Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers... Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers من و ماهی های کوچکم
 
5ماهگی خورشید دلم.
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
هوا بس ملس است!
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

الان که باز وقت کردم بنویسم....النا خانوم تو خواب نازه...صدای فیش و فیش....دیگ بخار هم میگه پلو ماهیچه امشبمون براهه....اخونه تمیز و مرتبه .....ایلیا خان با باباشون راهی باشگاه شدن...تا اول بره کلاس تنیس و بعد هم استخر....دیروز هم جودو داشت... دوشنبه ها یعنی فردا هم یوگا داره هفته بعد هم کلاس سیرک و اموزش شناش شروع میشه...خوشحالم که داره از وقتش و استعداداش استفاده میکنه...خیلی دوس دارم کمکش کنم...تا علایقش رو پیدا کنه و پرورششون بده....

 

گاهی فکر میکنم یعنی اون پسر کوچولوی شیرین اونقدر بزرگ شده که اینروزا نگران کلاساش و مدرسه اشم من؟؟؟!!!وای خدا این قافله عمر عجب میگذره ها....

خداروشکر پسرک خوبیه...خواهرش هنوز براش تکراری نشده...هنوز مثل روز اول براش جذاب و دوست داشتنیه...عاشق خنده هاشه....اما گاهی حسودی هم میکنه بهش....اما در کل خیلی خیلی قبولش کرده...و هیچ جوری بدون اون نمیتونه....وقتی بهش میگم...ایلیا دوس داری با فلان دوستت بری اب بازی؟؟؟میگه:نه ..من دوس دارم با النا برم.

تازه اشم....هر وقت از جلوی بیمارستانی که النا دنیا اومده رد میشیم....ایلیا بهم میگه...مامان یادته دلت درد گرفت اومدی اینجا النا به دنیا امد...میگم اره مامان .....خوب بود؟میگه:اره خیلی......

بهش میگم بازم نی نی میخوای؟میگه اره .....ایندفه ۲تا بیار یکی داداشی یکی ابجی....یکی مال من یکی مال تو...................میبینین توروخدا؟؟؟

النا خانوم هم...در هفته ۲باری با داداشش و باباش میره استخر...و کیف میکنه...منم رو صندلی میشینم و به وجود سراسر خنده و شادیشون نگاه میکنم...

الانم لباسام تنمه...ساکم هم اماده است...متظرم خانوم خانوما بیدار شه شیرش رو بدم...بریم باشگاه...بلکه بتونم یه ۱ساعتی ورزش کنم...و بعد هم با بابای بچه ها یه دست تنیس بزنیم....

هنوز برای تابستون و سفر برنامه نریختیم...

اما تعطیلات می رو تصمیم داریم بریم به طرف قطب...یعنی اگه خدا بخواد سوئد و نروز...حالا ببینیم تا اونموقع جی میشه؟

اوضاع احوال هم خیلی خوبه...همه چی عالی پیش میره...و منم با کمال ارامش....دوس دارم بهترین ها رو واسه خانواده و بچه هام ترتیب میدم...میدونم خدای مهربونم هم دست تو دست منه و فرشته الهی و نگهبانم هم جلوتر از من همه کار ها رو راست و ریس میکنه...

بس دیگه نگران چی باشم؟؟؟؟

راستی تو میدونی اینهمه فرشته خوب داری؟؟؟تو میدونی میتونی ازشون کمک بگیری؟؟میتونی روشون حساب کنی؟؟تا حالا باهاشون صحبت کردی؟؟؟چیزی خواستی؟؟؟

امتحانش ضرر نداره ها؟

در پناه خالق فرشته ها.

 


 
یه پست بهاری.
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

وقتی به اینجا فکر میکنم...ذهنم شروع میکنه به نوشتن کلی خاطره...کلی حرف ...کلی شیرین کاریهای جوجه ها...

 

اما....از همه گرفتاریهای خوب خوب که خلاص میشم و میام اینجا رو باز میکنم...دستم انگار یاری نمیکنه.

انگاری دوس داره همه رو بزاره و بگذره...نمیخواد حتی یادگاری بمونه...میترسه بعد ها که میخونه...دلش تنگ این روزا بشه...

اخه دل من این روزا رو خیلی دوس داره...روزای اروم و گرم و افتابی....روزایی که خدا هم با همه گرفتاریهاش میاد کنارم میشینه و اروم لبخند میزنه...

این روزها رو دوس دارم...روزهای قشنگ پایانی ۴سالگی مرد کوچولوم...گل خوش خنده خوشگلم...که وقتی میبینمش سراسر غرور میشم و سراپا شکر........روزهای شیرینی شازده خانوم کوچولوم...شکموی دوست داشتنی چشم سیاهم....که بوش من و تا بهشت خدا میبره......

این روزها رو دوس دارم....کنار افتاب نیمه جون هلند و این خانواده گرم و صمیمیم.

این هفته رو خیلی خیلی دوس داشتم...چرا؟؟؟

چون کلی کار واسه دل خود خودم انجام دادم...کارایی که با همه گرفتاریهام...به خودم قول دادم که واسه خودم انجام بدم...

یکی از اون کارا.....باغبونی بود....انگاری میترا کوچولو دلش هوس کرده بود کمی خاک بازی کنه....گل بکاره....و دلش رو به سبزی سبزه ها بسپره....حاصل این فکر دوس داشتنی...حالا یه باغچه کوچولوی که چشم دوختم بهش تا نتیجه عشقم رو بده...

باغچه ای که تکیه گاه زدم واسه شاخه کج شده شاتوتم....یه گوشه اش بذر گوجه فرنگی های کوچولو کوچولو کاشتم...که از حالا ذوق در اومدن اون گوله های سرخ ر و دارم....

از درخچه کوچولوی نارنگیم هیچی نگم...که رنگ نارنجی اون توپهای کوچولوش بد جوری قلقلکم میده....

اخ اخ....گل سرسبد باغچه ام....۲تا بوته گل نرگسیه.....که یکیش رو یه طرف باغچه و اون یکی رو اونور کاشتم....هر وقت میبینمش....پر میشم از معنویت....یاد امام زمانم میفتم....خیلی دوسشون دارم...خیلی.

یه عالم هم پیاز چه گلای رنگی رنگی کاشتم....که منتظر جوونه زدنشونم.....

خلاصه یه باغچه عشق کاشتم....با کمک همسری و ایلیا خان.

تازه...یه کار دیگه ای هم که کردم....میگم به شرطی که نخندی...!!!

اونموقع ها که کوچولو بودم...نزدیک خونمون ....یه پاساز بود که توش یه مغازه اسباب بازی فروشی بود...که عشق من بود....اونموقع ها اون مغازه یه تلویزیون گذاشته بود پشت ویتریت و کارتنای دیسنی میزاشت....من عاشق این بودم ساعتها پشت ویترین واستم و کارتونها رو نگاه کنم...

یه بار داشت پری دریایی نشون میداد....همیشه ارزوم بود اون فیلم و با خیال راحت بشینم و ببینم....

اما هیچوقت پیش نیومد تا همین امروز.....از رو یوتیوب فیلم رو اوردم و با ایلیا نشستیم و نگاه کردیم...کلی عشق کردم....کلی میترا کوچولو رو خوشحال کردم....

خلاصه..واسه همینه که الان ارومه و من چقدر خوشحالم....

النا خانوم هم بزرگ شده حسابی....

باباییش بهش میگه:گردوی بابا.......بس که گرده و تپل.   خان داداش بهش میگه :عروسک....برام جالب بودکه ایلیا با دیدن خواهرش این اسم تو سرش تداعی شده.....مامان خانومی هم که بنده باشم بهش میگم:شازده خانوم......اخه به خدا دخترم هیچی کم نداره از شازده ها بس که اروم و نجیب و دوس داشتنی و خوش اخلاقه.....

خلاصه زندگی این روزهای ما حسابی بهاریه....پر از نسیم روحپرور خنده جوجه ها.

خدایا با تو ام.....ممنون که باهامی.

 


 
جشن تو شروع زیبای تموم شادیهاست.تولدت مبارک.
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

 

 

عبور لحظه های ناب جوونی....

   طنین اومدن سالی خوشتر و بهتر.....

            نو شدن دوباره سن من همراه با شکوفه های بهاری.....

                 بهترین بودی برایم....هیچگاه نخواستم جای دیگری باشم....

                   پس بهترینم  .....میترای عزیزم........تولدت مبارک.

  (یک میترای خود شیفته)

                          اومدن بهار نو .....روز نو ....و سالی نو بر شما دوستان عزیزم مبارک

                           سالی پر از سرور سلامتی و سر سبزی را برایتان ارزومندم.

 نوروز ۱۳۹۱ مبارک.

 


 
هاله های صورتی.
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

دلم گرم خداوندیست که با دستان من
گندم برای یا کریم خانه میریزد....!
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم...!
دلم گرم است ....
میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...
برایت من خدا را ارزو دارم که همیشه نگهدارت بماند

 

فرشته کوچولوی صورتیه من.....عزیز دل مامانی....شاید این اولین نامه ی عاشقانه ای باشه که دارم برات مینوسم....برعکس داداشیت که همیشه براش حرف میزدم...عاشقانه و مادرانه.

 

میدونی داداشی وقتی اومد که من مابین ۴دیواریه تنهایی دست به زانو نشسته بودم....وقتی اومد که وجود کوچولو و دوس داشتنیش همه احتیاجات مهریم بود.

اما تو.....وقتی اومدی که بهبوهه زندگیه ماست. ایلیا کوچولوهه و بابا گرفتار و منم تو فکر ادامه تحصیل و زندگی و شماهام.

کجا وقت کنم برات ۲خط بنویسم؟؟

عوضش عاشقانه هام رو عملی تر بهت نشون میدم خرگوش کوچولوی قشنگم.

یادمه....موقعی که ایلیا بی بی بود...همش دوس داشتم زود بزرگ شه...۴دست و پا کنه...راه بره...حرف بزنه...و غیره....شبا که واسه شیرش بیدار میشدم....دوس داشتم زود شیرش رو بخوره و بزارمش تو تختش تا بگیرم بخوابم....تو فکر این نبودم که حالا چی درست کنم براش بهتره...

یه مامان ۲۳ساله جوون تنهای بی تجربه بودم...که عاشق عروسک و عروسک بازیش بود.یه مامان کوچولو که درگیر بدبختیای ۲نفره اش بود....

اما حالا ....حالا که باز تو ۲۷ سالگی شدم مامان تو.

بیشتر قدر این روزهات رو میدونم....بیشتر تو فکرتم...چون میدونم قراره زود زود تموم شه...تو بزرگ میشی و باز دل من تنگ بوی بهشتی نوزادیت میشه...

واسه همین شبا اروم اروم بهت شیر میدم...بعد شیر بغلت میکنم و در حالی که چشای گرد کوچولوت رو به چشام میدوزی ....توی تاریک روشن اتاق باها ت حرف میزنم...بوست میکنم ..بوت میکنم...تو بغلم فشارت میدم...وبا یه ذره خندیدنت ذوق میکنم...

عجله ای برای دوباره خوابیدن ندارم....گاهی به خودم میگم وقت برای خواب زیاد دارم...اما این ثانیه های تو دست نیافتنیه.

النای قشنگم.....تو خیلی مظلومی...اونقدر که داداشیت هی اذیتت میکنه....هی بوسه های محکم ازت میگیره....هی کنار گوشت داد و فریاد میکنه...و دست و پاهای کوچولوت رو میکشه و گاهی حتی مشت میزنه به تن کوچولوت...اما باز تو خانومی میکنی...

تو خیلی معصومی نازننیم که ساعت ها میخوابی و به من وقت میدی تا به کارهام برسم...

تو خیلی صبوری عزیزکم....که با همه جوره کارهای من اروم فقط نگاه میکنی...و بدقلقلی تو کارت نیس.

اونروز که واسه بدرقه مهمون....من و بابای دم در رفتیم...داداشی ناقلا دودستی بغلت کرده بود...و اومده بود دم در...بعد صدا زد مامانی ...من بی بی رو میتونم بغل کنم...وقتی برگشتم و تورو تو بغلش دیدم......دلم هری ریخت...یه ان موندم چکار کنم...ترسیدم اگه جیغ بزنم داداشی بترسه و گره دست های کوچولوش از هم باز بشه...و تو بیفتی روی سرامیک ها.....

برای همین....اول اهسته بعد به صورتی جهشی پریدم و گرفتمت...تمام تنم میلرزید عروسکم...اما تو باز هم اروم نگامون میکردی.

عزیزه دل مامان...دختر ته تغاری من....وجودت رو اروم و سالم از خدا میخوام...الهی لبهای کوچولوت همیشه به خنده باز شه و اشک های مرواید گونه ات همیشه از سر شوق و عشق باشه.

پ ن.مامان خانوم هنوز تشریف نیاوردن....رفتن سوئد پیش عموها....این هفته میشه ۳ هفته.

هر چند یکم مکدر شدم...توی این سرما توی این یخبندون...این کوچولو رو بغل میزنم و مجبورم هر جایی ببرمش....اما عاقلانه که فکر میکنم....میبینم...مامان قرار نیس همیشه پیشم باشه این ۳هفته هم روی تموم هفته های تنهاییم....انشاالله که بهش خوش بگذره.

تازگیها رجوع کردم به وبلاگای خود شناسی...خیلی خوشم اومده...راستش لذت میبرم از اینکه هر لحظه یک نیروی خاص در خودم پیدا میکنم....نیرویی که میتونه من و در جهت خوشبختی سوق بده.

این روزها کنترل شخصیتیم عالی پیش میره....خیلی از خودم راضیم...

این روزها فهمیدم...من قادر نیستم کسی رو تغییر بدم. من نباید کسی رو تغییر بدم ..من اجازه ندارم کسی رو نقد کنم....من ...منم              و اون ...اون.....

من فقط میتونم خودم رو اروم و خوشبخت نگه دارم...با توجه به نیروهای خارق العاده ام.

افرین به من عزیزم....دارم خوب پیش میرم.

من اول باید یه انسان شاد باشم تا بتونم یه مامان و یه همسر شاد بشم...

من باید از خودم راضی باشم تا بقیه هم از من راضی باشن.

من خودم رو دوس دارم....

 


 
روزگار ما (2ماهگی النا وعکس)
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 
1ماهگی دخترکم.4.5 سالگی پسرم همراه عزیز جون.
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

.دسامبر.۲۰۱۱

نزدیکتر که بیایی

 

محوتر میشوی!

خدا ما را همان جایی که باید

باشیم

آفریده است

دلم میخواست این پستم رو فقط از خوشحالی و ارامش بنویسم...دلم میخواست این پستم رو اختصاص میدادم به خنده های از ته دلم....به اومدن مامان بهتر از برگ گلم...و شیرینیهای دختر و پسرم.....دلم میخواست بنویسم همه چی ارومه....من چقدر خوشحالم....

دلم خیلی چیزا میخواست....

اما...

انچه دلم خواست نه ان میشود               هر چه خدا خواست همان میشود.

از جمعه شروع شده بود...این اهنگ نا مزون.این نحسی بد قدم...و جغد شوم بد بیاری نشسته بود روی شاخه حیاط خونه ما.

۲شنبه از ساعت ۱۱:۳۰ صبح دقایق دیگه دقیقه نبودن.....سالهای کشداری بودن...که صبر ایوب میخواست و عمر نوح.

گوشی کذایی...روی سینه نرم و نازک دخترکم....به قصد اولین چکاپ ۱ماهگیش میگشت و میگشت.....زیادی طول کشیده بود...چشم های نگران دکتر ...خنده روی لبم رو ماسوند.....

و اخرین جمله اش شد... پتک.

"صدای اضافه......کجا؟؟؟ قلب."

خدایا....صبوری من این حد نیس.....من ضعیف ترین بنده تو ام.

اشک ها بود که بی محابا صورتم رو میشست....و دستهای مهربون دکتری که میگفت محکم باش..چیزی نیس قول میدهم.

من اما انگار از روی ابرهای ارامش پرت شده بودم...به دوزخ بلا.

پشت این در مادری بود که بعد ۵سال از فرسخ ها راه اومده بود به خونه دخترش....پشت این در مادری بود که منتظر اومدن دختر و نوه اش بود تا با هم برن گردش....پشت این در مادری بود که اومده بود تا خوشی های دخترش رو توی این غربت ببینه ........

اما....

همه اون لحظات عذاب اور رو میگذارم و می گذرم.

گلویی که بغض داشت و دلی که به خاطر مهمان عزیزی چون مادر صبوری میکرد.....و چشمی که بی مهابا به نم مینشست.

و منی که تا گوشه دنجی میافتم...زار میزدم....به حال دقایق ارامشی که رفت.


 

۳۰.۱۲.۲۰۱۱

از نوشته بالا چند روزی میگذره....

حالا من ارومترم....و خودم و دخترکم رو سپردم به دستهای مهربون خدا .

مامان خوبم ۲هفته ای است که پیشمونه اوضاع بد نیس....۹زانویه معاینه و اکو النای عزیزم هست...که مطمئنم چیز مهمی نخواهد بود.

هفته پیش شب یلدا هم سالگرد یک ماهگی خانوم خانوما رو جشن گرفتیم.

به خاطر اوضاع روحی خودم...اصلا حوصله نوشتن و عکس گذاشتن نبود...که ان شاالله در فرصتهای بعدی .

النا دختر خوب و مظلومیه....هیچ اذیت ازاری نداره....خوب میخوابه...و دل درد و نمیدونم بهانه گیری هم تو کارش نیس...

عاشق شیرشه...اما خیلی کم پیش میاد شیشه اش رو تا اخر بخوره....در ضمن شیر من رو هم میخوره...هنوز نمیخنده...اما چنان گریه های سوزناکی داره که حد نداره...

کم و بیش سبزه است....و فکر میکنم چشاش قهوه ای تیره باشه....اما تا دلتون بخواد مو داره....حتی روی پیشونیش....و شونه هاش....موهای بلند سیاه.

قشنگ ترین عضو صورتش لبای خوشگلش که من عاشقشونم.....دستهای کوچولو ش با اون انگشتهای کشیده اش حرف نداره....

در کل دختر ظریفیه.

از داداشی هم اساسی حساب میبره...و هر چقدر هم که اذیتش کنه...اخ نمیگه.

تو وان و حموم هم ساکته ساکته و حسابی عشق میکنم وقتی میبرمش حمام.

وزنش توی ۱ ماهگی ۴کیلو و ۴۱۰ گرم بود و قدش ۵۲.۵

ایلیای خوشگلم هم تعطیلات کریسمسش هست و حسابی مشغوله اذیت کردنه خواهرشه.....خیلی دوس داره هی بوسش کنه...

بازیگوش شده و بعضی از بازیهاش هم اصلا خوشایند نیس.کمی هم لوس شده......

هفته گذشته یک کیک براش درست کردم....و ۴سال و نیمگیش رو جشن گرفتیم....هفته اخرمدرسه اشون هم یک جشن داشتن  که ایلیا توی اولین تاتر زندگیش نقش پادشاه رو بازی میکرد...توی تموم اون مدت وقتی چشام پسرک کوچولو م رو میدید که تاج طلایی رو روی سرش گذاشته و با اون خنده شیرینش روی سن محکم ایستاده دلم ضعف میکرد....نم شادی تو چشام مینشست و گاهی یادم میرفت حتی ازش عکس بگیرم....اهای پسر تو عشق منی....

سال ۲۰۱۱ هم نفس های اخرش رو میزنه...و میره....سال بدی نبود...سالی بود که وجود با ارزش دخترک رو بهمون هدیه داد.

اما امیدوارم سال ۲۰۱۲ سال بهتری باشه برای همه.

پر از خبرای خوب و اتفاقهای عالی....

من محتاج دعاهاتونم....تورو خدا فراموشم نکنین.

خدایا چنان کن سرانجام کار               تو خشنود باشی و ما رستگار.


 
کلامی با پسرم.
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من 
 که عطر یاد "تو" پر کرده آشیانه من

 

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
 برای زیستن اینک تویی بهانه من 

با ان صدای نازک و کوتاهشان.....سرفه که میکنند.....انگار ناخن میکشند روی تخته قلب و احساسم...زجر میکشم....واندوه خانه میکند کنج دلم....

پاییز و زمستان فصل خوبی برای به دنیا امدن فرشته ها نیست....مخصوصا اگر در یک کشور سرد زندگی میکنی....مخصوصا اگر دست تنها هستی و مجبوری پسرک بزرگتر رو ببری مدرسه و بیاری...و این بین یک فسقلی ۳ هفته ای رو  پتو پیچ کنی و به اغوش بکشی و تو این هوای سر د با خودت ببری....

نتیجه این می شود که فسقلی ۲هفته ای مدام از چشاش اشک بیاد و دل مادرش رو ریش کند...و حالا هم که اشک ها رفته ...سرفه هایش بشود پتکی بر سر من.

با این حال ....حال من خوب است...خسته نیستم...سبکم...ارامم...شاید ۹ماه سنگینی را که کشیده ام...گمان میکنم حالا خیلی سبکم....نمیدانم...از ان سر دردهای کذایی ان دوران خبری نیس...ان خواب الودگی ها و رخوت....ان حال بد....رفته....و من کلی با این حالم ذوق میکنم...خوشحالم که میتوانم وقتی میروم دنبال پسرک با او بدوم...خوشحالم که نگران بار شیشه ام نیستم...و از همه لذت بخش تر ....شب هاست که میتوانم روی شکمم راحت و اسوده بخوابم.

حال خوبی است....اینهمه شلوغی...باعث میشود زیاد فکر نکنی...باعث میشود شب وقتی هنوز سرت به بالشت نرسیده...خواب که هیچ بیهوش باشی....

باعث میشود دنبال حرفها نگردی...دنبال چه کنم هااااااااااااا....

غم های گذشته را ول کنی و حال را بچسبی....

صبح وقتی به زور نق و نوق خانوم کوچولو چشمها را به زور نیمه باز میکنی....حتی یادت هم نیاید امروز چه روزی است...!!!!!!!!!

اری این ها که گفتم همه وصف حال یک مامان ۲بچه ای است...یک مامان که با اینهمه گرفتاری....تنها غمش این است که یک ماه دیگر که مرخصی اش تمام شود...چطور این جوجه کوچک را به دست مهدکودک بسپارد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!اری به خدا تنها فکر شب و روزش که یادش هم نمیرود این است.

صبح ها تا ساعتی که پسرک نازنینم مدرسه است...فکر میکنم چقدر بزرگ شده...و باید مستقل شود...باید کمتر پا پی اش باشم...فکر میکنم....زیادی لوسش کرده ایم...و به قول همسری..لای پنبه بزرگش کرده ایم....حس میکنم باید برخوردهایم را با او عوض کنم...باید جدی تر باشم.

اما...

وقتی میرسد خانه...وقتی بعضی کلمات رو به اندازه ۴سال و نیمگی سنش....شیرین بیان میکند...وقتی قدش نمیرسد تنهایی دستهایش را بشوید و به خاطر گرفتاریه مادرش مجبور است ۴پایه زیر پایش بگذارد....

وقتی چندین و چند بار و مکرر...میگوید :مامان...مامانی....مامانی جیگر.......اما به خاطر مشغول بودن مامانش با فسقلی جوابی نمیشنود...!!!!!!و بدو بدو میدود طرف مامانش و لپ فسقلی را میکشد....و مامان را عصبانی میکند تا حداقل با این روش توجه بگیرد....وقتی شب ها حاضر نمیشود با بابا رضا به رختخواب برود و فقط گریه میکند که مامان باید با او برود....و بابا را دوس ندارد....و صدها دلیل دیگر...

میفهمم که نه....!!!!!!!!!پسرک شیرینم...هنوز کوچک است....هنوز ۴سال و نیم بیشتر نیس...میفهمم که اشتباه میکنم...و کسی این وسط مقصر نیس...جز خوده من!!!کی؟؟؟؟من!!!

انهم کسی که قبل دنیا امدن خانو م کوچولو همه هم و غمش...این بود که ایامیتواند دومی رو اندازه اولی دوس داشته باشد!!!!!!!!!

باید اعتراف کنم...باید اعتراف کنم....که اشتباه کرده ام....به شدت....

این کوچولوی سیاه سوخته....بدجوری دلبری میکند...!!!!!!با اینکه هنوز نمیخندد...و به قول ایلیا یا میخوابد یا گریه میکند...یا میخورد و یا ......بو میدهد....

اما بدجوری دل میبرد...

باید اعتراف کنم...عاشقش هستم...باید اعتراف کنم..وقتی از اینهمه شلوغی کلافه میشوم...تنها درمانم و ارامشم...به اغوش کشیدن همین ۵۰ سانتی است...

بو کردن..نرم زیر گلویش هست....

بوی بهشت میدهد...بوی خدا...بوی اسمان هفتم میدهد...بوی بال فرشته ها....

ارام میشوم...

و وقتی چشم باز میکنم چشمهای گرد پسرک ۴سال و نیمه ای رو میبینم که خیره به من ساکت است.

اما مغز کوچکش بدجوری مشغول.

مقصرم...مرا ببخش.!!!!!!!!!!اشتباه کرده ام ...مرا ببخش!!!!!!!

به خدا قسم...که جای تورا هیچکس و هیچ چیزی در دلم نمیگیرد مرد کوچکم....به خدا قسم...هنوز که هنوزه...باور دارم که بچه اول چیز دیگری است...خاص است...ادم را پرت میکند انسوی دیوار...شک است...عشق است...و همه زندگی است.

اما دومی...چیز دیگری است...امده تا فرصت جبران اشتباه ها و بی تجربگی اولی را بدهد...امده تا تمام قد مادری کنی برایش...امده در وقت پختگیت...و از ان خامی اولی خبری نیس...

مقصرم...که میدانم این روزهای نوزادیش خیلی زود تمام میشود...خیلی زود قد میکشد...و میخواهم نهایت لذتش را ببرم...

ببخش پسرم...

با اینکه شکایتی نداری...با اینکه وقتی به خواهرت نزدیک میشوی و چشمان نگران مرا میبینی و تاکید میکنی:مامان من بی بی را دوس دارم...با اینکه دوس داری هر جا میرویم ۴تایی برویم...

اما حالا میفهمم این یک ماه سخت را چطور زجر کشیدی...!!!!

حالا میفهمم چطور خود را به زور وفق دادی...

باز هم ممنون اولین تجربه عاشق شدنم....اولین تجبه مادرانگیم....اولین معلم رسم زندگیم...

ممنون که به من یاد دادی که عشق مادرانه ام را چطور قسمت کنم....

صورت قرص ماهت را میبوسم....دست هایم را دوباره اشنای دستهای کوچکت میکنم...و قول میدهم شب ها وقت خواب...تن خسته ام را به تخت کوچکت بسپارم....تا تو بی بهانه و با خاطری اسوده چشمهای اهو وشت را به خواب بسپاری...

قسم به ۵سال بودنما ن باهم...قسم به رفاقت دیرینه امان....که دوباره میشوم همان رفیق فابریکت.

پس به مامان تلخ نگاه نکن...و اینقدر راه و بیراه نپرس...مامان تو من و دوس داری؟؟؟

 4سال نیمگیت مبارک عزیز دل مادر.

                        (اولین برگه های امتحانی پسرم)

Funny Pictures

 

                                            (کاردستی ها و نقاشی های پسرم در گروه ۱)

Funny Pictures

 

پ ن۱:دوستان خوبم اینبار عکسها رو سایت دیگه اپلود کردم.اگر که باز هم نمیبینید؟؟؟لطفا سایت اپلود عکس معرفی کنید.ممنونم.


 
← صفحه بعد