Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers ایلیا فلفلی 22ماهه من: - من و ماهی های کوچکم
تاريخ : سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

        

وقتی میگیرمت بغلم و فشارت میدم....و صورتم و میچسبونم به زیر گلوت....بوی بهشت...بوی خوش زندگی ...بوی خدا ...رو میتونم استشمام کنم.

از کجا شروع شد قصه عشق من و تو نمیدونم؟؟؟؟فقط این و میدونم...که هر روز من تشنه تر از روز قبل بوی وجودتم....

نازنین پسرم....اینقدر کارهات شیرین و زیاد شده...که دیگه نمیشه شمردشون.....

اینقدر خواستنی وعزیز شدی...که دیگه نمیشه بیانشون کرد....

اونقدر ملوس و بی همتایی که هیچ چیز باهات برابری نمیکنه....

وقتی به قد و قامتت نگاه میکنم...وقتی به حرف زدن نصفه نیمه ات گوش میدم....با خودم فکر میکنم...ایا تو همون ماهیه توی دلمی؟؟؟همون که براش نگران میشدم....؟؟؟ایا تو همونی که وقتی دنیا اومدی تمام اتاق رو با گریه گذاشتی رو سرت؟؟؟همونی که تا گرسنه میشد نصف شبی...شروع میکرد به داد و بیداد و تا شیشه شیر تو دهنش نمیرفت سا کت نمیشد؟؟؟؟تو همونی که حتی نمیتونستی پشت و رو بشی؟؟؟همونی که تازه ۴دست و پا یاد گرفته بود و کلی ذوق میکرد؟؟؟همونی که خیلی زود راه افتاد؟؟؟؟؟؟تو همونی ؟؟؟موش موشک من؟؟؟

باورم نمیشه....باورم نمیشه این من بودم که بزرگت کردم....این من بودم که ۲سال تر و خشکت کردم....

حالا دیگه....بعد ۲سال دستام بوی دستای مامانم رو میده....نمیدونم تو هم به اندازه ی من دستای مامانت رو دوس داری؟؟؟؟

کوچولوی نازنینم....

اینقدر ماجرا سازی....که برای توصیفش هیچ گنجایشی نیس....

توی این سن....عاشق ماشین و اتوبوسی....عاشق سگ کوچولوی سفیدتی وهر شب تو بغلت میخوابونیش.....خیلی عاقل و فهمیده شدی.....خیلی زیرک و ناقلایی....تا میبینی از دستت دلخوریم ماچ و بوسه های ابدارت رو میزاری رو گونه و لب و پیشونیمون....

عاشق بابا رضایی.....وکنار اون مامان میتی یعنی هیچ....دروغ نگم...حسودیم میشه.... زیاااااد.

هفته پیش رفتیم یه صندلی ماشین بزرگتر برات خریدیم....بابا رضا میگفت :الکی داریم میخریم....

اخه تو از همون اول تا هفته پیش به خواست خودت و تمایل بابا رضا جلو مینشستی....واصلا نمیخواستی بری رو صندلیت....

اما از اونروز که صندلیت رو عوض کردیم....بدون هیچ ممانعتی روش میشینی و خیلی هم خوشحالی...

من و بابا رضا کلی تعجب کردیم...

 

به مناسبت ۲۲ ماهگی فلفل وروجک خونه مون.....روز یکشنبه ۱۹ اپریل ....بردیمش باغ وحش ....

 

این سومین با ر بود که پسرک به باغ وحش میرفت....یکی در ۲ماهگی...یکی در ۴ماهگی....و حالا در ۱سال و ۱۰ماه ۳روزگی....

اینبار اما کاملا متفاوت بود......ایلیا با دقت به حیوانات نگاه میکرد...ماهی رو صدا میزد...و وقتی اسم حیوانات رو نمیتونست بگه...میگفت :توتو...

از چیپس خودش به حیوانات میداد...و کلی هم میدوید.

 

 

صبح مثل همیشه از ساعت ۶:۳۰تا ۷:۳۰موقع بیدار شدنته.....

تا بیدار میشی....نرده های تختت رو میگیری و بالا پایین میپری و میخندی.....و منتظری بیام سراغت....بغلت میکنم میبوسمت قربون صدقه ات میرم و تو خودت رو میمالی به صورتم....و بعد میگی..."mamam"...در دایره لغات تو این یعنی خوراکی.....و اول صبح هم منظورت بیسکوییتای مخصوصته.....میریم و میدم دستت و میشونمت رو مبل و تلویزیون رو روشن میکنم ...و میزارم شبکه..تله توبیز....که واسه سن خودته....کارتونای تله توبیزhttp://yosoyrambito.wordpress.com/2008/04/29/le-va-la-madre-a-los-teletubis/ و بوبالوhttp://www.studio100fansite.nl/bumba/voorstellen.html رو خیلی دوست داری

بعد اینکه بیسکوییت هات رو خوردی...وقت نون پنیر .....و بعد نون کره....همراه شیر کاکائو....یا ابمیوه است....

بعد دوس داری باهات بازی کنم...یا خودت مشغول بازی میشی....ساعت های ۱۱/۱۲صبح....بهت یه موز میدم....و بعدش وقت خواب ظهرته....خواب ظهرت همیشه ۲ساعته.....بیدار که شدی.....باز بیسکوییت ازم میخوای..وبعد هم بهت یه سیب میدم وتو..تقاضای نانای میکنی.....تلویزیون رو روشن میکنم و شبکه های موزیک رو برات میزارم....ذوق میکنی و میدوی اینور اونور...خصوصا که منم همراهیت کنم....

اگه غذا برای خودمون برنج درست کرده باشم که از همون غذای خودمون میخوری....اما اینروزا که مامانی تو رژیمه و بابایی هم توفیق اجباری نصیبش شده و مخالفتی نداره...و هفته ای یه بار برنامه برنج خورونه....بنابر این بقیه روزها برات یا با گوشت یا با مرغ....همراه همه سبزیجاتی که در خانه داریم(اسفناج/بروکلی/لوبیا سبز/هویج)...و کمی کره و کمی رب گوجه فرنگی....ویک گالینا بلانکا برای طعم غذات...و کمی ماش یا عدس...و در اخر برنج. درست میکنم و تو هم خیلی دوس داری....

و بعد غذات رو بر میدارم و اغلب روزها میریم فضای سبز نزدیک خونه و تو با تاب و سر سره و بچه ها مشغول میشی و منم قاشق قاشق میزارم دهنت...و ماشاا... اونقدر خوب میخوری که همیشه راضیم....

بعد که برگردیم خونه بهت یه کاسه ماست میدم...و ساعت های ۷ هم گاهی ماست میوه ای...

۸تا ۸:۳۰ هم وقت خوابته....عاشق اینی که من یا بابا ببریمت رو تخت خودمون و باهم اونجا بخوابیم....

ساعت ۹:۳۰/۱۰ شب هم وقتی خوابی...یه شیشه شیر برات درست میکنم و با یک یا ۲قاشق عسل...میدم دستت و تو با چشای بسته..قلپ ..قلپ میخوری.....بعد تا صبح راحت میخوابی....

وقتی مامان میتی پشت کامپیوتره:

اخه شما بگید....میشه با همچین وروجکی تمرکز کرد و نوشت؟؟؟؟

 ایلیا در رستوران...روز تولد بابا رضا۲۰۰۹"

 دایره لغاتت گسترش پیدا کرده...و خیلی از کلمات رو بعد ما میتونی تکرار کنی..یا خودت در جای مناسب ازشون استفاده میکنی مثل:.شیر(شیر/یا ابمیوه)اب..(اب/یا نوشیدنی های دیگر) ماس(ماست) ایشی(بشین/میشینم)مایی(میخوام)poh(بیسکوییت مخصوص خودش که روش عکس پوه داره)دیدید(ماشین)دودو چی چی(قطار)بوس(اتوبوس) ما(بوسیدن)عزیز(مامان من)دایی(دایی)عمه(عمه اش)جاجا(بیرون رفتن)توتو(پرنده ها/حیوانات)هاپو(سگ/حیوانات ۴پا)نی نی(نی نی ها/بچه ها)این(اینجا/این) داخ/دویی/هودو(خداحافظی به هلندی)های(سلام)امد(امد)رف(رفت)توپ/تاب/نانای/نازی(ناز کردن)مامان/بابا...با ..با(باز کن)..ابی(رنگ ابی/گاهی همه رنگ ها)۱...۲...۳...(شمردن).و خیلی لغات دیگر .....

 

ایلیا در کنار سفره هفت سین سال۸۸:

ایلیا و عیدی سال ۸۸:

                                    (پاریس)

دومین سفر تو به شهر افسانه ای پاریس ۲۵اوریل۲۰۰۹:

شنبه و یکشنبه ۲۵/۲۶اوریل باز هم سفری داشتیم به شهر زیبا و اساطیریه پاریس....شهر مجسمه ها ی زیبا و برج ایفل معروفش....موزه لوور...و شانزه لیزه زیبا و با صفایش....شام پاریس و عاشقانه هایش....گوژپشت نوتردام..وخلاصه..شهر زیبای داستانهای شیرین

سفری که مشتاق تر از ما چشمان تو بود....و پاهای کوچکی که روی سنگفرشها با شوق میدوید.....میخندید...و تماشا میکرد....

همیشه همسفر خوبی بودی و اینبار هم این را ثابت کردی....پابه پایمان عاشقانه در شهر چرخیدی و از اینهمه زیبایی ان لذت بردی....

(موزه لوور)

پسرم....همدمم...همدلم....بهترینم.....قربون اون نگاه قشنگت برم....

میدونی...شدی همه چیز من؟؟؟...شدی هوای نفس کشیدنم.....وحتی بودنم....

قربون انگشتای تپلت برم.....که همیشه در حال اشاره است.....قربون خنده های نمکیت برم لپ قرمزی من....

از خدا میخوام....نیاد اون روزی رو که از ته دل صدام کنی و من نباشم....مثل خیلی وقتا که وجود مادرم و نیاز دارم و نیس پپیشم....

اقا کوچولوی زندگیه من....میدونم  همینجور که سرم رو پایین میارم تا صورت ماهت رو ببینم....میرسه روزی که باید گردنم رو بالا بگیرم...تا بتونم صورت مردونه ات رو تماشا کنم.....

میدونم یه روز دستای بزرگ من تو دستای مردونه تو کوچیک میشه.......

و اونوقت میشی همه تکیه گاهم....

فقط از خدا میخوام همیشه کنارت باشه و سایه مهربونش رو سرت...

 اگه یه روزی نبودم که بهت بگم....اماتو بدون که هیچکس نیس که تورو قد من بخواد.....هیچ کس.

(ایلیاوایفل)