Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers پاییز برگ ریز. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

صدای چیک چیک بارون و بوی نم خاک خیس خورده+بادهای یخ زده از سرما خبر اومدن پاییز برگ ریز رو داره.....همه و همه نشون میده که اینجا غربته......غربت دوست داشتنی و تنها....اروم و بی سر و صدا .....دور از هیاهو و جنجال ایران زمین.....دور از اونهمه فاصله طبقاتی و اونهمه تبعیض...و اونهمه بزرگنمایی های ریز و درشت.....اینجا غربته....با اسمون ابیش....اما ابریش.......فرق داره با اسمون پر دود و دم ایرانم......

 

اینجا غربته....با ادمهایی که خنده گشادی رو لباشونه....و با یه سلام....روزت رو میسازن.....به دور از مردم عصبانی از تورم و بیکاری ایران....اینجا غربته.....با خونه های ساده ...اما مستحکم....به دور از برج های چندین طبقه خوش نقش و نگار اما متزلزل ایران زمین.....

اینجا غربته.....با همه تنهایی و اسایشش.......به دور وازخونه پدری و همه ...همه

نزدیک به یک ماه و نیمی میشه که برگشتم....عمر سفرم دراز بود اما ثانیه بس کوچیک در نظرم.....سفرم...در نگاه اول...عالی بود به معنای واقعی.....دوست داشتنی و لذت بخش......چیزی کم نداشت....و در بطن خود ۲سفر عالی دیگر هم داشت....یکی به موطن پدری.....که برایم جالبترین و نادر ترین دیدنیها را در بر داشت...و دیگری سفری به کرمان.....شهری در قلب کویر........

همه اش را که نظاره میکنم....خورجینی تجربه بود ...جالب و دوست داشتنی...و همسفر مهربان شیزینم....جالبترش میکرد...

برگشتم......و دوباره دویدنها ی زندگی شروع شده....+مهمونداری....

۲شنبه و ۳شنبه و ۴شنبه...میرم مدرسه.....و ایلیا راهی مهد میشه....پسرکم...توی این ۲ماه فارسی رو عین بلبل حرف میزنه....و من دلم غش میره ا ز اینهمه شیرین زبونیش...اما...هلندی رو حتی سلامش رو فراموش کرده.....

۵شنبه و جمعه میگذره به نظافت خودمون و خونمون....و قرار ملاقاتهای دوستی و اداری....

شنبه یکشنبه هم به کارهای عقب افتاده.....

خلاصه زندگی دوباره جهت روتینش رو از سر گرفته....و این مابین...جاری محترمه و دختر پسرش هم که به جهت مهاجرت اومدن....۴ماهی میشه که مهمون ما هستن........حالا به من حق میدید که کمرنگ باشم........؟!!!

راستی....من بالاخره بعد ۲۷ سال زندگی....ماشین دار شدم...از نوع شخصیش....اخ کیف داد...اخ کیف میده....

و حسابی با پسرک خوش خوشانمون شده....

زندگی اروم میگذره و من اما به شدت دنبال ادامه درس و کارم رو گرفتم.....خدایا ...بار الهی....تموم این چندین سال زندگی....نشون دهنده اینه که تو به من و حرفهای من گوش دادی....ممنونتم....میدونم خیلی جاها بی صبری من مانع لذت بردنم از داده هات بود.....اما...بزرگیت رو شکر...و عذر  من و بپذبر....خواسته های پارسالم رو براورده کردی... که داشتن یه خونه خوب بود...و ماشین....ویه سپرده که بشه بهش تکیه کرد......

خواسته های امسالم....ادامه درسمه....پیدا کردن یه کار خوب...و احترام گذاشتن همسرم به من.....میدونم..که تقریبا همشون برای اتفاق افتادن به معجزه شبیه ان.....اما تو بزرگی و این واسه تو هیچه.....

من تلاشم رو میکنم...تو هم بشو کاتالیزور.

دوستای گلم...میخونمتون از طریق گوگل.....ببخشید که کامنت نمیزارم....

به شدت محتاج دعای همگیتونم.....

                                                    Digital Scrapbooking at WiddlyTinks.com