Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و یک عمر چمدان غریبی. - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

دیروز یه روز پاییزی از اکتبر.....یه روز خاص بود.

 

دیروز یه روز ابری خاکستری رنگ.....یک روز خاص بود.....

دیروز پر از احساسهای متفاوت بود...

پر از کلمات جور واجور.....که هیچکدومشون لیاقت کافی برای رسوندن پیام احساسی من رو نداشتند...

دیروز یه روز مهم بود...

"برای من".

دیروز این سینه سنگین بود و گلوم بغض غریبی داشت....و چشام هر لحظه پر میشد از اشک...و به اصرار عقل اونرو فرو میخورد و اجازه سر خوردن روی گونه های اتشینم رو نمی داد

دیروز از زندگیم یه مزه ترش و شیرین داشت.

دیروز قلبم دلهره عجیبی داشت...و وجودم با همه این ها سراسر اشتیاق بود.

...اره ....چرا دروغ؟؟؟؟      خوشحال بود در برابر غرور....وهویتی که شکست.....

صدای اکوردئون....و خوندن اون خواننده .....و شعری که مناسبت عالی داشت.....بدجوری احساساتم رو به طغیان کشید....شعری که....اسمش " کشور رویاهای من " بود.

همه میخندیدن.....و من در خودم هیاهوی عجیبی داشتم....

کاش میشد...ملیتم رو داشته باشم...

اما کدوم ملیت؟؟؟خاکم....؟؟یا...زادگاهم؟؟؟؟؟....و حالا این تکه کاغذ.......؟؟؟؟

کاش هیچوقت طعم گس...مهاجرت رو نمیچشیدم......نه من....که حتی پدر و مادرم.....

کاش این فکر مردن توی  خاک غریب...یه لحظه ولم میکرد......

چی میشد...منم کشوری داشتم...مثل اینجا....که بهش افتخار کنم...و دنبال هویت معتبر...اواره کره زمین نمیشدم....!!!

چی میشد....جایی زندگی میکردم....که میتونستم....خیلی راحت....احساسهای رنگارنگم رو با مردم....به زبون قشنگ مادریم  میگفتم....و ترس اینکه اینجا این رفتار من عجیبه و خاص کلتور خودم....رو نداشتم....

چرا؟؟؟؟!!!!چرا این مردم...توی "کشور رویایشون..."  کشور خودشونن....و من فرسنگها راه دورتر....از کشور خودم.....در "کشور رویاییم هستم".....چرا؟؟؟

""دیروز سوگند یاد کردم...که تا همیشه برای این کشور و قانون اون وفادار باشم.""

دیروز بعد ۲۵ سال زندگی......از خاکی جدا.....زادگاهی جدا......صاحب هویتی کاغذی معتبر شدم....

از کشوری که فقط ۵ سال در اون زندگی کردم......

                

 پ ن۱:دیروز ....من به جشنی دعوت شدم....که در اون برگه نشنالیتایت هلندی رو با امضای ملکه... بعد سوگند من...وبه وسیله....شهردارشهرم....به من داده شد.

پ ن ۲:دیروز همه مهمونا خوشحال بودن...وهمه با چند دوست و همراه اومده بودن....عکس میگرفتن...و از ته دل میخندیدن.....

من هم.......با شریک تموم لحظه هام رفتم.......با ایلیای...مو طلایی...که موقع سوگند...و گرفتن نشنالیتایت....توی اغوشم بود...وبا نگاه  مطمئنی...همراهیم میکرد......"ممنون همدمم"

پ ن ۳:این هفته.... هفته با برکت خوبی بود....مثل تموم سال.....این هفته ما بعد ۵ سال زندگی توی یه خونه خیلی خیلی نقلی.....صاحب...یه خونه حسابی بزرگ شدیم....خیلی خوشحالیم و گرفتار.