Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers لواشک زرشک و ترشی خو شمزه زندگی. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

در حالی که ترشی لواشک زرشک توی دهنم....حسابی بهم مزه داده...با خودم میگم دست لاله خانوم(جاری خاله ام)درد نکنه که از ایران واسم لواشک اورد....می ارزید به اینکه سختی ۲ساعت و نیم راه رفت و ۳ساعت راه برگشت رو اونم با یه بچه کوچیک و تنها به جون خریدم و رفتم دیدنش.... چشم رو شنی مامانش. ...لاله خانوم...برای مسافرت و به دعوت خانواده اش برای مدت یه ماه اومد هلند.....بماند که چقدر از اینجا خوشش اومد و فقط ارزو داشت یه روزی اینجا بتونه زندگی کنه.

 

 یادمه از یک هفته قبلش....بد جور ۲دل بودم که برم یا نرم؟؟؟!!!

از یه طرف دوست داشتم....برم....چون بدجور احتیاج به یه مهمونی زنونه فامیلی داشتم....

از یه طرفم  دفعه اولی بود که با ایلیا...این مسافت طولانی رو توی جاده (اتوبان)باید میرفتم یه شهر دیگه و تازه اشم..جایی بود که تا حالا نرفته بودم....و باید دنبال ادرس میگشتم....و رضا هم با گفتن حرفهایی مثل{نمیتونی بری!!!...نمیتونی ادرس رو پیدا کنی!!!! و با ایلیا تنها نمیشه رفت!!!!ولازم نیس بری.....}کلی تو دلم رو خالی کرده بود....

و اگر اصرارهای مامان نبود...۱۰۰٪قید رفتن رو میزدم.....

اما.....دوست داشتم با رفتنم هم به خودم و هم به رضا ثابت کنم که میتونم.....

تازه به اقا رضا لطف کردم صبح زود بلند شدم با ایلیا اول بردم رسوندمش سر کار ...

 ساعت ۱۱ صبح به طرف مقصد حرکت کردیم....همون اول ایلیا رو نشوندم رو صندلیش و هر چی خوراکی بود رو گذاشتم جلوش تا اروم باشه....ورقه ای رو که رضا ادرس رو از اینتر نت گرفته بود رو هم گذاشتم کنارم...رفتم یه دسته گل خوشگل خریدم و زدم به اتوبان.....هوا خوب بود....با اینکه تو دلم استرس داشتم....اما اروم بودم.....

ایلیا هم ۱ساعت اول اروم منظره های بیرون رو نگاه میکرد و خوراکی میخورد.....

اما....

اخراش...که باید از اتوبان خارج میشدم....اقا ایلیا هی ازم اب میخواست و من حین رانندگی سعی میکردم لیوان ابش رو  بدم دستش...و باعث شد تابلو رو دیر ببینم...و نشد که خارج شم.....دلم بدجور اشوب بود....

مونده بودم چیکار کنم؟؟؟؟یه ۱۰ دقیقه ای همینجور رفتم و هی فکر کردم.....حتی به برگشت هم فکر کردم...اما رضا...اونوقت چی میگفت؟؟؟؟حتما میگفت دیدی گفتم نمیتونی....

بعد ۱۰ دقیقه تا بلو uit رو دیدم و از اتوبان خارج شدم و ماشین رو کنار یه نقشه بزرگ که هیچی ازش نمیفهمیدم پارک کردم....

از شانس منم پرنده پر نمیزد که ازش بپرسم...چطوری دوباره اون مسیر رو پیدا کنم....؟؟!!!

بالاخره تصمیم گرفتم دور بزنم....واتوبان رو برگردم....اگر تونستم تشخیص بدم از کجا اشتباه اومدم که سعی میکنم راهی برای دور زدن پیدا کنم....اگر هم نه...که یه کاریش میکنم...و لی به هر حال باید دور زد....

خلاصه دور زدم...و اونروز برای اولین بار بود که فهمیدم....چه خوبه که اتوبانهای اینجا از هر ۲ طرف تابلو رو بهت میده...و من حسابی خوشحال شدم...و وقتی تابلوی مورد نظرم رو دیدم...انگار یه خوشبختی عظیم....جلو رومه....به هر صورت با پرس و جو...به موقع و خیلی خوب رسیدم به مقصد....

رضا چند باری رو موبایلم زنگ زده بود...اما من که نمیخواستم بهش بگم راه رو گم کردم...جواب نداده بودم....بهش زنگ زدم و گفتم چون داشتم رانندگی میکردم ...نتونستم جواب بدم....ازم پرسید:کجایی؟؟نتونستی پیدا کنی؟؟؟و من با غرور گفتم..چرا...خیلی راحت بود...الان هم خونه اونام...و اون با تعجب چندین بار سئوالش رو تکرار کرد.

بماند که اونروز بهم خوش گذشت که بعد مدتی تو یه جمع زنونه فامیلی بودم...و اون فامیلمون هم کلی خوشحال شد که از راه به اون دوری اومدم....وموقعی هم که برگشته بود ایران کلی از من پیش مامان تعریف کرده بود...

ساعت۶:۳۰ شب تصمیم گرفتم برگردم...هوا تاریک شده بود و بارون به شدت میبارید....طوری که حتی درجه تند برف پا ک کن هم اثری نداشت....ادرس برگشت رو هم رضا برام نگرفته بود و بهم گفته بود از رو تابلوها خودت پیدا کن....

وقتی سر خیابون اصلی رسیدم...به تابلوها یه نگاهی انداختم..اسم شهرمون رو نداشت....منم یکی از شهرها رو که به همون طرفه رو انتخاب کردم...راه افتادم......

خدا رو شکر ایلیا همون اول خوابش برد...وگرنه ترسم رو احساس میکرد....

توی اون تاریکی...و شدت بارون...و بی تجربگی من....حس ارومی داشتم...انگار صندلی کنارم...خدا نشسته بود و باهام حرف میزد....گاهی واسه خودم اواز میخوندم....و گاهی فکر میکردم پمپ بنزین بعدی نگه دارم و صبر کنم...بارون بند بیاد....

اما از ترس بیدار شدن پسرک....منصرف میشدم....بعد ۲ ساعتی...که هنوز تابلو شهرمون رو ندیده بودم...کم کم داشتم شک میکردم که یه جا رو اشتباه اومدم....

اما بازم به راهم ادامه دادم...و خدا رو شکر کردم...که توی کشوری هستم که جای ترس نداره....

بعد مدتی که داشت یوا یواش دلهره دلم بیشتر میشد....چشمم به تابلو شهرمون افتاد....ذوق کردم و گفتم...باریکلا میترا.

بارون همچنان تند و یکریز میبارید...که من ۹:۳۰شب توی پارکینگ خونه  ماشین رو پارک کردم...نفس ارومی کشیدم...و سرم رو گذاشتم رو فرمون ماشین...

شکر که به خود م...و تموم تواناییهام شک نکردم.

شکر که یه خدایی دارم...که پیشم نشست...تا من تنها نباشم......

وقتی در رو باز کردم....پسرکم چشمای قشنگش رو باز کرد...با خنده بوسیدمش...و دستش رو گرفتم و با هم رفتیم خونه...

رضا بغ کرده رو مبل لم داده بود....جالب بود که توی این تاریکی و این بارون...نگران نشده بود و حتی یه بار هم زنگ نزده بود...

اما..این بغ کردن...چیزی از خوشحالی من کم نمیکرد.....

من به خودم قول داده بودم...که به جلو برم و بدون هیچ مانعی...

در حالی که  هنوز ترشی لواشک توی دهنمه...و شیرینی خاطره اش توی ذهنم...

یه لبخند خوشگل میزنم و میگم....

من میتونم...........پس دوباره سلام زندگی.

پ ن ۱:دیروز حال خوشی نداشتم....یه بدحالی عجیب ...سردرد و دل درد....حالت تهوع....طوری که افتاده بودم رو تخت و نای تکون خوردن نداشتم....ایلیا رو به ۱۰۰۰ بدبختی بردم مهد کودک....میترسیدم اگر خونه باشه با این حال من...فقط بشینه و تلویزیون ببینه..اونقدر حالم خراب بود که اصلا فکرم کار نمیکرد.....و بااینکه ایلیا اونروز شیفت ظهر بود ...اما من صبح برده بودمش...و ظهر که رفتم دنبالش...مربیش بهم گفت...خلاصه بردمش و برگشتم...رو تخت افتادم  و تموم  هذیونهای استفراغ شده ذهنم رو مرور کردم....

ساعت ۱۲ اونقدر بی حال بودم...که ارزویی نداشتم جز اینکه...یکی میبود الان بهش میگفتم بره دنبال ایلیا.....

اخ که چه سخته بی کسی....خدایا..هیچ بی کسی رو تو دامن مریضی ننداز که کل زندگیش کن فیکون میشه....امین.

پ ن ۲:جالب اینکه دیشب با این حال خرابم....از اونجایی که من یک مادرم....ساعت ۱۲ نصفه شب بلند شدم...و شیر ایلیا رو گرم کردم و بهش دادم...و همونجا کنار تختش نشستم تا تمومش کنه...و شیشه رو ازش بگیرم....صدای خور ..خور....جناب همسر رو میشنیدم و به این فکر میکردم....

من باید با اینحالم نصفه شبی بلند شم...و تازه....صبح هم اقای همسر بیدارم کنه تابراش صبحانه و غذای کارش رو اماده کنم...و ایشون دوش بگیرن....چون من زن خونه ام....

از اونطرف ایشون....خور و پفشون به راه و صبح میرن پشت کامپیوتر انلاین میشن و به حسابای شرکتشون میرسن.وبا ارامش کامل قهوه مینوشن...و ساعت ۱۲:۳۰ غذاشون رو در کنار همکارها میل میکنن.....و عصر ساعت ۶:۳۰ میان خونه. .و بی خبر از سر و کله زدن من با بچه.و..کلی کار خونه...میفرمایند...تو که از صبح تا الان به بهانه ایلیا خوابیدی...حالا پاشو برام شام و چایی و میوه بیار......چون ایشون مرد خونه ان.

...و من با چشای خسته و مغز هنگ کرده.....فکر میکنم...راستی راستی کی بیشتر خسته است؟؟!!!

بعد با خودم میگم....عجب سخته زن بودن  .....میشنوی خدایا.

پ ن ۳:جالب تر  اینکه ...دیشب بنده خواب دیدم....در حال به دنیا اوردن یک بچه ام.....دکتر نیومده...و خواهر شوهر گرانمایه اینجانب میخوان بچه رو به دنیا بیارن

القصه بچه به دنیا اومد....پسر بود...و من هی فکر میکردم اسمش رو چی بزارم...

و نمیدونم چطور شد که یکهو بهم وحی شد...بزارم.."مهدی"...

این رو هم بگم که در خواب بنده به جز این نی نی تازه به دنیا اومده و ایلیا خان....از قبل به دنیا اومده...۲تا دیگه هم پسر داشتم

نتیجه اینکه:قراره تیم فوتبال باز کنم.

اما جالب تر ترش اینکه....صبح در حالی که داشتم ایلیا رو حاضر میکردم تا ببریمش واکسن سری دوم انفولانزای خوکی رو بزنه....و فکرم...حول خواب دیشبم میچرخید و سعی داشت حلاجیش کنه.....رضا در اتاق رو باز کرد و گفت:میتی ...میدونی دیشب خواب دیدم....یه پسر دیگه به دنیا اوردی....که قدش از ایلیا بلندتره....ومن هی بهت میگم ...ببین میترا قد این پسرمون از ایلیا بلندتره.....

و حالا قیافه من :

و حالا تعبیر خواب من....توسط شما دوستان...........

پ ن ۴:عمه بزرگم....۳تا دختر داره....اولیش "سمیه"از من ۱ سال کوچیکتره ...که یه سال بعد من هم ازدواج کرد و ۶ ماه پسرش امیر ارسلان از پسر من بزرگتره.....دختر دومیش"سمیرا"....۲سال از من کوچیکتره...که ۲سال پیش ازدواج کرد...و تازه پسرش به دنیا اومده و یادم رفته از مامان اسمش رو بپرسم....دختر سومیش " المیرا" که تقریبا هم سن داداش کوچیکه منه....حدودا ۱۷ /۱۸ سال......وقتی رفته بودم ایران....جشن عقدشون بود.......حالا....شنیدم....چند وقت پیش تصمیم گرفته بود...به جای جشن عروسی ...با شوهرش بره مکه.....

وقتی مامان بهم گفت....گفتم...وا......مگه میشه خاطره جشن عروسی رو جایگزین چیزه دیگه ای کرد؟؟؟!!!حالا میشد بعدا با شوهرش بره مکه...اما شب عروسی یه باره........

مامان گفت نمیدونم والا......البته منم خیلی دوست دارم تو هم بری مکه... 

 ومن

حالا من هی فکر میکنم....به تفاوت فکر خودم و دختر عمه ام.....!!!!!

دیروز هم ولیمه....این عروس داماد تازه از سفر حج برگشته  بود....که انشااله خوشبخت بشن...

من هنوز موندم...که دنیا اینقدر پیشرفت کرده....اما فامیل های من هنوز تو ورطه دختر زود شوهر دادن...غرقن.

 پ ن اخر:عجب این لواشک زرشک ادم رو به حرف میاره ...از لواشک به چه چیزها که نرسیدیم....خودمونیم ها.