Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و ماهی های کوچکم
تاريخ : پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

سعی میکنم از این به بعد بیشتر بنویسم!!!

برمیگردم به خونه مجازی قبلیم!!!



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان ماهی

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود!!!

 

چقدر این صقحه و نوشتن روش ارامش بخش و تسکین دهنده هست!

چقدر من مدیون اینجام!!!!

اولین پستم رو اردیبهشت ۸۵ بود که نوشتم....پره عم بودم...پره تنهایی !!!

تازه با مقوله وبلاگنویسی اشنا شده بودم...!!!

شروع کردم به نوشتن ....از عصه هام از تنهاییام....از کشمکش های زندگیم...!

وقتی مینوشتم اروم میشدم...بیشتر به کارکردها و عملکردهام دقت میکردم...تجزیه و تحلیلشون میکردم...دوستان عزیزی پیدا کردم که برای هر قدم و واکنشم بهم راهکار نشون میدادن...دلداریم میدادن...تشویقم میکردن...!

اینجوری بود که تونستم اعتماد به نقس از دست رقته ام رو پیدا کنم دوباره دست به زانو بزنم و بلند شدم و قد راست کنم...تونستم...شکسته های زندگیم رو جمع کنم و با باور به توانمندیهام از نو بسازمش!!!!

توی همین خونه مجازی بود که اولین تجربه مادر شدنم رو نوشتم...از لحظه به لحظه اش !!!!!!

توی تنهایی عربت سردم...وقتی پسرکم دنیا اومد...کامنتهای بی شمار تبریک دوستان گل اینجام بود که ارامشم داد...که باعث شد اقسردگی نگیرم...!

مادری کردن رو از خیلی های شماها یاد گرقتم....!

سر سختی و مقاومت و جنگیدم رو هم.

من ارامش و داشته های امروزم رو مدیون اینجا و خیلی از شماها هستم ...تقریبا ۸ سال از اونروزها میگذره!!!

تقریبا مدتی هست که کمرنگم...دیگه مثل وقتی که ایلیا کوچیک بود....از النا نمینویسم...!

زندگیم تعادل پیدا کرد...و من بزرگ شدم!

حالا در استانه خداحاقظی از دهه ۲۰ زندگیم!!!!وقتی به پشت سر نگاه میکنم ....از خودم راضیم....!

این مدت خیلی اتقاق ها اقتاد ...خوب و بد...!

قوت مادر بزرگ عزیزم...که هنوز قکرنبودنش ازارم میده....خونه خریدنمون...کلاس سومی شدن پسرکم و مشعولیت ها و گرقتاریهاش....

۲سالگی دخترکم و رقتن به مهدش...

و خیلی اتقاق های دیگه!!!!

زندگیم کنار پسر و دخترم لذتبخش میگذره و همسری که دستهاش پشتوانه خوشبختیمونه!!!

پسرک بزرگ شده و قد کشیده و دخترک شروع کرده به شیرین زبونی و دلبری...! همسری تک و توک موهاش سقید شده و خودش پخته...! من؟؟؟  من عالیم...قدمهام استوارتر شده!!!هدقهای تازه دارم برای دهه ۳۰ زندگیم!!!

نشستم روی مبل و لیوان داع شیر نسکا قه ام رو گرقتم لای دستهام...گرمیش حس خوبی میده!!!!لبخندم حاکی رضایتمه!!!!اگر به چشمام دقیق بشی...میبینی!!!

لبهام اروم و کشیده میگه ...شکر.

دخترک با دستهای کوچیکش میزنه به نوک بینیم و مداوم میگه ماما ماما بادی!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

گاهی دلم بیخود و بی جهت پر میشه از جحم دلتنگی و دلشوره!!!اونقدر پره پره پر .....که میشه لبریز!

 

هر چی قکر منقی و اتقاقهای بد بوده هجوم میاره به سرم!!!

گاهی اینطور میشم...مثل حالا!!!

همه چی خوبه!!!همه چی روال خوب خودش رو داره...و زندگیم بعد ۹ سال !!! شده زندگی!!!ممنون خدا!

پسرک کوچولوی یه دونه من مردی شده!!!زیبا و با منطق! شوخ و خنده رو!!! از مدرسه جدیدش راضیه!!!از معلمش هم !هر روز با عرور خاص خودش متذکر میشه که گروپ ۳ هست و میخواد خوندن یاد بگیره!!!

امروز قرار بود باباش اون و ببره مدرسه .  وایلیا مدرسه و کلاس جدیدش رو به باباش نشون بده!!!چنان ذوقی داشت که نگو ونپرس...! دلم نمیخواست این صحنه  های لذتش رو از دست بدم....النا رو هم حاضر کردم و باهاشون راهی شدم....

پسرک به باباش میگقت:بابا ...ببین راه مدرسه منم مثل تو دوره.!(محل کار باباش تا خونه دوره)

یا میگقت:بابا...وقتی منم بزرگ بشم.....با ماشین میرم مدرسه؟؟؟ باباش:اره پسرم.   ایلیا :بعد خواستم برگردم چیکار میکنم؟؟؟؟     باباش:  خب ماشینت رو همونجا پارک میکنی...وقتی تعطیل شدی با ماشینت بر میگردی!!!

خوشحالم که ایلیا عاشقه باباشه!!!

خدا سایه هیچ پدری رو از سر پسرش کم نکنه! پدر مایه عرور بچه است!

و الگوی پسر.

النای خوشگلم...دختر لوس و نازنازیه من...دستای کوچولوی نازش رو وقتی مشعول به کاری هستم....ناخوداگاه میندازه دور گردنم و میگه:مامان ناز!   مامان ناز!....و صورت مثل ماهش رو میچسبونه به صورتم!  کلا از لحاظ زبان و کلام و رابطه بر قرار کردن خیلی موقق تر از ایلیاست! خدا رو شکر!!

مهربان همسر هم...مشعول کار و زحمت واسه اسایش ما ۳تا!

خدا عمر و عزتش بده....این اواخر حسابی مرد ایده الی شده که گاهی دلم براش قنج میره!

اما خودم!!!!حس بدی دارم....نمیدونم چرا؟؟؟

ایران رقتم و برگشتم!!!همه چیز عالی بود و خوب....بهتر از هر سال....!

اما من یه گوشه دلم همیشه میلرزه!!!میترسه این خوشی پایدار نباشه....هر چی به خودم میگم ....قعلا که همه چیز ارومه....اروم بگیر!....اما باز .....

نمیدونم.....!!!

خدایا یه جوری یه طوری دلم رو اروم کن!

اینهمه معجزه توی زندگی ما از محبت توست! شکرت.



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

سلام و سلام....

 

خوشحالم...خیلی خیلی خوشحالم...خوشحالم که امسال بر عکس ۴ سال یا ۸ سال پیش...خردادیه خرداد دوست داشتنی شد و خیلی ها خوشحال هستن و مشغول رقص و پایکوبی....دلم میخواد داد بزنم و بگم اهای ادمهای دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا   همتون رو دوس دارم..!

زندگی روال قشنگی داره ...هوای عالی...بچه های سالم و شاد....دل پر امید! و اسمونی ابی!!!!!دیگه چی بهتر از این؟

یکشنبه گذشته تولد پسر خان خونمون بود....به سلامتی ۶ سال تمام شدعزیزکم!

کجا باورم بشه؟؟؟چطور میتونم درک کنم؟؟؟؟که تو فسقلک تپلی که یه روز گذاشتنت تو اغوشم...و تو از فرط داد سیاه سیاه بودی و من با خودم فکر کردم...عجب چیزی زاییدم!!!!

حالا ۶ سالت شده!!!حالا یه پسر خوش قد بالایی با موهای قهوه ای روشن و پوست سفید و لپهای سرخت!!!!و چشمهای عسلی خوشرنگت.....!!!!!و مهمتر از همه خنده ای که هیچ وقت از رو لبات پاک نمیشه!!!!

هر کسی میبیندت...با یه نگاه ازت خوشش میاد و میگه چه پسری!!!!

عزیزکم تو مایه مباهاتمی...هم خودت رو دوس دارم...و هم شخصیتت رو!

دیروز تو مدرسه براش جشن گرفتیم...و امروز هم ۶تا از دوستاش رو دعوت کرده خونه!!!!

از اونجایی که پسرک امسال بازی انگری بردس رو دوس داشت...و همچنین از بین اونهمه پرنده اش عدل عاشق اقا خوکه بد ماجرا شده!!!!!! ازم خواست تم تولدش همون باشه!!!!!!منم که پسرک بگه ف.....تا هر جایی که ف داشته باشه میرم

خلاصه تولد و کیک و همه چیز همون اقا خوکه بود!

از تولد و این حرفا که بگذریم...میرسیم به بحث زیبای سفر....!تابستون شد امسال هم به شکرانه اینهمه محبت خدا! میریم به پابوس اقا اما رضا و دیدن خانواده!

از اونجایی که تقریبا ۶ سال هست که تولد اقا امام زمان ایرانم....امسال تصمیم داریم روز تولدشون جمکران باشیم...!

عمر سفرمون دراز نیس...!...اما انشاالله که پر بار باشه! و پر از خاطرات خوب....!

امسال برناممون رفتن ۴ نفری با همه و برگشتن باهم!

و قراره همه فامیل هم از همه چای دنیا برای ۲تا عروسی ایران جمع بشیم!

منم با اراده قوی بعد۴ ماه حسابی وزن رو کشیدم پایین و و ویکند گذشته رفتم ۲تا لباس جینگیلی مستون هم خریدم...و حاضر و اماده برای یه سفر عالی هستم....!

از خدا و تمام کائنات میخوام این خوبی و محبت و سلامت و امکانات و مکنت رو برای همه ما افزون کنه!

امین!

تعطیلاتی خوب و خوش داشته باشید!



تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

نمیدونم مرگ چه شکلیه؟؟؟چه مدلیه؟؟؟و چه احساسی داره؟؟؟؟

خیلی وقتا بهش فکر میکنم...و از فکر کردن بهش هم میترسم و حالم بد میشه!

گاهی فکر میکنم یعنی چطوره???!!!!

خیلی ها میگن مثل بیهوش شدن میمونه و جسما هیچ احساسی نمیکنه ادم!!!!

من یه بار بیهوشی کامل رو تجربه کردم...!

موقعی که داروی بیهوشی رو استشمام میکردم...!ا یک دفعه دیگه نفهمیدم چی شد!

وقتی چشمام رو باز کردم...یه ان خوشحال شدم که هنوز زنده ام...احساس سبکی خوبی بود...هر چند حالم برای داروی بیهوشی بد بود! اما واقعا احساس سبکی داشتم!

چرا اینا رو گفتم...؟؟؟

چون میبینم...زندگی چه جریان سریعی داره!!!چون میبینم..چه زود از کودکی به نو جوونی و بعد جوونی رسیدم...!چه زود همسر شدم..و چه زود مادر....!  

چون حالا که به عکس های عروسیم نگاه میکنم میبینم چه زود اون دختر 19 ساله با اون چشای براق....!  شد یه مامان 2تا بچه!!!!!

چه زود 9 سال گذشت!

به خودم قول دادم...تشویش چیزای الکی رو نداشته باشم...همین که اطرافیان و عزیزام سالم و شادن برام کافیه...خدا هم خیلی دوسم داره!

زندگی ارزش چیز دیگه ای رو نداره!

شکر!



تاريخ : جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

رنگ قلمم بی رنگ شده یا واژه هام ته کشیده؟؟؟!!! نه هیچ کدوم نیس!

 

صبوریهام بیشتر شده!!!!وارامش و ثبات زندگیم رنگ یک خانواده رو گرفته!   نقش مادریم پر رنگ...و خودم از خود جوون عجول مغرور فاصله گرفته!

و این خیلی خوبه که این خونه زیبای قدیمیم دیگه رنگ دلتنگی نمیگیره!

این روزها خونه قشنگم....پره از صدای ۲تا وروجک خواستنی!...گاهی اونقدر قشنگ باهم بازی میکنن که صدای خنده هاشون نا خوداگاه من رو هم میخندونه!!!!و گاهی چنان تو سر و کله هم میزنن که تپش قلب میگیرم از عصبانیت!!!!!

 

ایلیا عاشق خواهرشه......بوش میکنه و میگه.:مامان النا بوی خوب میده....! بیابوش کن!

یا میگه:مامان من دوس دارم همش النا رو بغل کنم و ببوسمش....اخه بوساش خیلی خوشمزه است!

خلاصه همه چیز و همه جا رو با النا میخواد و بدون حضور خواهرش هیچ شادی براش کامل نمیشه!

النا هم داداشیش رو دوس داره.....ایلیا که میره مدرسه گاهی میاد پیشم و میگه....ماما ایلا  .....و دستاش رو به نشونه کجاست از هم باز میکنه؟؟؟!!!!

و گاهی بلند بلند میگه :ایلا ایلا....

تا بهش میگم النا حاضر شو بریم دنبال داداشی بدو بدو ایلا گویان میره دم در....

و اگر ایلیا واقعا باهاش مهربون باشه....بغل من هم نمیاد!

یا وقتی دعواش میکنم و از دستش ناراحت میشم...با قهر و گریه میره پیش داداشش....تا داداشش بغلش کنه و بوسش کنه و دلداریش بده!!!!

البته اینم بگم که منم به ایلیا یاد دادم اینجور مواقع بغلش کنه...پشتش رو با دست ماساژ بده و بوسش کنه...و بهش بگه: چی شده خواهر خوشگلم چرا گریه میکنی...و خلاصه سعی میکنم...ما بینشون رو نزدیک نگه دارم.

اما خب همیشه هم خوبی نیس و بعضی مواقع فقط داد و بیداد و جیغ دعوا دارن....که من و خیلی خسته میکنه!

و بیشتر مواقع هم...بدون قرض ایلیا ی عزیزم و دعوا میکنم و شماتت که تو بزرگتری باید کوتاه بیای!

وای باز که یادم افتاد غصه ام گرفت...!!!!اخه چرا؟؟؟؟چرا نباید بیشتر خودم رو کنترل کنم؟؟؟؟

پسرک قشنگم...پسرک دوست داشتنیه ناز من ! 

سر شب اومدی بهم گفتی:مامان میشه بابا من و النا رو با هم ببره حمام ....!

من که از دست غذا خوردنت عصبانی بودم گفتم...نخیر نمیشه! النا با من میره حمام و تو با بابا!

هی گفتی :خواهش میکنم!!!مامان!

اخه عاشق اینی که با النا برین حمام و وان کوچولو رو اب کنین و ۲تایی باهم اب بازی کنین!

رفتم اشپزخونه....دلم برات سوخت گفتم  باشه با بابا برید حمام!

تو خوشحال شدی...!

موقع خواب خوابوندمت و رفتم تا النا رو بخوابونم.....وقتی النا رو میخوابوندم....به تو فکر میکردم...اینکه تو هم دوس داری کنارت دراز بکشم و موهات رو نوازش کنم....!

تا النا رو خوابش برد...پریدم تو اتاقت...خوشبختانه هنوز بیدار بودی!

خوشحال شدی...اومدم رو تختت و کنارت دراز کشیدم...و اروم اروم موهای خوشگلت رو نوازش کردم...و تو با ارامش و لبخند خوابیدی...و من به تماشای چهره دوست داشتنیه تو نشستم...!

چقدر دوستت دارم پسرم...کلمه ها هم از بیانش عاجزن....!میدونم که خودت هم میدونی....چون همیشه میگی بعد النا من و دوس داری....با اینکه دعوات میکنم...و خیلی وقتا اجازه خیلی کارها رو بهت نمیدم!

اما بازم قهر کردن من برات مهمه...ناراحت بودنم ازت....یا حرفهایی که بهت میزنم...و یا خواسته هام....

ایلیا....من عاشقی و عشق رو با تو یاد گرفتم پسرم....مادری و مادر شدن رو هم!

من با تو بزرگ شدم و پوست انداختم....با تو با این غربت انس گرفتم...و زندگی سیاه و سفیدم رنگی شد!

با تو از تو به خالقت رسیدم...!

ایلیا.....مادر... قد میکشی...و با قد کشیدنت...ریشه های مهرت هم عمیق تر میشه....!

امشب بعد خوابیدنت....نشستم عکس های کودکیت رو نگاه کردم...و با هر کدومش....کلی خاطره برام زنده شد!!!!

تو کی بزرگ شدی پسر؟؟؟؟ از من و مادری کردنم راضی؟؟؟؟

ایا خوشحالی که من مادرتم؟؟؟؟

ایلیا ....مادر....من هر چی بهترینه تو دنیا واسه تو میخوام عزیزکم....!

دیگه چیزی تا ۶ ساله شدنت نمونده گل قشنگه من!!!!!!امیدونم گاهی ناراحت میشی که بیشتر به خواهرت میرسم....بیشتر اون و میبوسم و بغل میکنم...و بیشتر قربون صدقه اش میرم....ووقتی این و تو نگاهت میخونم بهت توضیح میدم...که این هنوز کوچیکه عزیزم...اما میدونم باورش برا ت سخته....!

اما بدون هیچ کسی و هیچ احدی....تو دنیا جای تورو توقلب من نداره!!!!حتی خواهرکت....

من همیشه گفتم....تو شریک تنهاییهای منی!!!!تو با دستهای کوچیکت اشکهای من و پاک کردی...و خیلی وقت ها اغوش کوچولوت محل امن ارامشم بوده!!!!!!

ایلیا پسرم...دوستت دارم فراتر از اونچه که تصور کنی!!!!کاش روزی به باور حرفهام برسی عزیزکم!

سلامتی و موفقیتت رو از خدای بزرگمون میخوام!!!!!لبخند بزن...تا شادیه قلبم بشه! 

خدایا شازده کوچولوی زیبام رو به تو ودستهای مهربون تو میسپرم...حافظش باش توی تموم لحظات زندگیش!



تاريخ : سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

این جانشستم!

کنار حوضچه دلم.....وخیره به ابیه اب.....نقش زندگیم را به تماشای دل گذاشته ام!

ساعتی است که جوجه ها اروم روی تخت هاشون خواب خوش میبینند!

و من فارغ از هر خیالی.....فکر میکنم!

این ساعت های دوست داشتنی تنهایی و سکوت بعد از یک روز شلوغ را دوست دارم.

کنار لیوانی چای حسابی میچسبد!

همسری نیست!!!رفت کلاسش.....!!!

راستش خودم تشویقش کردم.....!از انجایی که دیدم...من نمیتوانم فعلا جز بچه داری به چیز دیگری فکر کنم....او را تشویق کردم که مدرکش را بالاتر ببرد...و حالا او ۲شب در هفته درس میخواند و به کلاس میرود...

با خود فکر میکنم....کاش من هم میتوانستم....زن بگیرم!!!!!!

زنی که صبح که از خواب بر میخیزم....غذای کارم را اماده داخل یخچال گذاشته باشد.

زنی که ازبا خیال اسوده بچه های نازنینم را به او میسپردم...

زنی که بچه ها را به مدرسه ببرد...به کلاس ببرد....به دکتر ببرد....و به خیلی جاهای دیگر.

زنی که خرید خانه را انجام دهد...

زنی که وقتی به خانه می ایم....خانه را برق انداخته باشد...شلخته نباشد...حتی شلواری را که من کنار تخت در اورده ام و انداخته ام انور را هم جمع کرده باشد...

زنی که روزی ۲بار خانه را جارو کند...و میز شیشه ای را هی پاک کند تا جای انگشت های دختر کوچکم نباشد.

زنی که بوی غذایش در خانه بپیچد....یکی از بچه ها را انورش بنشاند و ان یکی رو اینورش...و غذایشان را بدهد....زنی که وقتیاز روی صندلی غذا خوری روی مبل مینشینم...جای و شیرینی و دسر و میوهام را جلویم بگذارد و من از بوی هل مست شوم...و سلیقه زیبای دسر و انواع چای ها ی کیسه ای با طعم های مختلف در ظرف مخصوصش را نا دیده بگیرم و فقط هورت....چایم را سر بکشم!

کاش میتوا نستم زنی بگیرم....که مرا برای بالاتر رفتن تشویق کند....!

انوقت شاید میشد...من هم درس بخوانم!

 

 

خدایا شکرت!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان ماهی

سلام و ۱۰۰ سلام به همه عزیزانم...همه شما خوبان!

 

طبق رسم وبلاگ نویسی....منم اومدم تا اخرین پست امسال رو بزارم و برم برای سال بعد!

سال ۹۱ برای من یه سال خوب و عالی بود ...یه سال اروم و دوست داشتنی!

امسال شروعش برای ما با خریدن خونه توی ایران همراه بود....و با اومدن داداش مهربونم به اینجا حسابی ذوق زده ام کرد....

خوشی های امسالم کم نبود....مهربونیهای همسر.و اینکه تنش بینمون خیلی خیلی کم شده ....و سلامتی هممون....!

خلاصه سال ۹۱ رو دوس داشتم!

و مطمئنم سال ۹۲ خیلی خیلی عالیتر از این حرفهاس....

امسال یه سفره ۷ سین خوشگل کوچولو چیدم...و تصمیم دارم...فردا ۴ شنبه زودتر برم دنبال پسری تا ساعت ۱۲.۱ هممون دور ۷ سین قرمز و سفید و مشکیمون بشینیم و دعا کنیم...خدا بهتریم احوال رو امسال بهمون بده....

امسال ساله ماره...و امیدوارم سال خوش یمنی باشه...

دعا میکنم امسال برامون پر باشه از سلامتی و سلامتی و سلامتی!

پر باشه از نعمت های بیکران خدا.....پر باشه ...از برکت و ثروت.....

و دلامون خونه مهر خدا و خنده دنیاش باشه!

امین...

دعا میکنم امسال:

۱:داداش گلم کاراش درست بشه و سر و سامون بگیره دل هممون اروم بگیره.

۲:داداش کوچیکه بتونه به چیزی که میخواد برسه ....و بتونم براش کاری کنم.

۳:انشاالله یه کار خوب پیدا کنم.

۴بتونیم یه خونه خوب اینجا بخریم

۵:بتونم به وزن دلخواهم برسم.

۶:کاهلی نمازم رو کنار بزارم...و محکم بشم واسش......

   خدایا چنان کن سر انجام کار                                  تو خشنود باشی و ما رستگار

 

                سالی گذشت و سالی  از عمر من نیزهم !

                   بزرگتر شدم وووو با تجربه تر....!  زندگی رو با همه پستی بلندیهاش

کنار همسرم و جوجه هام ...و خانواده ام و دوستای مهربونم....دوس دارم.......

ممنون خدا که شانس زندگی به این خوبی رو بهم دادی...و به خاطرش همیشه شکر گزارتم!

 

                     حالا دلم میخواد به خودم بگم:میترای عزیزم....ممنون به خاطر صبر و تحمل اینهمه سال تنهایی و سختی....ممنون که جحا نزدی و محکمتر شدی و خودت رو ساختی..

ازت میخوام...باز هم در مقابل همه صبر داشته باشی و ارومتر برخورد کنی....مطمئنم تو میتونی !

 دوستت دارم و تولدت مبارک!

ممنون از تبریکاتون .