Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و ماهی های کوچکم
تاريخ : دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

پایان روزهای رنگا رنگ و بی بدیل....پاییزهمیشه عاشق....

 

و

رسیدن....روزهای برفی...زمستان سفید پوش ....

بهانه خوبیه.....برای یه شروع خاطره انگیز.....

پس...صبح زیبای سرده....شاید برفیتون به خیر و خوشی ...و یلداتون مبارک.

هفته گذشته تا امروز..یه هفته برفی وسرد بود در هلند.....در هلندی که اغلب زمستونهاش با باد سوزنده....و سرمای بدش...و بارون همیشگیش.....برف زیادی در بر نداشت...اما امسال....واقعا سال متفاوتی بود.....

هر چند...کریسمس...بدون برف....واقعا بی صفا است..

راستش رو بخواین...شاید درست نباشه که این و بگم....اما من شور و شوق رو اینجا بیشتر در سال نو میلادی و کریسمس....حس میکنم...تا عید نوروز خودمون...

چراغهای رنگارنگ خیابونها....و درختها ی خوشگل تزئئن شده. تو خونه ها......و حراج های واقعی فروشگاها...و خریدن کادوها....و دویدن و شلوغی مردم.....همش برام هیجان اوره.....و دوست داشتنی....

اما عید نوروز خودمون....نهایتا اگر همون روز سال نو رو مرخصی بگیریم...و دور هم باشیم...و مراسم رو از تلویزیون ایرانی نگاه کنیم.....برنامه خاصه دیگه ای نیست....و اینم یکی از بدیهای زندگی در غربته...

خلاصه این روزها...ما هم خودمون رو قاطیه این شلوغ بازی شیرین کردیم...

جمعه...و شنبه و یکشنبه گذشته...رضا تو شرکتشون...برنامه shodag داشتن...و حسابی سرش شلوغ بود....جمعه که ساعت ۱۲ شب خونه اومد...و شنبه هر چی ازم خواست که باهاش برم...قبول نکردم...و ایلیا رو باهاش فرستادم...و خودم هم رفتم مرکزخرید....از حراجها...که هیچی نگم ...خیلی بهتره....محشر بود و عالی...اینجا بر عکس ایران...نزدیک سال نو...قیمت ها میشکنه...و ایران نزدیک سال نو...کمر مردم بیچاره.....

اما...یکشنبه...حسابی خوشگل کردیم...و با همسری همراه شدیم.

و عجب که این کارها هر چند پیش پا افتاده...در مردها تاثیر بس شگرف داره....!!!!میگی نه؟؟!!امتحان کن.

رفتیم...و حسابی خوش گذشت...و کلی به اقامون افتخار کردیم...که تو مملکت غریب...و بعد این مدت کوتاه...و با این زبون عجق وجق....اینهمه پیشرفتجات کرده....اما به خودش که هیچی نگفتیم. ترسیدیم یه وقت پر رو بشه.

برنامه جالبی بود...و فرصت بیشتر اشنایی با همکارهای هلندی رضا و خانواده هاشون رو بهم داد....ساعت های ۵ عصر میخواستیم برگردیم...و برای مراسم اخر شب و رستورانشون همراهی نکنیم....اما...با اصرار اونا منصرف شدیم و موندیم.

ساعت  ۷ غیر پرسنل شرکت و خانواده هاشون...بقیه رفته بودن....و اقای رئئس خوش تیپ یه سخنرانی کوتاه کرد...و از پرسنلش به خاطر زحمتای این ۳ روز تشکر کرد...و بعد با هم رفتیم رستوران چینی...

رستوران محیط گرم و خوبی داشت....غذا سلف سرویس بود..هر نوع ماهی و میگو و صدف و سوشی و قورباغه!!!و مرغ..قارچ و سبزیجات و پاستا...و برنج...تا سوپ و میوه و سالاد و دسر های شیرین خوشمزه...و بستنی های رنگا رنگ....

خیلی عالی بود...

و خوبتر اینکه اقا ایلیا حسابی بهش گذشت....چه تو شرکت...که  با تراکتورهای بزرگ و ماشین های کشاورزی غول پیکر بازی کرد...و چه رستوران...که فقط بستنی خورد و از محیط بازیش استفاده کرد..

و از اون عالیتر....اتفاقی بود که من خیلی وقته منتظرش بودم...و دیشب نشونه هاش رخ داد.!!!

دیشب همونجور که دور میز نشسته بودیم...داشتم...با خانوم یکی از همکارهای رضا صحبت میکردم...و ازم میپرسید چی کار میکنی و برنامه ات برای اینده چیه؟؟؟

منم گفتم که تصمیم دارم...درسم رو ادامه بدم...اما مشکلاتی دارم و براش توضیح دادم.

این خانوم مدیر یک مدرسه بزرگه....و شوهرش که همکار همسر بنده است...مدیر فروش شرکتشونه...

این خانوم مهربون هلندی بهم گفت...اگه دوست داشته باشم...میتونم...در مورد کار تو مدرسه و رشته های مرتبطش...یه اطلاعاتی جمع کنم و اگر خوشم اومد......از همین حالا شروع کنم...و برای استاج (کار عملی)و کار روش حساب کنم....و خوشحال میشه که کمکم کنه....تازه اینجوری میتونم...صبح ها با رضا برم و عصر هم با خودش برگردم...چون مدرسه نزدیک محل کار رضا است....و اینجوری هم شانس کار دارم هم تحصیل....و بعد ها هم اگر خواستم...رشته دیگه ای رو بخونم...و خوبیش به اینه که کارم رو هم دارم.

یعنی اصلا باورم نمیشه....فرصت به این خوبی ....خیلی ناباورانه..اومد جلوم.

و فقط باید یکم تلاش کنم...تا بگیرمش......

یادمه خیلی وقت نمیگذره از نوشتن پستم به اسم" خوشبختی دور نیست"و در اون باز از ارزوهام و هدفهای امسالم اسم بردم...تا روشون تمرکز کنم ..از بین اونها.ادامه تحصیل/و کار در اولویت قرار داشت.

حالا امروز....یه شانس طلایی جلومه....و یه ایده که میتونه من و به خواسته ام برسونه حتی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم....

بعد حرفهای اون خانوم...رضا بهم گفت...میتی...این یه شانس عالیه که نباید از دستش بدی...و باور کن همچین اتفاقایی کم پیش میاد که لقمه بزرگ درسته بدون زحمت بیاد سراغت .....!!!

ولی من مطمئن بودم....حتما میاد....!!!!حتی اگه بزرگ باشه و اماده....

چون من خدای بزرگی دارم...که این ارزوها و خواسته هام براش خیلی کوچیکه....!!!

چون اون بالا نشسته و مطمئنم چشمش به منه....!!!!

چون داره حرفهام رو میشنوه...حتی اونایی رو که تو دلم میگم!!!!

چون میدونه...من از اون بنده ها نیستم که نا امید بشم.....چون میدونه ولش نمیکنم.....

چون چند سالی میشه که امتحانم کرده...و امرزو میخواد نتیجه اش رو بهم بده.

ممنون خدایا...ممنون که همه جوره باهامی....

بیا و اینبار هم حق رفاقتت رو نشون بده....وسعم رو تلاشم رو اونقدر بالا ببر که دستم به اون ستاره روشن چشمک زن برسه و بتونم بگیرمش....یه بار دیگه منتظر معجزه ات هستم.

دارم میبینم....دارم میبینم چشمک میزنی و با لبخندت بهم میگی....برو جلو...باهاتم!!!!

پ ن ۱:پست بعدی به یمن ۲سال و نیمگی ...یعنی ۳۰ماهگی شیطونک خونه ما...متعلق به جناب ایلیااست.

با کلی عکس و خبر از چند ماه گذشته....

پ ن ۲:shodag (نمایشگاهی ازهمه ماشین الات و ابزار الات کشاورزی در معرض فروش شرکت)

پ ن ۳:باهامون باشید مثل همیشه...و کلام مهربونتون رو که حکم کاتالیزور موفقیتهای من و داره....رو از من دریغ نکنید....دوستتون دارم.

                         

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

در حالی که ترشی لواشک زرشک توی دهنم....حسابی بهم مزه داده...با خودم میگم دست لاله خانوم(جاری خاله ام)درد نکنه که از ایران واسم لواشک اورد....می ارزید به اینکه سختی ۲ساعت و نیم راه رفت و ۳ساعت راه برگشت رو اونم با یه بچه کوچیک و تنها به جون خریدم و رفتم دیدنش.... چشم رو شنی مامانش. ...لاله خانوم...برای مسافرت و به دعوت خانواده اش برای مدت یه ماه اومد هلند.....بماند که چقدر از اینجا خوشش اومد و فقط ارزو داشت یه روزی اینجا بتونه زندگی کنه.

 

 یادمه از یک هفته قبلش....بد جور ۲دل بودم که برم یا نرم؟؟؟!!!

از یه طرف دوست داشتم....برم....چون بدجور احتیاج به یه مهمونی زنونه فامیلی داشتم....

از یه طرفم  دفعه اولی بود که با ایلیا...این مسافت طولانی رو توی جاده (اتوبان)باید میرفتم یه شهر دیگه و تازه اشم..جایی بود که تا حالا نرفته بودم....و باید دنبال ادرس میگشتم....و رضا هم با گفتن حرفهایی مثل{نمیتونی بری!!!...نمیتونی ادرس رو پیدا کنی!!!! و با ایلیا تنها نمیشه رفت!!!!ولازم نیس بری.....}کلی تو دلم رو خالی کرده بود....

و اگر اصرارهای مامان نبود...۱۰۰٪قید رفتن رو میزدم.....

اما.....دوست داشتم با رفتنم هم به خودم و هم به رضا ثابت کنم که میتونم.....

تازه به اقا رضا لطف کردم صبح زود بلند شدم با ایلیا اول بردم رسوندمش سر کار ...

 ساعت ۱۱ صبح به طرف مقصد حرکت کردیم....همون اول ایلیا رو نشوندم رو صندلیش و هر چی خوراکی بود رو گذاشتم جلوش تا اروم باشه....ورقه ای رو که رضا ادرس رو از اینتر نت گرفته بود رو هم گذاشتم کنارم...رفتم یه دسته گل خوشگل خریدم و زدم به اتوبان.....هوا خوب بود....با اینکه تو دلم استرس داشتم....اما اروم بودم.....

ایلیا هم ۱ساعت اول اروم منظره های بیرون رو نگاه میکرد و خوراکی میخورد.....

اما....

اخراش...که باید از اتوبان خارج میشدم....اقا ایلیا هی ازم اب میخواست و من حین رانندگی سعی میکردم لیوان ابش رو  بدم دستش...و باعث شد تابلو رو دیر ببینم...و نشد که خارج شم.....دلم بدجور اشوب بود....

مونده بودم چیکار کنم؟؟؟؟یه ۱۰ دقیقه ای همینجور رفتم و هی فکر کردم.....حتی به برگشت هم فکر کردم...اما رضا...اونوقت چی میگفت؟؟؟؟حتما میگفت دیدی گفتم نمیتونی....

بعد ۱۰ دقیقه تا بلو uit رو دیدم و از اتوبان خارج شدم و ماشین رو کنار یه نقشه بزرگ که هیچی ازش نمیفهمیدم پارک کردم....

از شانس منم پرنده پر نمیزد که ازش بپرسم...چطوری دوباره اون مسیر رو پیدا کنم....؟؟!!!

بالاخره تصمیم گرفتم دور بزنم....واتوبان رو برگردم....اگر تونستم تشخیص بدم از کجا اشتباه اومدم که سعی میکنم راهی برای دور زدن پیدا کنم....اگر هم نه...که یه کاریش میکنم...و لی به هر حال باید دور زد....

خلاصه دور زدم...و اونروز برای اولین بار بود که فهمیدم....چه خوبه که اتوبانهای اینجا از هر ۲ طرف تابلو رو بهت میده...و من حسابی خوشحال شدم...و وقتی تابلوی مورد نظرم رو دیدم...انگار یه خوشبختی عظیم....جلو رومه....به هر صورت با پرس و جو...به موقع و خیلی خوب رسیدم به مقصد....

رضا چند باری رو موبایلم زنگ زده بود...اما من که نمیخواستم بهش بگم راه رو گم کردم...جواب نداده بودم....بهش زنگ زدم و گفتم چون داشتم رانندگی میکردم ...نتونستم جواب بدم....ازم پرسید:کجایی؟؟نتونستی پیدا کنی؟؟؟و من با غرور گفتم..چرا...خیلی راحت بود...الان هم خونه اونام...و اون با تعجب چندین بار سئوالش رو تکرار کرد.

بماند که اونروز بهم خوش گذشت که بعد مدتی تو یه جمع زنونه فامیلی بودم...و اون فامیلمون هم کلی خوشحال شد که از راه به اون دوری اومدم....وموقعی هم که برگشته بود ایران کلی از من پیش مامان تعریف کرده بود...

ساعت۶:۳۰ شب تصمیم گرفتم برگردم...هوا تاریک شده بود و بارون به شدت میبارید....طوری که حتی درجه تند برف پا ک کن هم اثری نداشت....ادرس برگشت رو هم رضا برام نگرفته بود و بهم گفته بود از رو تابلوها خودت پیدا کن....

وقتی سر خیابون اصلی رسیدم...به تابلوها یه نگاهی انداختم..اسم شهرمون رو نداشت....منم یکی از شهرها رو که به همون طرفه رو انتخاب کردم...راه افتادم......

خدا رو شکر ایلیا همون اول خوابش برد...وگرنه ترسم رو احساس میکرد....

توی اون تاریکی...و شدت بارون...و بی تجربگی من....حس ارومی داشتم...انگار صندلی کنارم...خدا نشسته بود و باهام حرف میزد....گاهی واسه خودم اواز میخوندم....و گاهی فکر میکردم پمپ بنزین بعدی نگه دارم و صبر کنم...بارون بند بیاد....

اما از ترس بیدار شدن پسرک....منصرف میشدم....بعد ۲ ساعتی...که هنوز تابلو شهرمون رو ندیده بودم...کم کم داشتم شک میکردم که یه جا رو اشتباه اومدم....

اما بازم به راهم ادامه دادم...و خدا رو شکر کردم...که توی کشوری هستم که جای ترس نداره....

بعد مدتی که داشت یوا یواش دلهره دلم بیشتر میشد....چشمم به تابلو شهرمون افتاد....ذوق کردم و گفتم...باریکلا میترا.

بارون همچنان تند و یکریز میبارید...که من ۹:۳۰شب توی پارکینگ خونه  ماشین رو پارک کردم...نفس ارومی کشیدم...و سرم رو گذاشتم رو فرمون ماشین...

شکر که به خود م...و تموم تواناییهام شک نکردم.

شکر که یه خدایی دارم...که پیشم نشست...تا من تنها نباشم......

وقتی در رو باز کردم....پسرکم چشمای قشنگش رو باز کرد...با خنده بوسیدمش...و دستش رو گرفتم و با هم رفتیم خونه...

رضا بغ کرده رو مبل لم داده بود....جالب بود که توی این تاریکی و این بارون...نگران نشده بود و حتی یه بار هم زنگ نزده بود...

اما..این بغ کردن...چیزی از خوشحالی من کم نمیکرد.....

من به خودم قول داده بودم...که به جلو برم و بدون هیچ مانعی...

در حالی که  هنوز ترشی لواشک توی دهنمه...و شیرینی خاطره اش توی ذهنم...

یه لبخند خوشگل میزنم و میگم....

من میتونم...........پس دوباره سلام زندگی.

پ ن ۱:دیروز حال خوشی نداشتم....یه بدحالی عجیب ...سردرد و دل درد....حالت تهوع....طوری که افتاده بودم رو تخت و نای تکون خوردن نداشتم....ایلیا رو به ۱۰۰۰ بدبختی بردم مهد کودک....میترسیدم اگر خونه باشه با این حال من...فقط بشینه و تلویزیون ببینه..اونقدر حالم خراب بود که اصلا فکرم کار نمیکرد.....و بااینکه ایلیا اونروز شیفت ظهر بود ...اما من صبح برده بودمش...و ظهر که رفتم دنبالش...مربیش بهم گفت...خلاصه بردمش و برگشتم...رو تخت افتادم  و تموم  هذیونهای استفراغ شده ذهنم رو مرور کردم....

ساعت ۱۲ اونقدر بی حال بودم...که ارزویی نداشتم جز اینکه...یکی میبود الان بهش میگفتم بره دنبال ایلیا.....

اخ که چه سخته بی کسی....خدایا..هیچ بی کسی رو تو دامن مریضی ننداز که کل زندگیش کن فیکون میشه....امین.

پ ن ۲:جالب اینکه دیشب با این حال خرابم....از اونجایی که من یک مادرم....ساعت ۱۲ نصفه شب بلند شدم...و شیر ایلیا رو گرم کردم و بهش دادم...و همونجا کنار تختش نشستم تا تمومش کنه...و شیشه رو ازش بگیرم....صدای خور ..خور....جناب همسر رو میشنیدم و به این فکر میکردم....

من باید با اینحالم نصفه شبی بلند شم...و تازه....صبح هم اقای همسر بیدارم کنه تابراش صبحانه و غذای کارش رو اماده کنم...و ایشون دوش بگیرن....چون من زن خونه ام....

از اونطرف ایشون....خور و پفشون به راه و صبح میرن پشت کامپیوتر انلاین میشن و به حسابای شرکتشون میرسن.وبا ارامش کامل قهوه مینوشن...و ساعت ۱۲:۳۰ غذاشون رو در کنار همکارها میل میکنن.....و عصر ساعت ۶:۳۰ میان خونه. .و بی خبر از سر و کله زدن من با بچه.و..کلی کار خونه...میفرمایند...تو که از صبح تا الان به بهانه ایلیا خوابیدی...حالا پاشو برام شام و چایی و میوه بیار......چون ایشون مرد خونه ان.

...و من با چشای خسته و مغز هنگ کرده.....فکر میکنم...راستی راستی کی بیشتر خسته است؟؟!!!

بعد با خودم میگم....عجب سخته زن بودن  .....میشنوی خدایا.

پ ن ۳:جالب تر  اینکه ...دیشب بنده خواب دیدم....در حال به دنیا اوردن یک بچه ام.....دکتر نیومده...و خواهر شوهر گرانمایه اینجانب میخوان بچه رو به دنیا بیارن

القصه بچه به دنیا اومد....پسر بود...و من هی فکر میکردم اسمش رو چی بزارم...

و نمیدونم چطور شد که یکهو بهم وحی شد...بزارم.."مهدی"...

این رو هم بگم که در خواب بنده به جز این نی نی تازه به دنیا اومده و ایلیا خان....از قبل به دنیا اومده...۲تا دیگه هم پسر داشتم

نتیجه اینکه:قراره تیم فوتبال باز کنم.

اما جالب تر ترش اینکه....صبح در حالی که داشتم ایلیا رو حاضر میکردم تا ببریمش واکسن سری دوم انفولانزای خوکی رو بزنه....و فکرم...حول خواب دیشبم میچرخید و سعی داشت حلاجیش کنه.....رضا در اتاق رو باز کرد و گفت:میتی ...میدونی دیشب خواب دیدم....یه پسر دیگه به دنیا اوردی....که قدش از ایلیا بلندتره....ومن هی بهت میگم ...ببین میترا قد این پسرمون از ایلیا بلندتره.....

و حالا قیافه من :

و حالا تعبیر خواب من....توسط شما دوستان...........

پ ن ۴:عمه بزرگم....۳تا دختر داره....اولیش "سمیه"از من ۱ سال کوچیکتره ...که یه سال بعد من هم ازدواج کرد و ۶ ماه پسرش امیر ارسلان از پسر من بزرگتره.....دختر دومیش"سمیرا"....۲سال از من کوچیکتره...که ۲سال پیش ازدواج کرد...و تازه پسرش به دنیا اومده و یادم رفته از مامان اسمش رو بپرسم....دختر سومیش " المیرا" که تقریبا هم سن داداش کوچیکه منه....حدودا ۱۷ /۱۸ سال......وقتی رفته بودم ایران....جشن عقدشون بود.......حالا....شنیدم....چند وقت پیش تصمیم گرفته بود...به جای جشن عروسی ...با شوهرش بره مکه.....

وقتی مامان بهم گفت....گفتم...وا......مگه میشه خاطره جشن عروسی رو جایگزین چیزه دیگه ای کرد؟؟؟!!!حالا میشد بعدا با شوهرش بره مکه...اما شب عروسی یه باره........

مامان گفت نمیدونم والا......البته منم خیلی دوست دارم تو هم بری مکه... 

 ومن

حالا من هی فکر میکنم....به تفاوت فکر خودم و دختر عمه ام.....!!!!!

دیروز هم ولیمه....این عروس داماد تازه از سفر حج برگشته  بود....که انشااله خوشبخت بشن...

من هنوز موندم...که دنیا اینقدر پیشرفت کرده....اما فامیل های من هنوز تو ورطه دختر زود شوهر دادن...غرقن.

 پ ن اخر:عجب این لواشک زرشک ادم رو به حرف میاره ...از لواشک به چه چیزها که نرسیدیم....خودمونیم ها.

 

 

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی