Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و ماهی های کوچکم
تاريخ : چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

چه بر این کاغذ بی خط بنگارم

که همه تکراریست

چون نفس...عشق...لبخند

وهمه انچه که در دور وبرماست

همه تکراریست

چه نویسم...ازخستگی دست وقلم ؟؟؟

هوس بازی کاغذ که دلش واژه ای نو می خواهد؟؟؟یا غزلهایی را

کزتب هر شب من

درسحرگاه خیال

خط به خط می سوزد؟؟؟

همه تکراریست و

عادت زندگیم...

برگ نومی خواهم

واژه ای تازه ترازاین همه تکراری ها

واژه ای می خواهم

معنیش رنگ خدا

تابه ان واژه به دریای همه تازگیم غرق شوم

ای هوس باز بیا

برگ تا خورده ای خیسم....بیا

که برایت قصه ای نو

غصه ای...نو دارم

قصه ای نو ز تکرار...وفاداری شمع....

وپر سوخته ی....پروانه...

 

زندگی جریان عادیش رو در پیش داره...و منم بعد ۵ سال تو نقشم جا افتادم...

نقش یک همسر...و نقش زیبای یک مادر.

گاهی دلم برای نقش دختر خونه بودن تنگ میشه....اما همون موقع به خودم میگم...گذشته ها گذشت.

ودلم رو خوش میکنم...به دیدار دوباره خانواده و حد اقل چند هفته با هاشون بودن....

همونجور که گفته بودم....تموم تصمیمات سفر رو به رضا سپردم....

اونم برای ۳جولای برامون بلیط گرفت.....من و ایلیا ....از بروکسل...میریم اتاتورک "ترکیه" از اونور هم مستقیم مشهد.

۳هفته بعد ما رضا هم میاد و با اونم ۳هفته میمونیم و بعد برمیگردیم...به همین خونه غربت خودمون...

از همین الان دلم پره هیجان و اشتیاقه...پر از حس های خوب....

تموم برنا مه هام انجام شده...

و کار مونده ندارم....این روزها هم افتادم به جون خونه....اشپزخونه رو برق انداختم و حتی یه خال هم نداره.....واسه حمام هم وسایل نو و پرده حمام نو خریدم...و هفته دیگه باید حمام تکونی اساسی کنم...

هفته اول جون هم کل خونه رو زیر رو میکنم....و هفته های اخر جون...باید فریزر رو برای اقای همسر پر کنم از غذاهای اماده.....

قراره خواهر شوهرم از دبی و خاله ام اینا از ایران بیان....هنوز معلوم نیس کی؟؟؟چقدر بده این بی برنامه گی در ایران...که دست اخر بلیط میگیرن....

سوغاتیها و خریدهای خودم هنوز مونده....

برای خودم که ۳/۴هفته دیگه صبر میکنم...چون هنوز روند کاهش وزنم ادامه داره و ۵/۶ کیلو دیگه باید کم بشه.....

اما سوغاتیها رو باید شروع کنم....

برای روز مادر هم اقا ایلیا با همکاری ۱۰۰٪بابا رضا کلی کادو بهم داد....دست گلت درد نکنه خوشگلم....شاید تو ندونی...که همین مامان گفتنت و دیدن خنده های شیطونت...بهترین هدیه زندگیمه...

هدیه امسال(اپریل ۲۰۰۹)

Image Hosted by PicturePush - Photo Sharing 

کادوی روز مادر سال اول(۲۰۰۸)اپریل

Image Hosted by PicturePush - Photo Sharing

 

 و خلاصه تموم روند زندگی ادامه داره....

میدونم خیلی وقته که ننوشتم...میشه گفت از اون حال و هوای وبلاگنویسی بد جور در اومدم...

از اونجایی که کامنتها پر بود از سئوالهایی در مورد نحوه رژیمم تصمیم داشتم یک پست کلا به همین اختصاص بدم....اما اصلا حس و حالش نبود....اما همین الا قول میدم هفته بعد بنویسمش...چون خودم که خیلی راضی بودم و مطمئنم شماها هم میتونید ازش بهره ببرید.....

٣هفته مونده تا تولد ایلیا....توی دلم غلغله است....از یک طرف خاطره پارسال و کارهای رضا.....مجبورم میکنه که اینجا براش تولدی نگیرم....

اما... نمیدونم هنوز روش فکر میکنم....

رضا هم گاهی خوبه گاهی ......

اما من سعی میکنم خودم رو کنترل کنم...سعی میکنم اروم باشم و با مهربونی جواب بدیهاش رو بدم....نمبدونم اخر چی میشه/.....

یه پست اساسی از کارهای ایلیا و شیرینیاش باید بنویسم و برای ٢ سالگیش بزارم اینجا.....

نباید بزارم کار و در گیری من و از نوشتن دور کنه....

به همه وبلاگهای دوستان سر میزنم....اما اصلا وقتی برای کامنت نیس....

میدونم بی معرفتیه....اما به بزرگی خودتون من و ببخشید....

سعی میکنم خیلی زود پست بعدی رو که راجب رژیمم هست رو بزارم.

شاد باشید و موفق...برام دعا کنید.