Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و ماهی های کوچکم
تاريخ : پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

چه قصه قشنگیه....قصه ای که  با سرکشی های گستاخانه جوونیمون شروع شد.....و با صبوری و سازشمون به خوشبختی رسید......

 

چه قصه قشنگیه.....قصه ای که اولش عشق نبود و اخرش به عشق رسید.....

اره قصه قشنگیه.... خوشحالم که نویسنده اش....اخرش رو خوب تموم کرد.!!!!

داشتم...توی ارشیوم....سرک میکشیدم.....

دیدم پارسال همین موقعها بود که ۲تا پست کذایی گذاشتم...." خودت رو جای من بگذار"

یادم اومد چقدر احساس عجز و ناتوانی در من بود و چقدر شکست خورده بودم......اما چون خواستم....تونستم بلند شم....و تلاش کنم...و بسازم تازه های خوب رو.

امروز من از تموم اون احساسهای خستگی دورم.....امروز حس میکنم اونقدر نیرو دارم که کوه رو هم میتونم جا به جا کنم.....امروز فهمیدم....یک زن وقتی قدرتمنده که نگاه گرم عشق رو داشته باشه...و دیگه بس.

اره....من اون زنم....همون زنی...که روزگاری این خونه شده بود تموم درد و غم و حسهای بد و خاطرت بدترش.....

امروز کمتر مینویسه...و اصلا دست نوشتنش رو گم کرده....؟؟؟!!!چون خیلی وقت بود که یادش رفته بود چه طور میشه از خوشبختی نوشت....و واسه همینه که هر بار این صفحه رو باز میکنه...نمیتونه چیزی بنویسه....

اخه خوشبختی که نوشتن نمیخواد....همش حسه .....یه حس خوب..

شاید این اخرین پست از این خونه باشه....

خونه ای که ۵سال و نیمه....شاهده تموم بی پناهیام بوده....شاهد تموم خاطرات بد و به ندرت خوبم...

شاهد ۲۰تا ۲۵ سالگی از عمرم.....سالهای ناب جوونیم....که شد اشک و اه و تن لرزه های شبونه و استرسهای نفس گیر.....

شاهد اولین هم اغوشی های زندگیم....اولین روزهای پر دردسر ازدواجم......و دوران شیرین و تلخ حاملگیم.....و به دنیا اومدن تموم ارزوهام.

شاهد بالیدن پسرکم تا سن ۲سال و ۵ماهگی.....

این خونه....با تموم کوچیکیش.....شاهد خیلی چیزاست......و پر شده از خاطرات خوب و بیشتر بد من.

پارسال که ایران بودم....بعد اون اتفاق ....دلم میخواست اصلا به اینجا برنگردم....دلم میخواست حالا که مجبورم برگردم لا اقل تو این کشور یا تو این شهر....یا اصلا تو این خونه نباشه.....

خسته بودم....این خونه بوی بد روزهای زشت رو میداد....خیلی تلاش کردم هر جور شده..از این خونه بیام بیرون....اما نشد!!

انگار باید میبودم....باید میبودم....و سعی میکردم....اخرش رو خوب تموم کنم....باید میبودم...و جای این بدی رو به خوبی میدادم و بعد میرفتم.

و حالا خوشحالم که بودم...و تونستم.....

حالا که از ته دل نفس میکشم...میبینم بویی جز بوی خوش ارامش نیس.....و این یعنی موفق شدم.

از اون روزهای نفس گیر و پر تجربه که بگذرم....میرسم....به روزها ی خوب حالم....

این روزها....اینقدر سرمون شلوغه که توصیفی براش نیس....

یه خونه ۳ طبقه....و ۲نفر و نصفی ادم......

این روزها تنها بودنمون خیلی پر رنگتر شده....۲نفری افتادیم به رنگ کردن خونه...و تونستیم تا حالا فقط طبقه پایین که شامل(نشیمن/اشپزخونه و دستشویی میشه رو رنگ کنیم )+راه پله ها.

که همونم با عث شد...یه هفته نتونم دستم رو از شونه به پایین تکون بدم بس که درد میکرد.

هفته بعدش...باز رفتیم دنبال خرید سنگ....فقط تونستیم...یک روز کامل پذیرایی رو سنگفرش کنیم....که باز باعث شد یک هفته راه رفتن و نشستنم دردناک باشه چون از ب اس ن به پایین پر شده بود از درد.

و تو فکر کن....هنوز سنگ کردن کف اشپزخونه و دستشویی و هال کوچیک جلو در ورودی مونده....

تازه بعدشم...رنگ کردن طبقه دوم که شامل(۴اتاق خوابه که ۲تاش بزرگه و ۲ تاش کوچیک..و یه حمام)و بعدشم باز چوب کردن کفش

تازه کاش فقط اینا باشه....

بعدشم میرسیم...به رنگ کردن...و چوب کردن...طبقه سومش....که میشه گفت زیر شیروونیه...که یک اتاق بزرگ و یک دسته.....

از اینم که تموم شه....باز میرسیم به انباری ته حیاط......و بعد هم پله ها..............

و حیاط رو هم که کلا گذاشتیم نزدیک بهار....

وفکر نکنم تا اونموقع برای من جونی مونده باشه!!!!

خدایی نوشتنش کلی بود چه برسه به انجام دادنش....اونم فقط" ۲تایی"

با یه بچه که دائم تو دست و پا وول میخوره و بهانه میگیره....

از جمع کردن وسایل این خونهو اسباب کشی که دیگه هیچی نگم.

تازه خریدن وسایل نو هم که دیگه نپرس....

همسری میگه بعد همه این کارا....نیاز به یه استراحت داریم...روی این مبنا تصمیم داشتیم عید نوروز....بریم دبی...و از اونور هم بریم مکه.

اما.....مثل اینکه سعادتش نبود....چون با شنیدن خبر انفولانزا....منصرف شدیم....

حالا فعلا تصمیم گرفتیم....برای فستیوال بریم دبی....و از شما چه پنهون دنبال بلیط ارزونیم...چون بعد اینهمه مخارج خونه...من که فکر نکنم...یه پاپاسی هم برامون بمونه....!!!!

نمیدونم والا یا همسری ما زیادی سرخوشه یا ما زیادی خوش خیال.....تازه این و نگفتم که اول همسری پیشنهاد داد بریم نیویورک......

اما با نگاه اینجوری بندهبه همون دبی فعلا قانعه.....

اما میخوام از دوستهای محترم ساکن دبی بپرسم که از چه تاریخ تا چه تاریخی فستیوال دبی برگزار میشه؟؟؟؟ ممنون میشم بهم بگید.

خوب از اینا هم که بگذریم....

کل کار دیگه هم دارم...باید دکتر خانوادگیمون و دندانپزشک و داروخونمون رو هم عوض کنیم....+مهد ایلیا خان.

تازه برای کلاس نقاشی ثبت نام کرده بودم....و توی لیست انتظارم و قرار بود هر وقت نوبتم شد برام نامه بفرستن که باز باید برم اون رو هم درست کنم...

قرار بود این ماه همسری برام ماشین بخره...قبل این خونه هم یه روز رفتیم چند تا ماشین مامانی ناز هم دیدیم....اما با تموم این خرجها....دیگه باید دور اون یکی رو خط بکشم...ای خدا کی میشه منه عشق ماشین رو به این ارزوم هم برسونی......اونم یه ماشین باحال!!!!!!(گفتم این جمله اخر رو بگم.....که اگه خواست یه وقت براورده کنه.....هرجور ماشینی نباشه)

اینروزا هم باز فکر ادامه تحصیل بدجور تو ذهنم لونه کرده....و برای عملی شدنش ۱سال به خودم وقت میدم.....به خاطر اینکه تا ایلیا مدرسه رو شروع نکنه....من نمیتونم برم سر درسم....

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

میدونم صدام رو میشنوی چون وجودت و بیشتر از هر زمانی تو زندگیم احساس میکنم....حتی گرمی دستهای بزرگ و مهربونت رو.

خدایا اینهمه دلخوشی رو ازم نگیر......

خدایا بیشتر از هر چیزی ارزوم سلامتیه....اول پسرکم و بعد همسر و خانواده و دوستام....

خدایا به قول نویسنده یه فیلمی.....:اگه تموم روزهای کودکی و پیری و شبها و روزهای مریضی....رو از عمر کم کنیم....خیلی روزهای کمی میمونه واسه زندگی کردن......خدایا بهم قدرتی بده که لا اقل همون روزها رو خوش زندگی کنم...و پر باشه ازتلاش.

خدایا....به تموم ادمها ی کره زمین.....یه دل پر خنده بده.....و یه دست مهربون...که دست هم رو بگیرن...

خدایا....توی دل کوچیک من....جا برای همه هست.....تو که حاکم دلمی.....منم که وزیرت...بیا دلم و پر کن از دوستای خوب دنیات.

امین.

خدا نگهدار . 

                             "باور کن پایان شب سیه....صبح سپید است."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

دیروز یه روز پاییزی از اکتبر.....یه روز خاص بود.

 

دیروز یه روز ابری خاکستری رنگ.....یک روز خاص بود.....

دیروز پر از احساسهای متفاوت بود...

پر از کلمات جور واجور.....که هیچکدومشون لیاقت کافی برای رسوندن پیام احساسی من رو نداشتند...

دیروز یه روز مهم بود...

"برای من".

دیروز این سینه سنگین بود و گلوم بغض غریبی داشت....و چشام هر لحظه پر میشد از اشک...و به اصرار عقل اونرو فرو میخورد و اجازه سر خوردن روی گونه های اتشینم رو نمی داد

دیروز از زندگیم یه مزه ترش و شیرین داشت.

دیروز قلبم دلهره عجیبی داشت...و وجودم با همه این ها سراسر اشتیاق بود.

...اره ....چرا دروغ؟؟؟؟      خوشحال بود در برابر غرور....وهویتی که شکست.....

صدای اکوردئون....و خوندن اون خواننده .....و شعری که مناسبت عالی داشت.....بدجوری احساساتم رو به طغیان کشید....شعری که....اسمش " کشور رویاهای من " بود.

همه میخندیدن.....و من در خودم هیاهوی عجیبی داشتم....

کاش میشد...ملیتم رو داشته باشم...

اما کدوم ملیت؟؟؟خاکم....؟؟یا...زادگاهم؟؟؟؟؟....و حالا این تکه کاغذ.......؟؟؟؟

کاش هیچوقت طعم گس...مهاجرت رو نمیچشیدم......نه من....که حتی پدر و مادرم.....

کاش این فکر مردن توی  خاک غریب...یه لحظه ولم میکرد......

چی میشد...منم کشوری داشتم...مثل اینجا....که بهش افتخار کنم...و دنبال هویت معتبر...اواره کره زمین نمیشدم....!!!

چی میشد....جایی زندگی میکردم....که میتونستم....خیلی راحت....احساسهای رنگارنگم رو با مردم....به زبون قشنگ مادریم  میگفتم....و ترس اینکه اینجا این رفتار من عجیبه و خاص کلتور خودم....رو نداشتم....

چرا؟؟؟؟!!!!چرا این مردم...توی "کشور رویایشون..."  کشور خودشونن....و من فرسنگها راه دورتر....از کشور خودم.....در "کشور رویاییم هستم".....چرا؟؟؟

""دیروز سوگند یاد کردم...که تا همیشه برای این کشور و قانون اون وفادار باشم.""

دیروز بعد ۲۵ سال زندگی......از خاکی جدا.....زادگاهی جدا......صاحب هویتی کاغذی معتبر شدم....

از کشوری که فقط ۵ سال در اون زندگی کردم......

                

 پ ن۱:دیروز ....من به جشنی دعوت شدم....که در اون برگه نشنالیتایت هلندی رو با امضای ملکه... بعد سوگند من...وبه وسیله....شهردارشهرم....به من داده شد.

پ ن ۲:دیروز همه مهمونا خوشحال بودن...وهمه با چند دوست و همراه اومده بودن....عکس میگرفتن...و از ته دل میخندیدن.....

من هم.......با شریک تموم لحظه هام رفتم.......با ایلیای...مو طلایی...که موقع سوگند...و گرفتن نشنالیتایت....توی اغوشم بود...وبا نگاه  مطمئنی...همراهیم میکرد......"ممنون همدمم"

پ ن ۳:این هفته.... هفته با برکت خوبی بود....مثل تموم سال.....این هفته ما بعد ۵ سال زندگی توی یه خونه خیلی خیلی نقلی.....صاحب...یه خونه حسابی بزرگ شدیم....خیلی خوشحالیم و گرفتار.