Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و ماهی های کوچکم
 
روزگار ما (2ماهگی النا وعکس)
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 
1ماهگی دخترکم.4.5 سالگی پسرم همراه عزیز جون.
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

.دسامبر.۲۰۱۱

نزدیکتر که بیایی

 

محوتر میشوی!

خدا ما را همان جایی که باید

باشیم

آفریده است

دلم میخواست این پستم رو فقط از خوشحالی و ارامش بنویسم...دلم میخواست این پستم رو اختصاص میدادم به خنده های از ته دلم....به اومدن مامان بهتر از برگ گلم...و شیرینیهای دختر و پسرم.....دلم میخواست بنویسم همه چی ارومه....من چقدر خوشحالم....

دلم خیلی چیزا میخواست....

اما...

انچه دلم خواست نه ان میشود               هر چه خدا خواست همان میشود.

از جمعه شروع شده بود...این اهنگ نا مزون.این نحسی بد قدم...و جغد شوم بد بیاری نشسته بود روی شاخه حیاط خونه ما.

۲شنبه از ساعت ۱۱:۳۰ صبح دقایق دیگه دقیقه نبودن.....سالهای کشداری بودن...که صبر ایوب میخواست و عمر نوح.

گوشی کذایی...روی سینه نرم و نازک دخترکم....به قصد اولین چکاپ ۱ماهگیش میگشت و میگشت.....زیادی طول کشیده بود...چشم های نگران دکتر ...خنده روی لبم رو ماسوند.....

و اخرین جمله اش شد... پتک.

"صدای اضافه......کجا؟؟؟ قلب."

خدایا....صبوری من این حد نیس.....من ضعیف ترین بنده تو ام.

اشک ها بود که بی محابا صورتم رو میشست....و دستهای مهربون دکتری که میگفت محکم باش..چیزی نیس قول میدهم.

من اما انگار از روی ابرهای ارامش پرت شده بودم...به دوزخ بلا.

پشت این در مادری بود که بعد ۵سال از فرسخ ها راه اومده بود به خونه دخترش....پشت این در مادری بود که منتظر اومدن دختر و نوه اش بود تا با هم برن گردش....پشت این در مادری بود که اومده بود تا خوشی های دخترش رو توی این غربت ببینه ........

اما....

همه اون لحظات عذاب اور رو میگذارم و می گذرم.

گلویی که بغض داشت و دلی که به خاطر مهمان عزیزی چون مادر صبوری میکرد.....و چشمی که بی مهابا به نم مینشست.

و منی که تا گوشه دنجی میافتم...زار میزدم....به حال دقایق ارامشی که رفت.


 

۳۰.۱۲.۲۰۱۱

از نوشته بالا چند روزی میگذره....

حالا من ارومترم....و خودم و دخترکم رو سپردم به دستهای مهربون خدا .

مامان خوبم ۲هفته ای است که پیشمونه اوضاع بد نیس....۹زانویه معاینه و اکو النای عزیزم هست...که مطمئنم چیز مهمی نخواهد بود.

هفته پیش شب یلدا هم سالگرد یک ماهگی خانوم خانوما رو جشن گرفتیم.

به خاطر اوضاع روحی خودم...اصلا حوصله نوشتن و عکس گذاشتن نبود...که ان شاالله در فرصتهای بعدی .

النا دختر خوب و مظلومیه....هیچ اذیت ازاری نداره....خوب میخوابه...و دل درد و نمیدونم بهانه گیری هم تو کارش نیس...

عاشق شیرشه...اما خیلی کم پیش میاد شیشه اش رو تا اخر بخوره....در ضمن شیر من رو هم میخوره...هنوز نمیخنده...اما چنان گریه های سوزناکی داره که حد نداره...

کم و بیش سبزه است....و فکر میکنم چشاش قهوه ای تیره باشه....اما تا دلتون بخواد مو داره....حتی روی پیشونیش....و شونه هاش....موهای بلند سیاه.

قشنگ ترین عضو صورتش لبای خوشگلش که من عاشقشونم.....دستهای کوچولو ش با اون انگشتهای کشیده اش حرف نداره....

در کل دختر ظریفیه.

از داداشی هم اساسی حساب میبره...و هر چقدر هم که اذیتش کنه...اخ نمیگه.

تو وان و حموم هم ساکته ساکته و حسابی عشق میکنم وقتی میبرمش حمام.

وزنش توی ۱ ماهگی ۴کیلو و ۴۱۰ گرم بود و قدش ۵۲.۵

ایلیای خوشگلم هم تعطیلات کریسمسش هست و حسابی مشغوله اذیت کردنه خواهرشه.....خیلی دوس داره هی بوسش کنه...

بازیگوش شده و بعضی از بازیهاش هم اصلا خوشایند نیس.کمی هم لوس شده......

هفته گذشته یک کیک براش درست کردم....و ۴سال و نیمگیش رو جشن گرفتیم....هفته اخرمدرسه اشون هم یک جشن داشتن  که ایلیا توی اولین تاتر زندگیش نقش پادشاه رو بازی میکرد...توی تموم اون مدت وقتی چشام پسرک کوچولو م رو میدید که تاج طلایی رو روی سرش گذاشته و با اون خنده شیرینش روی سن محکم ایستاده دلم ضعف میکرد....نم شادی تو چشام مینشست و گاهی یادم میرفت حتی ازش عکس بگیرم....اهای پسر تو عشق منی....

سال ۲۰۱۱ هم نفس های اخرش رو میزنه...و میره....سال بدی نبود...سالی بود که وجود با ارزش دخترک رو بهمون هدیه داد.

اما امیدوارم سال ۲۰۱۲ سال بهتری باشه برای همه.

پر از خبرای خوب و اتفاقهای عالی....

من محتاج دعاهاتونم....تورو خدا فراموشم نکنین.

خدایا چنان کن سرانجام کار               تو خشنود باشی و ما رستگار.


 
کلامی با پسرم.
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من 
 که عطر یاد "تو" پر کرده آشیانه من

 

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
 برای زیستن اینک تویی بهانه من 

با ان صدای نازک و کوتاهشان.....سرفه که میکنند.....انگار ناخن میکشند روی تخته قلب و احساسم...زجر میکشم....واندوه خانه میکند کنج دلم....

پاییز و زمستان فصل خوبی برای به دنیا امدن فرشته ها نیست....مخصوصا اگر در یک کشور سرد زندگی میکنی....مخصوصا اگر دست تنها هستی و مجبوری پسرک بزرگتر رو ببری مدرسه و بیاری...و این بین یک فسقلی ۳ هفته ای رو  پتو پیچ کنی و به اغوش بکشی و تو این هوای سر د با خودت ببری....

نتیجه این می شود که فسقلی ۲هفته ای مدام از چشاش اشک بیاد و دل مادرش رو ریش کند...و حالا هم که اشک ها رفته ...سرفه هایش بشود پتکی بر سر من.

با این حال ....حال من خوب است...خسته نیستم...سبکم...ارامم...شاید ۹ماه سنگینی را که کشیده ام...گمان میکنم حالا خیلی سبکم....نمیدانم...از ان سر دردهای کذایی ان دوران خبری نیس...ان خواب الودگی ها و رخوت....ان حال بد....رفته....و من کلی با این حالم ذوق میکنم...خوشحالم که میتوانم وقتی میروم دنبال پسرک با او بدوم...خوشحالم که نگران بار شیشه ام نیستم...و از همه لذت بخش تر ....شب هاست که میتوانم روی شکمم راحت و اسوده بخوابم.

حال خوبی است....اینهمه شلوغی...باعث میشود زیاد فکر نکنی...باعث میشود شب وقتی هنوز سرت به بالشت نرسیده...خواب که هیچ بیهوش باشی....

باعث میشود دنبال حرفها نگردی...دنبال چه کنم هااااااااااااا....

غم های گذشته را ول کنی و حال را بچسبی....

صبح وقتی به زور نق و نوق خانوم کوچولو چشمها را به زور نیمه باز میکنی....حتی یادت هم نیاید امروز چه روزی است...!!!!!!!!!

اری این ها که گفتم همه وصف حال یک مامان ۲بچه ای است...یک مامان که با اینهمه گرفتاری....تنها غمش این است که یک ماه دیگر که مرخصی اش تمام شود...چطور این جوجه کوچک را به دست مهدکودک بسپارد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!اری به خدا تنها فکر شب و روزش که یادش هم نمیرود این است.

صبح ها تا ساعتی که پسرک نازنینم مدرسه است...فکر میکنم چقدر بزرگ شده...و باید مستقل شود...باید کمتر پا پی اش باشم...فکر میکنم....زیادی لوسش کرده ایم...و به قول همسری..لای پنبه بزرگش کرده ایم....حس میکنم باید برخوردهایم را با او عوض کنم...باید جدی تر باشم.

اما...

وقتی میرسد خانه...وقتی بعضی کلمات رو به اندازه ۴سال و نیمگی سنش....شیرین بیان میکند...وقتی قدش نمیرسد تنهایی دستهایش را بشوید و به خاطر گرفتاریه مادرش مجبور است ۴پایه زیر پایش بگذارد....

وقتی چندین و چند بار و مکرر...میگوید :مامان...مامانی....مامانی جیگر.......اما به خاطر مشغول بودن مامانش با فسقلی جوابی نمیشنود...!!!!!!و بدو بدو میدود طرف مامانش و لپ فسقلی را میکشد....و مامان را عصبانی میکند تا حداقل با این روش توجه بگیرد....وقتی شب ها حاضر نمیشود با بابا رضا به رختخواب برود و فقط گریه میکند که مامان باید با او برود....و بابا را دوس ندارد....و صدها دلیل دیگر...

میفهمم که نه....!!!!!!!!!پسرک شیرینم...هنوز کوچک است....هنوز ۴سال و نیم بیشتر نیس...میفهمم که اشتباه میکنم...و کسی این وسط مقصر نیس...جز خوده من!!!کی؟؟؟؟من!!!

انهم کسی که قبل دنیا امدن خانو م کوچولو همه هم و غمش...این بود که ایامیتواند دومی رو اندازه اولی دوس داشته باشد!!!!!!!!!

باید اعتراف کنم...باید اعتراف کنم....که اشتباه کرده ام....به شدت....

این کوچولوی سیاه سوخته....بدجوری دلبری میکند...!!!!!!با اینکه هنوز نمیخندد...و به قول ایلیا یا میخوابد یا گریه میکند...یا میخورد و یا ......بو میدهد....

اما بدجوری دل میبرد...

باید اعتراف کنم...عاشقش هستم...باید اعتراف کنم..وقتی از اینهمه شلوغی کلافه میشوم...تنها درمانم و ارامشم...به اغوش کشیدن همین ۵۰ سانتی است...

بو کردن..نرم زیر گلویش هست....

بوی بهشت میدهد...بوی خدا...بوی اسمان هفتم میدهد...بوی بال فرشته ها....

ارام میشوم...

و وقتی چشم باز میکنم چشمهای گرد پسرک ۴سال و نیمه ای رو میبینم که خیره به من ساکت است.

اما مغز کوچکش بدجوری مشغول.

مقصرم...مرا ببخش.!!!!!!!!!!اشتباه کرده ام ...مرا ببخش!!!!!!!

به خدا قسم...که جای تورا هیچکس و هیچ چیزی در دلم نمیگیرد مرد کوچکم....به خدا قسم...هنوز که هنوزه...باور دارم که بچه اول چیز دیگری است...خاص است...ادم را پرت میکند انسوی دیوار...شک است...عشق است...و همه زندگی است.

اما دومی...چیز دیگری است...امده تا فرصت جبران اشتباه ها و بی تجربگی اولی را بدهد...امده تا تمام قد مادری کنی برایش...امده در وقت پختگیت...و از ان خامی اولی خبری نیس...

مقصرم...که میدانم این روزهای نوزادیش خیلی زود تمام میشود...خیلی زود قد میکشد...و میخواهم نهایت لذتش را ببرم...

ببخش پسرم...

با اینکه شکایتی نداری...با اینکه وقتی به خواهرت نزدیک میشوی و چشمان نگران مرا میبینی و تاکید میکنی:مامان من بی بی را دوس دارم...با اینکه دوس داری هر جا میرویم ۴تایی برویم...

اما حالا میفهمم این یک ماه سخت را چطور زجر کشیدی...!!!!

حالا میفهمم چطور خود را به زور وفق دادی...

باز هم ممنون اولین تجربه عاشق شدنم....اولین تجبه مادرانگیم....اولین معلم رسم زندگیم...

ممنون که به من یاد دادی که عشق مادرانه ام را چطور قسمت کنم....

صورت قرص ماهت را میبوسم....دست هایم را دوباره اشنای دستهای کوچکت میکنم...و قول میدهم شب ها وقت خواب...تن خسته ام را به تخت کوچکت بسپارم....تا تو بی بهانه و با خاطری اسوده چشمهای اهو وشت را به خواب بسپاری...

قسم به ۵سال بودنما ن باهم...قسم به رفاقت دیرینه امان....که دوباره میشوم همان رفیق فابریکت.

پس به مامان تلخ نگاه نکن...و اینقدر راه و بیراه نپرس...مامان تو من و دوس داری؟؟؟

 4سال نیمگیت مبارک عزیز دل مادر.

                        (اولین برگه های امتحانی پسرم)

Funny Pictures

 

                                            (کاردستی ها و نقاشی های پسرم در گروه ۱)

Funny Pictures

 

پ ن۱:دوستان خوبم اینبار عکسها رو سایت دیگه اپلود کردم.اگر که باز هم نمیبینید؟؟؟لطفا سایت اپلود عکس معرفی کنید.ممنونم.


 
نفس های بهشتی.
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

برخیز که شور محشر امد     این قصه زسوز جگر امد

 

عزاداریها نذرها و دعاهای همه دوستان مورد قبول حضرت حق.

امسال من هم توفیق این رو داشتم که روز تاسوعا بنا به نذر این ۴سال (از موقع تولد ایلیا)نذری بپزم....

که امسال هم عدس پلو درست کردم....انشاالله خدا قبول کنه  همه بچه ها و ایلیا و النای نازنینم همیشه سلامت باشن.

خبر خوشی رو هم هفته پیش شنیدیم... اینکه مامان مهربونم ویزا گرفته و قراره ۲/۳هفته بعد بیاد پیشمون...دعا میکنم که الهی بهش اینجا خوش بگذره....

میخواستم ادامه خاطرات بعد زایمانم رو بنویسم...اما دیدم دیگه چیز خاصی برای گفتنم نمونده...استراحت حسابی من همون چند روز هتل بود...

و وقتی خونه اومدم استراحتی نداشتم...خواهر شوهرم ۲روزی پیشمون بود....و خدا رو شکر مثل سر ایلیا قضیه ای درست نکرد و رفت.

هرچند حالا دیگه من هم از حساسیت هام خیلی خیلی کم کردم...و همه چیز رو میزارم رو حساب ندونم کاری.

یه روز دوستم بهم زنگ زد و گفت با بچه ها تصمیم گرفتن جمعه بیان خونمون و برام حمومی بگیرن...

خیلی خوشحال شدم...نه به خاطر مهمونی...فقط به خاطر اینکه اینقدر هوام رو دارن....و تنها نیستم و تو اینهمه شلوغی زندگی هاشون بازم به فکر شاد کردن دوستشونن....و این برام یه دنیا ارزش داشت.

حتی رضا هم باشنیدن این خبر کلی تحت تاثیر قرار گرفت.

اما چون من تازه ۲روز بود که خونه اومده بودم اصلا برای جمعه امادگی نداشتم بنابر این قرار روانداختم ۳شنبه....

رضا خیلی اصرار داشت که اونروز مرخصی بگیره و کمکم کنه...اما خوب دلیلی نمیدیدم...خودم از پس همه چیز بر می اومدم...دوشنبه شب...رضا کتلت هام رو درست کرد و خونه رو هم جمع و جور کرد...و ساعت ۱۱ شب رفت خوابید....خودم هم کیک مرغ و الویه و کیک شکلاتی رو درست کردم...ومتاسفانه زله ام رو که از صبح کلی زحمت کشیده بودم و درست کرده بودم رو نتونستم از قالبش در بیارم و خراب شد.ساعت ۲ غذاهام تموم شد و رفتم خوابیدم....و ۳شنبه صبح هم کارهام رو تموم کردم...و میزم رو هم چیدم...خلاصه روز خیلی خوبی بود و به همه خوش گذشت...رضا هم ۲/۳ ساعتی زودتر اومد تا بالا مواظب النا باشه تا مجبور نباشم تو شلوغی نگهش دارم کلی هم هدیه های قشنگ گرفت خانومی....و از همه قشنگتر این بود که همه دوستام با توافق هم...برای ایلیا یه ادم اهنی (رباط) کادو اوردند که کلی پسرکم رو خوشحال کرد...و فکر میکرد جشن اونه.دست گلشون درد نکنه...امیدوارم تو شادیهاشون جبران کنم.

بعد مهمونی حسابی سرما خوردم و سرفه شدید داشتم که کم کم خوب شد...

از رابطه ایلیا با النا بگم:

ایلیا عاشقونه النا رو دوس داره....عاشق اینه که هی خواهرش رو ببوسه ..وتا چشم مارو دور میبینه میره سراغش و ملچ ملوچ میبوستش....خیلی دوس داره النا بیشتر بیدار باشه و باهاش ور بره...نازش کنه...دستش بزنه و خلاصه باهاش ارتباط داشته باشه....رو من حساسیت خاصی نداره...و فقط یه سوال رو دائم ازم میپرسه.....و روزهای اول خیلی خیلی زیاد میپرسید.....اینکه :مامان تو من و دوس داری؟؟؟؟منم بهش میگم اره پسرم تو عشق زندگیه منی...تو امیدمی...تو همه چیز منی...و ایلیا که از پاسخ من قند تو دل اب میشه بعد میگه...خوب بعد از من بی بی رو دوس داری....؟؟؟میگم اره مامان...اما اول شمارو دوس دارم...و ایلیا هم میگه اره مامان منم تو و بی بی و بابا رو دوس دارم.

و خلاصه به خیر میگذره...

اما این قضیه با بابا رضا فرق میکنه....

ایلیا به شدت روی باباش حساسه...و وقتی رضا النا رو بغل میکنه...ایلیا دوس داره کارای خشن کنه...تا رضا مجبور بشه اون و بزاره کنار...

اما خدا رو شکر تا این لحظه چیز خاصی پیش نیومده...ایلیا اصلا دوس نداره صدای گریه النا رو بشنوه....وقتی النا گریه میکنه و من تو اشپزخونه مشغولم...

ایلیا ۲۰ بار پستونکش رو میزاره دهنش و از اونجایی که النا پستونک دوس نداره ۲ثانیه نشده پستونک رو در میاره و ایلیا دوباره کارش رو تکرار میکنه.:))

ایلیا خیلی خیلی دوس داره خواهرش رو به همه نشون بده و به همه با افتخار اعلام میکنه که این بی بی اون هست....

شب ها هم از اونجایی که تخت کوچولوی النا کنار تخت ماست...و پیش ما میخوابه.....پسرک هیچ حساسیتی نشون نداده و حتی سئوالی هم نپرسیده و این من و خیلی خوشحال کرد.

خلاصه پسرک عزیزم..خیلی راحت خواهرش رو قبول کرده و عاشقونه دوسش داره.

منم خدا رو شکر مشکلی ندارم ...النا دخترک خوب و ارومیه که هیچ زحمتی نداره...بیشتر اوقات خوابه و با خواب شبش هم مشکلی نداره...اما هر ۳یا ۴ساعت شیرش رو میخوابه و نصف شب ها هم ۲ یا ۳ بیدار میشه واسه شیر و سکسکه و باد گلوش...و بعد میخوابه تا ۷ یا ۸ صبح...روز هم بیشتر اوقات خوابه...

اصلا بغلی نیس اما بغل رو دوس داره....با چشم این روزها دنبالمون میکنه.....و دقیقا فردا میشه دخترک ۳هفته ای من....امروز هم اولین بار تو بیداری وقتی باهاش حرف میزدیم خندید و کلی من و داداشش رو خوشحال کرد.

این روزها پاییز زندگیمون حسابی رنگی و قشنگ شده...دوست داشتنی و زیبا....

این روزها خونمون عاشقونه شده .....

این روزها دلهامون....گرم شده....و دستامون دلواپس همدیگه....

این روزها خدا مهمون خونمونه....

و من این همه رو

مدیون نفسهای گرم و بوی بهشتی دو تا فرشته ای هستم که تو خونمون لونه کردن.

خدایا حفظشون کن .

                          (هدیه و شکلاتهای اسم النا خانوم به دوستان.)

Funny Pictures

 

 

                                      (میز غذای مهمونی النا خانوم)

Funny Pictures

 


 
داستان یک معجزه.
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

۵شنبه شب بود...نشسته بودم جلوی تلویزیون و سریال وضعیت سفید رو نگاه میکردم...اما فکرم جای دیگه بود...پسرکم روی مبل دراز کشیده بود و سرش رو پام بود و با دستهام موهای نرم و نازکش رو نوازش میکردم....اقای همسر طبقه سوم داشت با خواهرش اینا چت میکرد.

 

پسرک روی پام خوابش برده بود...کاری نمیشد کرد...سعی کردم با همون وضعیتم بغلش کنم و ببرم طبقه دوم روی تختش...به سختی موفق شدم...

برگشتم پایین....روی مبل دراز کشیدم...این چند وقته دلم عجیب هراس داشت.همونجا خوابم برد...ساعت های ۳نیمه شب از خواب بیدار شدم...یه طرف بدنم بی حس بود...خودم رو از این پهلو به اون پهلو کردم...

حس کردم درد دارم...با خودم گفتم :اگه الان دوشنبه بود حتما میگفتم درد زایمانه...اما امروز هنوز ۳ روز مونده...

خوابم نمیبرد و دائم فکر بود که تو سرم رزه میرفت.یه دفعه حس کردم یه چیزی تو شکمم مثل بادکنک ترکید...ترسیدم..از جام بلند شدم...و رفتم دستشویی...و....اره درسته کیسه اب کامل پاره شد.

از ترس میلرزیدم...فکرم درست کار نمیکرد...گیج بودم...

یکم روی مبل نشستم وسعی کردم اروم باشم...با خودم میگفتم...ببین خدا توی این لحظه بی کسیم...فقط خودتی و خودم...پس تنهام نزار...و اروم اروم اشک میریختم....

یکم که اروم شدم...رفتم بالا شماره دکترم رو پیدا کردم وبهش زنگ زدم...با صدایی لرزون و فکری بهم ریخته ماجرارو تعریف کردم....بهم گفت صبح زود میاد من و معاینه کنه....تلفن رو که قطع کردم همسری بیدار شد...پرسید چی شده؟؟؟گفتم کیسه ابم پاره شده...سراسیمه از تخت اومد بیرون ...اونم گیج بود...

اومدم پایین ساعت ۳:۴۵ صبح بود...یکم هال رو جمع و جور کردم..درد به اون صورتی نداشتم...ایلیا صبح باید میرفت مدرسه....گوشت رو با پیاز و ادویه انداختم تو بخار پز...باید غذای پسرک رو درست میکردم...و همچنین غذای خودم رو بعد زایمان...اخه شب قبل درست غذا نخورده بودم...

اشپزخونه رو هم مرتب کردم...همسری امد پایین و گفت من چیکار کنم؟؟؟ازش خواستم ماشین ظرفشویی رو که ظرفها رو شسته بود خالی کنه....

دوباره برگشتم بالا چند تا لباس دیگه هم گذاشتم تو چمدونم...درش رو بستم و گذاشتمش دم در...لباسهای کثیف رو هم ریختم تو ماشین و ماشین رو روشن کردم.

دردم زیادتر شده بود...

اتاقها رو مرتب کردم...و نشستم دعایی رو که برای اسان شدن زایمان بود رو خوندم...

وقتی خوندن دعام تموم شد ...رفتم زیر دوش ....اب ارومم میکرد....دوس داشتم فقط به این فکر کنم که بعد اینهمه سختی...کودکم رو در اغوش میگیرم....ودیگه هیچی مهم نیس...

از حموم که اومدم بیرون...رفتم سراغ ایلیا بیدارش کردم...ولباسهاش رو تنش کردم....

صبحونه اش رو دادم...همسری میگفت مطمئنی تا من ایلیا رو ببرم...اتفاقی نمی افته....؟؟؟

چپ چپ نگاهش کردم...

خودش فهمید و رفت...

ایلیا رو بوسیدم و بوییدم و تو بغلم فشارش دادم....با چشای پر اشک بهش گفتم...ایلیا امروز همون روزیه که قراره نی نی رو بیارم پیشت...

پسرک فکر نکنم چیزی از حرفها ی من فهمیده بود.

رفتم بالا روی تخت دراز کشیدم....

ساعت های ۹بود که دکترم امد...معاینه ام کرد ...اما گفت هنوز زوده...گفت میره..اما دوباره برمیگرده.

دردم زیاد شده بود.

گاهی میرفم زیر دوش و گاهی دراز میکشیدم...به دوستم زنگ زدم و ازش خواستم ایلیا رو ظهر ببره خونه خودش تا باباش بره دنبالش....

همسری گفت به خواهرش خبر داده...گفتم:کی؟؟؟برای چی؟؟؟

گفت :صبح...برای اینکه بی خبر نباشه...

حوصله کش دار شدن رو نداشتم...و ولش کردم...

ساعت های ۱۲ دوباره دکترم امد...بهش گفتم دیگه طاقت ندارم...میخوام برم بیمارستان.

دکترم گفت من میرم...و تلفنی بهت خبر میدم.

ساعت ۱بود...تموم بدنم درد بود...قرار نداشتم...خواهر شوهرم رسید ...

دکترم زنگ زد :بیا بیمارستان.غذام حاضر بود...خونه مرتب بود...کاری نداشتم.

چمدونم رو برداشتم...و با رضا رفتیم بیمارستان...

وقتی رسیدیم...من و رضا رو راهنمایی کردن بخش زایمان....و بعد هم یه اتاق.

اتاق بزرگی بود....قشنگ و مرتب....دیوار روبروی تخت کاغذ دیواری یه برگ بزرگ بود که روش شبنم نشسته بود....رنگ سبزش ارامشم میداد...توی اتاق یه حمام و دستشویی هم بود و همچنین تلویزیون.

روی تخت دراز کشیدم...ساعت ۲ دکترم امد...بهش گفتم دردم خیلی زیاده دیگه طاقت ندارم...

گفت:میخوای بگم....وان اب رو حاضر کنن بری توش بشینی اروم شی...گفتم :نه.من طاقت نشستن ندارم.

ومیخوام یه کاری کنه تا من هرچه زودتر زایمان کنم...

معاینه ام کرد و گفت هنوز زوده...برای اینکه بتونه کاری کنه باید صبر کنم...و بهم پیشنهاد داد برم زیر دوش...خانوم مهربون پرستاری که پیشم بود کمکم کرد لباسهام رو در بیارم و برم زیر دوش....

درد بود و درد.

اما مهربونی اون خانوم تو اون دقایق هیچوقت یادم نمیره....زیر دوش بودم...کنارم ایستاده بود...از درد..دستم رو گرفته بودم به دیوار و سرم رو گذاشته بودم روی دستم...اون خانوم اروم اروم پشتم رو ماساز میداد...و حرفهای دل گرم کننده میزد...برام اب میاورد..و لحظه ای تنهام نمیزاشت...وقتی دردم شدت میگرفت...بهم یاداوری میکرد دم و بازدم یادم نره...دستم رو میگرفت و میگفت دستم رو فشار بده...

من اما اینجا نبودم....من توی دنیای درد بودم....ودرد.

بعد دوش دوباره روی تخت دراز کشیدم...حالا دیگه گاهی اروم داد میزدم و از خدا کمک میخواستم...رضا برام یه لیوان سوپ اورد ...تشنه ام بود...گرسنه هم بودم....

دکترم که اومد گفتم دیگه نمیتونم...

معاینه کرد...گفت دیگه برای انجام دادن کار دیگه ای دیره...گفت دوش برام موثر بوده و توی این یک ساعت به همون اندازه پیش رفته که از صبح تا یه ساعت پیش...

گفت بهم قول میده تا یه ساعت دیگه بچه ام بغلمه...خودش رو اماده کرد...وسایل مورد نیازش رو اورد .....

لحظه های اخر لحظه های نفس گیری بود...لحظه هایی که اگه قدرت لایزال خدای بزرگم نبود.... هیچگاه چنین معجزه ای صورت نمیگرفت...

رضا تشویق میکرد...و با حرفاش دلگرم میشدم...دکترم دائم بهم گوش زد میکرد که چه کنم؟؟؟و پرستار دستام رو در دست گرفت بود ارامشم میداد.

و بالاخره...ساعت ۴:۲۰عصر اول صدای رسای گریه دخترکم رو شنیدم و بعد صورت چون ماهش رو....

خدایا بزرگی......خدایا معجزه گری....خدایا قدرتمندی....و خدایا رحیمیییییییییییییییییی.

انقدر که در وسعت فکر من نمیگنجد.

دکتر دخترکم رو روی سینه ام گذاشت....با انگشتام صورت کوچولوش رو نوازش میکردم....وباهاش حرف میزدم...همسری بند نافش رو قیچی کرد...و بعد دکتر دخترک رو معاینه کرد.

همه چی بی نقص بود.....بعد ربع ساعت...مبایل رضا زنگ خورد بابا بود ....با صدای پر از استرس....وقتی همسری بهش گفت...میخواین با میترا حرف بزنین ..؟؟باورش نمیشد....پرسید:پیشتونه؟؟و رضا گوشی رو داد دستم....

بابا ازم هی میپرسید :خوبی و من هم بهش اطمینان دادم همه چی خوبه...بعد هم با مامانم حرف زدم  نگرانبودو توی صداش لرزش عجیبی بود.

پرستار لباسهای دخترک رو تنش کرد...و منم با کمکش دوش گرفتم.....هنوز کمی درد داشتم برعکس زایمان قبلیم...

دکتر گفت چون اوندفعه توی سرم بهم بی حسی هم زده بودن...اما ایند فعه کاملا طبیعی بود.

بعد پوشیدن لباسهای تمیزم...دوباره روی تخت دراز کشیدم...همسری دور و بر و لباسها و وسایلمون رو جمع کرد....دکترم به هتل "می بوم" زنگ زد تا پرستاری رو همراه صندلی چرخدار برام بفرستن...پرستار اومد دنبالمون....با دکترم و پرستار خداحافظی کردم و کلی ازشون تشکر کردم....روی صندلی نشستم...دخترکم رو دادن بغلم...چون خیلی خسته بودم...دکترم گفت:خوابت نبره بچه بیفته....خنده ام گرفت...

همسری هم چمدون رو برداشت و رفتیم به طرف هتل.

خوشبختانه از بیمارستان به کمک یک راهرو به هتل راه داشت و لازم نبود بریم بیرون....تقریبا ۱۰ دقیقه ای طول کشید تا به اطاقمون رسیدیم....یه اطاق دلباز و تر تمیز....

از اون ۶روز اقامت و استراحت تو هتل خیلی خیلی راضیم...خیلی عالی بود...رسیدگی حرف نداشت...همه چی خوب بود و حسابی استراحت کردم...

بعد اینکه روی تخت اتاق دراز کشیدم...همسری رفت تا از خونه غذا برام بیاره هر چند که اونجا اگه میخواستیم غذا هم بهمون میدادن...اما من غذاهای اینارو دوس ندارم...

بعد چند ساعت رضا با غذا و ایلیا اومد....ایلیا چشاش با تعجب نی نی رو نگاه میکرد ....براش عجیب بود...

توی اون چند روز فقط غصه پسرک بود که ازارم   میداد...ایلیا هر روز بعد مدرسه با باباش میومد پیشم...هر روز با دستام قاشق میزاشتم دهنش و غذاش رو میدادم....اخر شب هم با گریه و اشک میرفت خونه ...هر بار که میومد پیشم...چشاش قرمزتر بود و ابریزش بینی اش بیشتر...میدونستم همش احساسیه...۲شب مونده به روز اخر .....ساعت ۱۰ شب به مدیریت هتل گفتم...نمیشه منم با بچه ام برم خونه....بهم گفتن مشکلی نیس...اما باید فرم رو پر کنم...چشام پره اشک بود...دیگه دوریه ایلیا رو طاقت نداشتم....

اما با اصرار رضا منصرف شدم....

نمیدونم چرا دخترک اونجا که بودم...شب بیداری داشت...با اینکه روز اول پرستار بهم گفته بود..که شب ها اگه بخوام میتونم بچه  رو بدم بهشون و خودم بخوابم...اما اصلا دلم نمیومد...واسه همین یه شب ایلیا رفت خونه عمه اش...و همسری پیشمون موند تا کمکم کنه...

توی اون چند روز دوستای گلم همه جوره پیشم بودن...همسایه ها و دوستایی اومدن دیدنم که اصلا انتظار نداشتم...سر ایلیا تنهاییم خیلی اذیتم کرده بود اما اینبار....با اینهمه خوبی ادما شرمنده شدم...خواهر شوهرم توی این ۶ روز  فقط یه بار دیدنم اومد....اما هر روز برام دست همسری غذا میفرستاد.

بیشتر فامیلای منم توی اون چند بهم زنگ زدن و تبریک گفتن اما فامیل همسری.........دریغ از ۱نفرشون.

خلاصه روز ۴ شنبه روز اخر بود...بعد دوش و یکم رسیدگی به خودم...همسری هم رسید..دور و بر رو جمع جورکرد و ساعت ۱۱ صبح ۳نفری باهم اومدیم خونه.

ایلیای قشنگم هنوز مدرسه بود.

قرار بود ساعت ۱ هم پرستار خونه بیاد و ۳روز هر روز ۳ساعت بیاد پیشمون و کمکم کنه.

پ ن ۱:بقیه جریانات باشه برای پست بعد.

پ ن ۲:خدایی اینبار از اونهمه افسردگی و تنهایی زایمان اولم خبری نبود....اینبار زنی ۲۷ ساله بودم با کلی پختگی...کلی محکم بودن....اینبار همسری همه جوره بهم رسید....

خیلی خوب بود همه چیز...و من این رو مدیون بزرگی تو ام خدای خوبم.

پ ن ۳:ممنون از تبریکای نابتون دوستای گلم.


 
خوش اومدی.
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

نهال نازکم....گل یاسم....عطر بهشتی من...

 النای دوست داشتنیم....خوش اومدی....

دخترکم...قلبم ...امیدم.....قدمهای کوچیک و نگاه معصوم زمهریرت...روی دوچشم من.

حذف شد.

 

تقدیم به شما که گرم و دوستانه همیشه باما بودین.

النای عزیزم  عصر جمعه ۱۸/نوامبر/۲۰۱۱ساعت ۴:۲۰

مصادف با۲۷ابان سال ۱۳۹۰هجری

۲۱دی الحجه سال۱۴۳۲قمری

با وزن ۳۵۶۰به طور طبیعی.

پا به دنیا گذاشت.


 
شادیه امیخته به ترس.
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

تیکر بالا رو که نگاه میکنم...قلبم مالامال استرس و هیجان میشه.و یادم میاد دیگه چیزی نمونده یا شایدم زودتر از اون چیزی بیاد که من منتظرشم...

دیشب "نصفه شب" خواب بودم که یهو احساس کردم یه درد بدی هر چند دقیقه یه بار تو دلم میپیچه ...اول گفتم شاید خواب میبینم..اما بعد خوب خوب  که بیدار شدم...دیدم نه واقعا درد دارم...اما فقط تو دلم و کمرم اصلا دردی نداشت...ترسیدم ...خیلی زیاد.

چون حس میکردم هنوز امادگی ندارم...چون هنوز ۳ هفته دیگه مونده...بلند شدم و رو تخت نشستم...خیلی مستاصل بودم...من اینجا ...تک و تنها ...خیلی غریبم خدا...

درد تو دلم میپیچید و من یادم میومد که کلی لباسای نشسته ایلیا تو سبده...درد تو دلم میپیچید و من یادم میومد که فردا صبح برای خودم و ایلیا وقت ارایشگاه گرفتم...درد تو دلم میپیچید و با خودم فکر میکردم...اگه وقتش باشه چطور ایلیا رو ببرم مدرسه؟؟؟...درد تو دلم میپیچید و یادم میومد که امروز یکی از دوستای خوش قلبم...واسه یکی از دوستای دیگه ام که امسال سال سختی رو پشت سر گذاشته و با یک پسر ۳ساله از همسرش جدا شده تولد گرفته اونم از نوعه سورپرایزی...و منم قراره این وسط اون دوستم رو با یکی دیگشون برم دنبالشون و با هم بریم خونه اون دوست  خوش قلبم...اما حالا چی؟؟؟

درد تو دلم میپیچید و من مونده بودم چیکار کنم؟؟؟

پا شدم اومدم پایین ...رو مبل نشستم وهرچی سعی میکردم رو دردها تمرکز نکنم...نمیشد!

انگار راست راستکی وقتش بود...

انگاری تو همچین لحظه هایی...که ادمی میبینه هیچ بنی بشری نمیتونه کمکش کنه....یاد یه نیروی ماورایی میفته...با حالت درموندگی فقط گفتم ...خدایا  نی نی و خودم و به خودت میسپرم...

و اومدم دوباره بالا....به اتاق ایلیا سرک کشیدم...صورت معصوم و فرشته گونه اش تو خواب خیلی زیباتره...میرم میشینم پایین تختش...زل میزنم به صورت کودکم....و باورم نمیشه این جوجه ۴ساله ماله منه!!!

اتاق تاریکه و تنها نور چراغ خواب کوچولو کمک میکنه که یه دل سیر نگاش کنم....با خودم میگم...خدایا اگه یه روزی من نبودم....تو مواظبشون باش...با این حرف اشک تو چشام جمع میشه....درد هنوز داره میپیچه و من نگرانم...

چند وقتیه همش دلم میخواد به همسری بگم اگه واسم اتفاقی افتاد ....جوجه هام و بده به مامانم بزرگ کنه...دلم میخواد بهش بگم...مدیونی اگر بچه هام زیر دست نامادری یا عمه بزرگ بشن.....دلم میخواد بهش بگم روحم ارامش نداره تا وقتی بچه هام پیش مامانم نباشن....

اما خجالت میکشم بگم....اخه اونم پدرشونه.

تو همین فکرام که دخترکم هی حرکات عجیب غریب میکنه تو دلم...

ایلیا رو میبوسم...

میام بیرون از اتاقش....و میشینم رو تخت...همسری خوابه...یه خوابه عمیق و راحت...صداش میزنم ...چشاش رو باز میکنه و میگه چی شده؟؟؟

میگم درد دارم....میپرسه فکر میکنی درد زایمانه؟؟؟تو صداش یه هیجان خاصه....اخه اون نمیترسه...اخه اون قرار نیس درد بکشه...اون قراره بابای یه فرشته دیگه بشه...و تو دلش عروسیه.

یادم میاد همین اخر شب بود که یهم گفت...میتی بیا از تو این مجله یه جایی رو انتخاب کنیم و واسه ۳ روز بعد دنیا اومدن نی نی بریم سفر.

من اما ترش میکنم...بهش میگم...فعلا من به بعد هیچی فکر نمیکنم...فکر من فقط دنیا اوردن این کوچولو.همین.    اونم مجله رو میزاره تو سامسونتشه و اروم با خودش میگه...پس باشه بعد از اون.

 

به خودم میام سکوت میکنم اخه واقعا نمیدونم...درده زایمانه یا نه!!!!!!!

به اصرار اون دراز میکشم...درد هنوز میپیچه تو دلم....نی نی هی تکون میخوره.....و من موندم حیرون....

همسری دستش رو میزاره رو شکمم و اروم اروم نوازش میکنه...

نی نی انگاری ارومتر میشه....انگاری فهمیده کنار اینهمه دلهره مادرش یه دل اروم دیگه هم هست.

پلکای منم سنگین میشه و فکرم اروم....انگاری خدا یواش بهم میگه .....من پیشتم تو تنها نیستی ...

همسری نوازش میکنه ...درد هنوز میپیچه تو دلم...ولی من خواب خوابم.


پ ن ۱:دوستای گلم هنوز خبری نیس...صبح که پا شدم از خواب...دیدم دیگه اون درده نیس

پ ن ۲:از خوندن خبر به دنیا اومدن فرشته های خوشگل دوستام کلی ذوق کردم....عسل عزیزم...خوشحالم همه چیز به خوبی گذشت و حالا تارای نازنین تو اغوشته....قدمش پر از خیر و برکت و تنش همیشه سالم.

مهسای گلم....نمیدونی چه ذوقی کردم...وقتی عکس ملینای نازنین رو دیدم...خوشحالم که  بااینهمه درایت و صبر متانت لحظه های اخر دردات رو توصیف کردی...خوشحالم که نتیجه اینهمه یه کوچولوی سالم دوست داشتنی بود....و خوشحالم که خوشحالی عزیزم....بهت تبریک میگم و بهترینها رو واسه تو و خانواده دوست داشتنیت خواستارم.

 


 
قدم های اخر.
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

میگذره....و میگذرم.....از کنار دقایق عمری که با سرعتشون قراره جوونیم رو به تاراج ببره...

 میگذره و میگذرم.....از کنار روزهای کودکی پسرک شیرینی که داره یواش یواش قد میکشه و بزرگ میشه...

میگذره و میگذرم....از کنار دوره ۹ماهه پر از فداکاری یک زن.....

میگذره و میگذرم....از لحظات و ثانیه هایی که یه روزی اینده بوده و حالا شده حال این روزهای من... و فردا میشه گذشته....

این روزهام با همه سنگین بودنش...شیرینه...

به شیرینیه نگاه قشنگ پسرک دوست داشتنیم...به شیرینیه دستهای مهربون و حرفهای ارامش بخش  و کمیاب مرد زندگیم...به شیرینیه تکونهای اساسی و دردهای گاه بیگاه دخترک توی دلم...

به شیرینیه ارامش زندگیم.

این روزها راضیم....و این راضی بودنم یه جور ارامش خاص به قلبم هدیه داده...

با اینکه کلی کارناکرده دارم که مهمترینش یک سال سخت مونده از درسم و استاجمه که پیش روم مثل یه غول قد علم کرده وکلی درس ناخونده که از حالا میدونم با ۲تا جوجه واقعا جزئ محالاته.

اما با اینهمه تموم فکرهام رو گذاشتم تا بعد به دنیا اومدن دخترکم.

۴ هفته دیگه بیشتر نمونده و من هر روز نگرانتر میشم...تجربه سره ایلیا بهم میگه قراره چی بکشم...اما دلم رو پر میکنم از لطف خدا و امیدواری میدم که می ارزه به نگاه شیرینش.

همه چی برای اومدن خانوم خانوما اماده است.

اخرین سونو رو هم برای اولین بار تو این ۹ماه با اقای همسر رفتم...خیلی دوس داشت همراهمون باشه...انگاری با دیدن شکم به این بزرگی و حرکات عجیب غریب این فسقلی که همه جوره دیده میشه اونم باورش شده که قراره بابای ۲تا نی نی باشه.بابایی که حالا احساس مسئولیتش خیلی بیشتر از گذشته است.

همه چی خوب بود...و نی نی کاملا سرش پایین بود...پشتش رو کرده بود به ما و صورتش اونور بود...تازه دستشم رو صورتش بود...عجبا...

رشدش هم در حد متوسطه و دکترم احتمال میده تقریبا هموزن ایلیا یا یه کم کمتر باشه...

هفته پیش هم با اقای همسر و همراهی اقا ایلیا رفتیم هتلی رو که قراره به مدت ۶ روز بعد زایمانم اونجا باشیم رو دیدیم...اتاق تمیز و مرتبی بود...دارای ۲تا تخت بزرگ و یه تخت شیشه ای کوچولو واسه نی نی....+حمام و دستشویی و یخچال ...یه میز ۴گوش و ۲تا صندلی...خلاصه یه اتاق خیلی عالیه خصوصی.

خیلی خوشم اومد....تنها بدیش این بود که ایلیا شبها نمیتونه پیشم باشه و باید بره...و من میتونم یه همراه داشته باشم...اما با این اوضاع و با اومدن نی نی جدید و دور شدن من برای ۶ روز از خونه...ترجیح میدم اقای همسر شبها پیش ایلیا باشه و پیش ما نمونه...

دعا میکنم کارای مامانم درست شه...تا اون پیشم باشه.

چمدونمون رو هم اماده کردم .

از این هفته به بعد هم قرارم با دکتر هر هفته میشه...از اونجایی که از اول به دکتر گفته بودم که اینبار از زایمان میترسم....و با اینکه دکترم گفته که زایمان دوم اسونتر و زودتر از زایمان اوله اما سفارش کرد که هر وقت حس کردم دردم زیاده بهشون بگو تا از راهکارهای دیگه استفاده کنند.

انشاالله که اینبار اسونتر از اون چیزی باشه که فکرش رو میکنم.

دیروز هم ترشی بادمجان درست کردم تا بعد زایمان دیگه لازم نباشه...خونه رو هم هر یکشنبه اقای همسر اتاق به اتاق میشوره و میسابه و تمیز میکنه...حتی پنجره ها رو خلاصه داریم اماده میشیم واسه یه تحول کوچولو اما عظیم.

وقتی به گذشته نگاه میکنم...میبینم ایلیا با اومدنش به زندگیمون برکت داد...وجودش پر از نور خدا بود...پر از ارامش نداشته اون روزهام....ایلیا یه شانس بود یه شانس طلایی و با ارزش...موجودی که همش خوبی بود .

اونروزها توی اون خونه اندازه یه قفس دنیا اومد....اونروزها رضا هنوز درسش تموم نشده بود...و کارهای موقت داشت....اونروزها یه ماشین کوچولو و قدیمی داشتیم....اونروزها من هنوز زبان هلندی میخوندم...و زندگیم پر از گره بود و مشکلات رنگارنگ....سر حاملگی ایلیا موندن این بچه یه معجزه بود با اتفاقایی که سرم میومد...حتی اروم بودنش هم عجیب بود ...با اونهمه استرسی که در من بود...

اما ایلیا ی کوچولوی من با همه قدرتش اومد.....با تموم برکت خدا.

امروز خونه۳طبقه ما ۴اتاق خواب داره با یه حیاط و انباری بزرگ و وسایلی که همشون جدیده و با عشق خریده شده....امروز اقای همسر یه شغل بالاتر از عالی داره با یه حقوق خوب و یه سرمایه کلفت....امروز من دارم یه رشته میخونم که اگه خدا بخواد و خودم همت کنم...سال دیگه تموم میشه....امروز اقای همسر یه ماشین تمیز و نو کوچولو خوشگل داره که عاشقشه....و من یه ماشین خوشگل که دوسش دارم....و شده عصای دستم....و مهمتر از همه شون  رابطه ترمیم شدمونه...رابطه ای که به یقین با صبر من که یک مادرم....و باور رضا که دیگه یک پدره سعی داره بهتر بشه...

خلاصه ایلیا برای ما یه شانس طلایی و دوست داشتنی بود...یه موجود اسمونی.

و حالا قلبم یقین داره به اینکه اینبار این فرشته اسمونی هم یه نشونه از طرف خداست....یه نشونه که قراره باز نعمتی باشه از نعمت های خدا....

میخواد بشه رحمت این خونه....

ممنون خدایا که لایق این رحمتم....تو خودت مواظب کوچولوم باش که هیچکس مثل تو نیس...اگه گرمات رو حس کنم...دیگه هیچ غمی ندارم ....

ممنون که یک زنم با همه سختیش....ممنون که اینهمه احساس در من به ودیعه گذاشتی...ممنون که دختر بودنم ...زن بودنم ....و مادر بودنم پره از افت و خیزهای بیشمار....و من اما هنوز محکمم مثل یه کوه....

اونقدر محکم و مصمم که بطنم میشه مامن و خونه امن معجزه کوچولو و زنده ای که در من به وجود میاد و اروم اروم رشد میکنه....حرکاتش رو حس میکنم با گوشت و پوستم...باهاش حرف میزنم و میشم امید و اشناش میشم تنها صدای بیرونی این دنیا براش.....

و وقتی با اونهمه درد و رنج که شنیدم میگن اون لحظه همه گناههای یه زن میریزه و هر چی از خدا بخواد بر اورده میکنه و مستجاب....اون معجزه خدا به دنیا میاد....

و تازه اول راه یک مادر شروع میشه...

ممنون خدایا .

ممنون ...

که اینقدر دقیق و حساب شده همه چیز جای خودش هست...ممنون که من یه مادرم...مادر ۲تا از بهترین معجزه های تو...

خدایا قدرت و عظمتت رو شکر.اینبار هم با نور الهیت بتاب بر من زندگیم.


 
← صفحه بعد