بای کردی و دست تکون دادی....خوشحال بودی...و پیپر نوتهای خوشمزه را میخوردی...اما هی میپرسیدی پس کو کادوچیه های من؟؟؟ازه عزیزم...اونجا بود که فهمیدم تو منتظر خود سینت نیستی...منتظر کادوهای اونی....!!!

بهت گفتم باید صبر کنی...جورابت رو همراه یک هویج برای اسب سینت بالای تختت بزاری و از سینت چیزی بخوای.....میدونی توچی خواستی؟؟؟؟بستنی

                     

توی مهد کودک ۲دوست خوب داری...که باهاشون بازی میکنی....یکی کمال (یک پسر ناز ترک)و یکی ایلیا (یک پسر ایرانی)

هر ۲شون دوستت دارن....مربیت میگه:ایلیا در هر کاری دوست داره رئئس باشه.

 کارتونهای مورد علاقه اینروزهات.....اول از همه ...ماشین مسابقه روری.....کارتون دورا....و دیگو....لوکوموتیو توماس.....وچند تای دیگر....

اسباب بازیهای مورد علاقه ات...بیشتر از همه قطار....و هواپیما و ماشین.....

خوردنیهای مورد علاقه کیک یا به قول خودت(تولدت مبارک)...شیرینیجات....

غذای مورد علاقه ات...برنج...و ماکارونی....و از همه بیشتر مکدونالد....

                            

پسرم.....این روزها حس میکنم...کم کم میخواهی مستقل شوی....دوست داری کارهای شخصیت را خودت انجام بدهی...مثل لباس پوشیدن یا در اوردن....کفش پوشیدن...کابشن یا کلاه و شال گردن انداختن....جمع کردن سفره ...و اوردن قاشق و چنگال حتی خوردن شربت های سرماخوردگی.....و تا میخواهم برایت انجام دهم میگویی:مامانی ایلیا بلده.

قربون اون صدای خوش طنین و حرفهای قشنگت....

خیلی هم حسود هستی اقا پسر....در حضور تو من و بابا رضا اجازه نداریم کنار هم بشینیم...بابا رضا بهت میگه:این خانوم منه!!!!!تو با اخم بهش جواب میدی :نه این خانوم منه. و بعد هی من و میبوسی....قربونت برم شاه پسر یکی یک دونه من.

برات اب هویج درست میکنم....و میگم ایلیا بخور برای چشمات خوبه.....یکم میخوری و چشمات روگشاد میکنی و میگی ....ببین چشام خوب شد....

                         

                                    

شب ها هم وقتی لیوان شیرت رو میدم....میخوری و بعد میری کنار در ایستاده میشی ....جایی که ۲ماه پیش با هم اندازه قدت رو خط کشیدیم....تا بزرگ شدنت رو شاهد باشی....و میگی بیا مامانی اندازه بگیر.....

تو بزرگ میشی پسرم....مثل جوونه ای سبز و پر توان....تو بزرگ میشی  و من مثل باغبونی که عمرش رو برای به ثمر رسیدن نهالش گذاشته.....از دیدنت لذت میبرم.....تو بزرگ میشی و من برای هر لحظه قدکشیدن تو میبالم.....تو بزرگ میشی و من با مادری کردن تمام غم غربت را از یاد میبرم....قد بکش نهال زندگی من...ریشه کن....و اوج بگیر....که تموم اندیشه من...سر سبزی وجود توست.

                     

                                          (کاردستی های ایلیا تا ۳.۶سالگی)

نوشتن از تو سخت شده نازنینم...چرا که اونقدر کارها و یادگیریهات سرعت پیدا کرده که مجالی برای نوشتن من نمیگذاره....

و این چند خط قطره ای از تموم دریای کارهای این روزهات....

نوشتم تا خاطره ای باشه برای من تا روزی بخونم و با خوندنش لذت ببرم....و برای تو تا بخونی و بدونی....چه روزهایی گذشت تا جوون شدی و رشید.

دوستت دارم ما ه مهتابی من.

                     

پ ن ۱:ببخشید که عکسهای ۶ماه قبل ایلیا رو گذاشتم....در پست بعد سعی میکنم...عکسهای سفر ایرانمون رو براتون بزارم.